هزار و یک‌دلیل برای عدم حضور خاتمی در انتخابات ۹۲


پیش‌نوشت: حدود ۹۰ روز دیگر تا انتخابات ریاست جمهوری در جمهوری اسلامی مانده است و موضوع اعلام نامزدی برای انتخابات در ایران کم کم داغ می‌شود. گروهی برای نامزدی سیدمحمد خاتمی کمپینی راه انداخته‌اند این نوشته مخاطبش آن دوستان هستند و طبعا در همان‌چارچوب نوشته شده است.

سیدمحمد خاتمیمی‌گویند روزی در میانه‌ی جنگی توپ‌چی‌یی که به سوی دشمن شلیک نکرده بود از سوی فرمانده‌ مورد بازخواست قرار گرفت که: «چرا شلیک نکردی؟» توپ‌چی گفت: «به هزار و یک دلیل» فرمانده گفت:«یک دلیلش را بگو» گفت:«باروت نداشتیم!» حالا حکایت شرکت سیدمحمد خاتمی در انتخابات پیش‌رو است. مسئله این است که خاتمی نباید در انتخابات پیش‌رو نامزد شود به این دلیل ساده که نمی‌گذارند نامزد شود.
رویایی که بعضی از اصلاح‌طلبان می‌بینند این است که سیدمحمد خاتمی می‌آید در انتخاباتی کمتر پر سروصدا و با شعارهای کنترل شده و در چارچوب نظام با حضور کسانی که به «اصل ولایت فقیه» و «جمهوری اسلامی» باور دارند به عنوان رئیس قوه‌ی مجریه انتخاب می‌شود و بعد آن‌ها هم به سر کار و کاسبی‌شان برمی‌گردنند و اوضاع هم کمی بهتر می‌شود و مثلا حصرخانه‌گی میرحسین و کروبی برداشته می‌شود و بعضی از زندانیان سیاسی آزاد می‌شوند و… به اینجا که می‌رسد از خواب می‌پرند! یاد باندهای قدرتی خواهند افتاد که سه هزار میلیارد، سه هزار میلیارد، اختلاس می‌کنند و رهبری که دیگر آن سلطان جوان که هنوز زیر دین پدرخوانده‌اش بود نیست و قتل‌های زنجیره‌یی که دیگر مخفیانه و شبانه صورت نمی‌گیرد که علنی و اعلام شده در وسط خیابان است… می‌افتند و عرق سرد بر پیشانی‌شان می‌نشیند.
بی‌شک محافظه‌کاران و «رهبر» نیز این رویای شیرین را می‌بینند که خاتمی می‌آید در انتخاباتی با شعارها و برنامه‌یی در چارچوب «اصل ولایت فقیه» بازنده می‌شود و پرونده‌اش برای همیشه بسته! اما آن‌ها نیز وقتی خواب مبارزات و مناظرات انتخاباتی را می‌بینند ناگهان جمعیت چند میلیونی ۲۵ خرداد جلوی چشمشان می‌آید و عاشورای ۸۸ و «مرگ بر اصل ولایت فقیه» را می‌شوند و آشفته و پریشان از خواب می‌پرند و کُلت کمری‌شان را در دست می‌گیرند و چون بید می‌لرزند.
واقعیت این است که جنگ قدرت در درون نظام تا قبل از دوم خرداد ۷۶ پشت میز و در لابی‌ها صورت می‌گرفت و مردمی که در انتخابات شرکت می‌کردند کسانی بودند که به رهبران جمهوری اسلامی اعتماد داشتند یا منفعل بودند و هر کس که می‌خواستند از صندوق بیرون می‌آمد و اختلافی بین لابی و رای‌های ریخته شده نبود. قهرمان آن دوره اکبر هاشمی رفسنجانی بود او استاد لابی بود و میان جناح‌ها بندبازی می‌کرد از یکی استفاده می‌کرد برای زدن توی سر دیگری و تقریبا به هر چه می‌خواست می‌رسید. در دوم خرداد ۷۶ کسانی که بعدا به اصلاح‌طلب مشهور شدند و بازی را در پشت پرده کاملا باخته بودند با حضور خاتمی بازی را عوض کردند خاتمی اینبار نه به عنوان کسی که از دورن نظام آمده است و قرار است توسط هواداران نظام برای اداره‌ی قوه‌ی مجریه به میدان بیاید که در قد و قامت شخصی که می‌تواند نماینده‌ی همه‌ی مردم ایران، خودی‌ها و غیرخودی‌ها، باشد به میدان آمد و بازی را به نحو چشمگیری برنده شد، بردی که البته با دادن هزینه‌یی همراه بود که باختش را، در هشت سال بعد، با خود به همراه داشت. غول از چراغ بیرون آمده بود و بازی جدیدی شروع شده بود بازی که دیگر رفسنجانی در آن دست بالا را نداشت و خامنه‌ای هم می‌دید اگر اوضاع به این نحو ادامه پیدا کند خود ولایت فقیه و اصلش نابود می‌شود و البته خاتمی هم هراسان بود که آیا می‌تواند این بارانی را که سیل شده است کنترل کند؟ در واقع خاتمی طی چند ماه که به دوم خرداد ختم شد سیلی راه انداخت که بعد هشت سال مشقت کشید تا این سیل را مهار کند!
در حالی که در پایان دوران خاتمی نتیجه‌ی منطقی خامنه‌ای و اصول‌گرایان باید این می‌بود که ورق را به قبل از دوم خرداد برگرداند و از انتخابات پرشور صرفه‌نظر کنند و به انتخاباتی محدود بسنده کنند با تهدیدی بزرگ که نامزدی «اکبر رفسنجانی» بود و فرصتی عجیب به نام «محمود احمدی‌نژاد» روبه‌رو شدند! حضور رفسنجانی در حالی که هیچ اصول‌گرایی نبود که بتواند در مقابلش بایستد و تفرقه و تشتت در جبهه‌ی اصلاح‌طلبان موجب می‌شد رفسنجانی برنده‌ی انتخابات باشد و بخش وسیعی از اصلاح‌طلب‌ها، و خود خاتمی، ترجیح می‌دادند به‌جای کسی مانند کروبی، رفسنجانی انتخاب شود و انتخاب رفسنجانی یعنی باخت تمام عیار و استراتژیک خامنه‌ای و اصولگرایان چسبیده به او. در این میان احمدی‌نژاد ظهور کرد!
جبهه‌ی اصلاح‌طلب‌ها بسیار آشفته و در هم ریخته بود و نامزدی که سرش به تنش بیارزد نداشتند و بهترین‌شان معین بود که در آن شرایط و با آن شعارها بدترین بود. مردم از اوضاع اقتصادی در رنج بودند و پوپولیستی را می‌خواستند که شعار «نفت بر سر سفره بردن» بدهد که کروبی خوب موضوع را فهمیده بود اما کروبی یک بدشانسی داشت او چهره‌ی شناخته شده‌ی نظام بود. رفسنجانی هم زود ماجرا دستش آمد و در همان خط دادن سهام عدالت و این‌ها افتاد اما او ستون انقلاب بود و قبلا هشت سال رئیس جمهور بود و مردم خاطره‌ی تعدیل اقتصادی و تورم را از دولت او داشتند و ضمنا مشهور بود که نماینده‌ی ثروت‌مندان است و این نوع «پوپولیسم پابرهنه» به او نمی‌آمد!
محمود احمدی‌نژاد همان بود که خامنه‌ای می‌خواست. «پوپولیست پابرهنه» و مکتبی و دست‌بوس آقا که زیر دین رفسنجانی نبود و اگر هم بود بی‌چشم‌وروتر از آن بود که زیر دین بودن برای‌اش مطرح باشد محمود احمدی‌نژاد آمد و ظاهرا دولت خاتمی هم تقلب ملیحی کرد و نبرد احمدی‌نژاد و کروبی را به احمدی‌نژاد و رفسنجانی تبدیل کرد و در این نبرد احمدی‌نژاد توانست پوزه‌ی رفیق سابق و رقیب تازه‌ی خامنه‌ای را به خاک بمالد و دست آقا را ببوسد و بر مسند ریاست جمهوری بنشاند!
در پایان چهار سال دولت احمدی‌نژاد، و با نزدیکی به انتخابات ۸۸، احمدی‌نژاد توانسته بود این توهم را برای خامنه‌ای ایجاد کند که اوضاع امن و امان است همه در خط ولایت هستند و احمدی‌نژاد هم محبوب مردم و او در انتخاباتی پرشور می‌تواند برنده باشد و پوزه‌ی خاتمی هم با رای بالاتر از بیست و دو میلیون او به خاک مالیده شود برای همین مانعی برای آمدن محمد خاتمی به صحنه‌ی انتخابات ایجاد نشد و ایشان آمد. چه بهتر از این احمدی‌نژاد یک بار توانسته بود رفسنجانی را از میدان به در کند و حالا هم خاتمی را از میدان به‌در می‌کرد و ماجرا ختم به خیر می‌شد. اما به محض این که خاتمی وارد صحنه‌ی انتخابات شد توازن قوا به‌سود او به هم خورد و در اولین سفر تبلیغاتی استانی‌اش به جنوب کشور استقبال گرم و خطرناکی از او به عمل آمد جوری که تهدیدها برای کنارگیری‌اش شروع شد و اگر ماجرا همین‌جور ادامه پیدا می‌کرد بی‌شک خاتمی استعفا می‌داد در این لحظه میرحسین موسوی مورد صحنه شد! خاتمی نفس راحتی کشید و استعفا داد.
اگر یک نفر در ایران بود که خامنه‌ای و محافظه‌کارانِ موسوم به جناح راست از او کینه به دل داشتند و زخم خورده بودند میرحسین موسوی بود. در همان سال ۷۶ رفسنجانی برای این که خامنه‌ای را بترساند تا با تغییر قانون اساسی برای انتخاب یک‌دور دیگر او موافقت کند نام میرحسین را به میان می‌آورد که میرحسین موسوی هم قاطعانه گفته بود نمی‌آید و جناح راست نفس راحتی کشیدند و خاتمی آمد که فکر نمی‌کردند برنده شود و شد و آن هشت سال مصیبت‌بار برای‌شان رقم خورد. اما این‌بار تصور همه‌گان این بود که موسوی شانسی برای برنده شدن ندارد او نخست‌وزیر دوران وحشت بود، دوران جنگ، دوران اعدام‌های زندان اوین، دوران کوپن و اقتصاد بسته چطور ممکن بود اطلاح‌طلبان دموکراسی‌خواه و شیفته‌گان بازار آزاد از یک سو و اپوزیسیون خارج از نظام از سوی دیگر به موسوی رای بدهد کروبی هم زده بود به خط حقوق بشر و حق انسانی و حرف‌های که شاید خودش اصلا متوجه آن‌ها نبود و خلاصه اوضاع به شکلی بود که برنده شدن احمدی‌نژاد حتمی بود و اگر نیاز به کمی تقلب و هُل دادن داشت آن کار را هم می‌شد کرد و برنامه‌اش چیده شده بود! اما ورق در روزهای آخر به شدت برگشت و مردم انتخابات را باور کردند و حضور میلیونی در خیابان‌ها دیگر نمایش نبود و آن تنور دیگر آتشفشانی شده بود از شور برای تغییر و امید برای آینده و بعد اوضاع آن شد که همه می‌دانید تقلب و ایستاده‌گی مردم و میرحسین و کروبی و حضور میلیونی در اعراض به تقلب و ایرانیان سراسر جهان به جنبش و حرکت درآمدند.
مردم وقتی در چهارچوب نظامی تحول می‌خواهند طبیعتا حاضر به پرداخت هزینه‌ی زیادی نیستند اما اگر هزینه دادند آنوقت دیگر در چارچوب نمی‌ماند و مردم بسیار هزینه دادند جوانانشان به گلوله بسته شد تجاوز و زندان و کهریزک و تا این که دیگر متوجه شدند در چارجوب نظام کاری از پیش نمی‌برند و مرگ «اصل ولایت فقیه» را خواستند و اینجا بود که دیگر مبارزه نیاز به رهبری در خارج کشور داشت و اپوزیسیونی که بتواند رهبری مبارزات مردم را تا سرنگونی جمهوری اسلامی پی‌بگیرد اما چنین اپوزیسیونی وجود نداشت و برهوت بود. برای همین وحشی‌گری نظام از یک سو و بی‌برنامه‌گی و نبودن رهبری برای عبور از نظام از سوی دیگر موجب شد جنبش سبز رو به کوتهی بنهد و آن شعله زیر خاکستر برود کنار شعله‌های قبلا زیر خاکستر رفته.
اکنون خامنه‌ای دیگر حاضر نیست ریسک به میدان آمدن خاتمی را بکند و خاتمی هم نه در داخل حکومت پایه‌گاهی دارد که خامنه‌ای را تحت بشار قرار دهد و نه می‌تواند به مردم این اطمینان را بدهد که به خاطر ریاست جمهوری او به خیابان بیایند و پیه کشته شدن و زندان رفتن را به تن بماند و هیچ دورنمای روشنی هم وجود نداشته باشد. از نظر بین‌المللی هم دیگر نه آمریکا نه اورپا به دنبال رئیس جمهور در ایران نیستند و متوجه شده‌اند که رئیس حکومت و دولت درواقع رهبر است و اگر قرار است رابطه‌ی‌شان با ایران بهبود یابد بهتر است رئیس‌جمهوری روی کار بیاید که کمترین اختلاف و اصطکاک را با رهبر ایران داشته باشد.
همه چیز امروز علیه خاتمی و حضور اوست نه در حکومت کسی او را می‌خواهد نه در بین مردم دیگر کسی امید دارد اگر او بیاید بتواند کاری بکند حتا در حد کارهایی که هشت سال پیش کرد و سرانجامی جز احمدی‌نژاد نداشت. شاید به نظر برسد در این صورت آمدن خاتمی و بازنده شدن او در انتخابات بسود خامنه‌ای و حکومت است اما به دو دلیل خامنه‌ای از این سود چشم می‌پوشد و عطای حضور و باخت او را به لقای‌اش می‌بخشد. آن دو دلیل یکی این است که به هر حال احتمال برنده شدن خاتمی در انتخابات احتمال کمی نیست و شاید هنوز هم او بیشترین شانس را داشته باشد زیرا همیشه خاتمی بد هم که باشد بدترین نیست و به هر حال این‌بار خامنه‌ای نمی‌خواهد ریسک کند دوم این که به احتمال زیاد حضور خاتمی آتش زیر خاکستر جنبش سبز را شعله‌ور می‌کند. هر جا خاتمی برود شک نکنید کسی بلند می‌شود و سراغ میرحسین و کروبی را می‌گیرد و رنگ سبز و مرگ‌بردیکتاتور و یاحسین میرحسین و الله اکبرِ جنبش سبزی دوباره فضای شهر را دگرگون می‌کند و شهد انتخابات را بر دهانشان زهر می‌کند.
بدترین تاکتیک اصلاح‌طلبان این است که روی آمدن خاتمی سرمایه‌گذاری کنند و وقتی خاتمی نیاید مایوس و خانه‌نشین شوند. آنان از حالا باید بدانند که خاتمی آمدنی نیست و استراتژی خود را روی برهم زدن انتخابات بگذارند. آنان باید بروند داخل ستادهای انتخابتی و سعی کنند در فضای تاحدودی باز انتخابات رنگ سبز و میرحسین و کروبی و زندانیان سیاسی و حقوق کارگران و زنان و تورم و اختلاس و گرسنه‌گی و بیکاری… را مطرح کنند و اجازه ندهند سیرک انتخابات در آرامش و سکون بسرآید. اگر شرایط را برای این کار هم مناسب نمی‌دانند تنها می‌ماند تحریم و فعالیت گسترده در خارج کشور برای مشروعیت‌زدایی و صد البته خیلی به همه‌ی این‌ها نمی‌شود امید بست مهم این است که حکومت بعد از انتخابات به سمت عادی سازی با اروپا و آمریکا می‌رود و در آنوقت است که مجبور است فضای سیاسی را باز کند و اگر اطلاح‌طلبان نیروهای‌شان را الان با سرفرودآوردن در مقابل خامنه‌ای به امید به‌دست‌آوردن قوه‌ی مجریه نسوزانند شاید آن روز به کار آید.

قطع رابطه‌ی دیپلماتیک کانادا با ایران: اشک‌ها و لبخندها


بسته شدن سفارت جمهوری اسلامی در کانادا از طرف دولت کانادا و قطع روابط دیپلماتیک بین دو کشور موجب شادی و اندوه بسیاری از ایرانیان شد. اما من چون بسیاری از دیگر ایرانیان بیش از این که خوشحال یا ناراحت باشم نگران هستم. نگران کشوری که چون گوشت قربانی رها شده و یله در سکوتی مرگبار به سوی آینده‌یی نامعلوم می‌رود. سوالی که در ذهن من چرخ می‌زند این است که چرا سه سال پیش که مردم ایران در خیابان بودند و کلیت نظام حاکم در ایران را نشانه گرفته بودند قدرت‌های بزرگ جهانی به جای حمایت از جنبش مردم ایران پشت سر جمهوری اسلامی قرار گرفتند و گفت‌وگوهای پنج بعلاوه یک را راه‌انداختند و نامه‌نگاری با خامنه‌ای را شروع کردند و درواقع به حکومت قوت قلب دادند تا به سرکوب خود ادامه دهد. چرا در همان زمان این تحریم‌ها و بستن سفارت‌خانه را پی نگرفتند تا مردم در خیابان احساس تنهایی نکند. روزی که مردم در تهران شعار می‌دادند: «اوباما، اوباما، یا با اونا یا با ما» من در تهران در خبایان بودم و انتظار مردم ایران از حمایت از جنبش آنان به خوبی مشهود بودند. آنان نمی‌خواستند که بقیه کشورهای جهان تنها علیه حاکمان جمهوری اسلامی باشند آنان می‌خواستند که کشورها و بقیه مردم جهان به آنان کمک کنند تا خودشان به دست خودشان جمهوری اسلامی را ساقط کنند و حکومتی بر پایه‌های آزادی و برابری انسانی ایجاد کنند. پاسخ سوآل از نظر من روشن است کسی نمی‌خواهد مردم ایران سرنوشت خود را به دست بگیرند آنان می‌خواهند سرنوشت مردم ایران را بدان گونه که می‌پسندند بنویسند.
وقتی ۱۱ سال پیش آمریکا و متحدانش به افغانستان حمله کردند و در حرکتی برق‌آسا این کشور را اشغال نظامی کردند بسیاری در ایران تصور می‌کردند به‌زودی افغانستان مانند یکی از ایالات‌های آمریکا می‌شود و به شوخی و جدی می‌گفتند به‌زودی ما باید به افغانستان برویم برای کار. احترامشان نسبت به افغان‌های ساکن در ایران بیشتر شد و تصور می‌کردند به‌زودی افغانستان گلستان می‌شود. اما چه شد حالا بعد از یازده سال و این همه کشته و ناآرامی باز این افغان‌ها هستند که به جهنم جمهوری اسلامی می‌آیند و باز تحقیر می‌شوند. بعد هم ماجرای عراق اتفاق افتاد و یک میلیون کشته تا کنون که ۹ سال از اشغال عراق می‌گذرد برجای مانده است. یک میلیون! تصورش هم مو بر تن آدمی سیخ می‌کند. آمریکا و متحدانش نشان دادند حتا اگر بخواهند توان اداره‌ی این کشورها را ندارند و نمی‌توانند امنیت و آرامش برقرار کنند آنان تنها توان نظامی اهریمنی دارند که می‌توانند با بمب و موشک ویران کنند اما عاجز از حل مشکلات پیجیده‌ی این کشورها هستند.
موضوع ساده است. سی و سه سال پیش وقتی انقلاب بهمن اتفاق افتاد همه تصور می‌کردند دیکتاتوری شاه اگر سقوط کند ایران کلستان می‌شود و به این سوآل فکر نمی‌کردند که سقوط دیکتاتوری توسط چه کسانی و با چه اهدافی مهم است؟ این که دیکتاتوری را براندازیم و دیکتاتوری خشن‌تری را جایگزین آن کنیم خرد نیست بی‌خردی ست. آن روز این سوآل طرح نشد که چگونه است متحدان رژیم شاه یک‌شبه برای آقای خمینی فرش قرمز پهن کرده‌اند و تمام تریبون‌ها را به دست او داده‌اند تا رهبر بلامنازعه شود و انقلابی مردمی و رادیکال برای آزادی‌های سیاسی را تبدیل به انقلابی برای بازگشت به قرون وسطا کنند. اگر ندای خفیفی به نقد آیت‌الله خمینی برمی‌خواست با امواج تهمت و ناسزای هم‌سوی با رژیم شاه خفه می‌شد. اگر کسی از احتمال قدرت‌گیری روحانیون صحبت می‌کرد به او پوزخند می‌زدند: «که آخوند که نمی‌تواند حکومت کند این‌ها فقط شاه را سرنگون می‌کنند بعد جمهوری می‌شود و مردم قدرت را به‌دست می‌گیرند!» آیا نمی‌خواهیم از اشتباهات گذشته‌ی خود درس بگیریم؟ آیا امروز نباید بدانیم سقوط رژیم‌ها به هر قیمتی و با هر بهایی الزاما چیز خوبی نیست؟ این به معنای دفاع از رژیم نیست به معنای به‌خود آمدن و دانستن این موضوع ساده است که گربه برای رضای خدا موش نمی‌گیرد وقتی ما مردمی پراکنده با خواسته‌های نامشخص هستیم و نمی‌توانیم حول محورهای خاصی دور هم جمع شویم و جمعی متعهد مبارزه‌یی مستمر را پیش بگیریم و لحظه به لحظه حکومت را عقب برانیم تا براندازیم و منحل کنیم هیچ کس در دنیا به دنبال منافع ما نیست و دلش برای ما نمی‌سوزد و حاصل هیچ نیست مگر نابودی و افتادان از چاله‌یی به چاه یا از چاهی به چاهی دیگر.
این که دولت کانادا با چه انگیزی سفارت جمهوری اسلامی را بسته است نکته‌ی کوچکی نیست که بخواهیم به ساده‌گی از آن بگذریم و تنها خوشحال باشیم که دشمن ما جمهوری اسلامی ضربه‌یی خورده است و بعد برداریم نامه‌ی تشکرآمیز هم بنویسم و بفرستیم برای وزارت امور خارجه که ممنون لانه‌ی جاسوسی و ترور را بستید! دولت کانادا ممکن است به انگیزهای مختلف این کار را کرده باشد به دست آوردن دل اسرائیل تضعیف دموکرات‌ها در آمریکا و قدرت‌گیری بیشتر محافظه‌کاران که متحدانه بهتری برای هارپر و حزب حاکمش در کانادا هستند ممکن است دلایل این کار باشد.
صدام هم دشمن جمهوری اسلامی بود اما آیا دوست ما بود؟ مجاهدین خلق با تمام فداکاری و مبارزه‌یی که علیه جمهوری اسلامی کردند و بیشترین قربانی را دادند و بیش از هر گروه و سازمان و حزب دیگری خطر اول جمهوری اسلامی بوده‌اند به دلیل اشتباهی که با همکاری با صدام کردند با تمام توجیهاتی که برای این کار خود کردند اما هنوز توسط بسیاری از مردم ایران برای این عمل بخشیده نشدند. دشمن دشمن ما الزاما دوست ما نیست و این را باید آویزه‌ی گوش خود کنیم.
نتیجه
بسته شدن سفارت جمهوری اسلامی در کانادا یا هر کشور دیگری وقتی خوشحالی دارد که براثر فشار جنبش مردم ایران باشد. اگر چندین هزار نفر از بیش از صد هزار نفر ایرانی که در تورنتو و اوتاوا زنده‌گی می‌کنند روزهای متوالی در جلوی سفارت جمهروی اسلامی تظاهرات می‌کردند و انقلاب و جنبش در ایران در جریان بود و اپوزیسیون متشکل و مشخصی آن را نماینده‌گی می‌کرد و بسته شدن این سفارت خانه به خواست آن اپوزیسیون و با پذیرش آن اپوزیسیون به جای حکومت ایران صورت می‌گرفت بی‌شک یک پیروزی بود و منافع مردم ایران را در بر داشت اما حالا که دولت هارپر بر اثر سیاست‌های خودش و برای اهداف حزبی خودش دارد این کار را می‌کند و دارد عملا از اسرائیل برای حمله به ایران پشتبانی می‌کند جای بسی نگرانی دارد. حمله‌ی محدود اسرائیل به جمهوری اسلامی تنها موجب تقویت آن خواهد شد و مخالفت گسترده جهانی به همراه خواهد آورد و جمهوری اسلامی را از حکومتی منفور به حکومتی مظلوم تغییر چهره می‌دهد. حمله‌ی گسترده و اشغال نظامی ایران هم علاوه بر فاجعه انسانی ممکن است عواقب بسیار وخیمی برای ایران داشته باشد و جنگ‌های داخلی و تجزیه را به همراه بیاورد.
جمهوری اسلامی روزی که چندان دیر نیست سرنگون خواهد شد در این هیچ شکی نیست اما این به معنای سعادت‌مند شدن مردم ایران نیست همیشه وضعیتی بدتر هم وجود دارد تلاش ما نباید صرفا سقوط دیکتاتوری‌ها باشد مهم تلاش برای ساختن کشوری آزاد است و این دانش و فراستی بیش از توان خراب کردن می‌خواهد اگر این دانش و فراست و پشت‌کار و همت وجود نداشته باشد پاشنه‌ی این در همواره بر تباهی می‌چرخد.

زهره برخورشید، جهل بر ماه!


از چند ماه پیش دو خبر در باره‌ی وقوع پدیده‌یی در آسمان منتشر شد. یکی شایعه‌یی در ایران و دیگر حقیقتی در جهان. آن خبر که حقیقی بود و جهانی شد در ایران انعکاس چندانی نداشت و آن خبر که دروغ بود و شایعه آن‌چنان گسترده شده که گروهی را به پشت‌بام کشاند و ساعتی یا حتا ساعت‌ها منتظر نشاند و بر سر کار گذاشت تا تصویر پپسی کولا را بر ماه ببینند! که ندیدند و اکنون دنبال این می‌گردند که چرا «تصویر پپسی در ایران مشاهده نشد؟» و حتما شایعه‌ها دارد دهان به دهان می‌چرخد که حکومت ایران با ماهواره‌ی زهره جریان پخش لوگوی پپسی روی ماه را فیلتر کرده است برای این که پپسی کولا شرکت اسرائیلی و صهیونیستی است! و الان کسی که کل این ماجرا را با فرستادن ایمیلی به و پا کرد گوشه‌یی نشسته است و می‌خندند و بزرگ‌ترین کمپین تبلیغاتی پپسی کولا را بی آنکه سنتی خرج کرده باشد به پیروزی رسانده است که باید در کتاب گینس ثبت شود!
راستش از مدتی پیش که ایمیل مربوط به تبلیغ پپسی روی ماه برای‌ام ارسال شد آن را جدی نگرفتم اما اینقدر این ایمیل‌ها از طرف افراد باسواد و حتا موسسات معتبر برای‌ام ارسال شد که گفتم بگذار تحقیق مختصری در این باره بکنم که ساعتی وقت گذاشتم و مطلب پیشین، به کوری چشم شاه، پپسی کولا توی ماه، را نوشتم با این که این مطالب مورد توجه قرار گرفت و خواننده‌گان بسیاری هم پیدا کرد اما باز گویا با دید تردید نگاه می‌کردند و انتظار داشتند روز ۱۶ خرداد بعد از دیدن لوگوی پپسی روی ماه و انداختن عکس و گرفتن فیلم بیایند کامنت بگذارند که: «دیدی حرف مفت می‌زدی و لوگوی پپسی روی ماه افتاد!»

اما روز پنج ژوئن خبر دیگری در جهان منتشر شده بود مبنی بر عبور زهره از مقابل خورشید این خبر در ایران انعکاس چندانی نداشت، در مقابل ده‌ها ایمیلی که درباره‌ی پپسی کولا دریافت کردم تنها دو ایمیل در این‌باره گرفتم که یکی از این دو ایمیل را دوست کانادایی‌ام فرستاده بود! زهره نرم‌نرمک و رقص‌کنان از مقابل خورشید گذشت و تا صد سال دیگر هم برنمی‌گردد برای این رقص و ما در کار دیدن پپسی کولا بودیم و «خورشید را گذاشته با اتکا به ساعت شماته‌دار خویش» پپسی را در ماه می‌دیدم!
این تنها پدیده‌ی ساده و اتفاقی نادر نیست. ظاهرا دارد برای ما تبدیل به سنتی فرهنگی می‌شود که رویاپرداز باشیم، و منتظر امری عجیب و خارق‌العاده، بدون این که به واقعیت‌ها توجه داشته باشیم. کرور کرور اسکناس در ضریح‌های مقدس و خروار خروار نامه در چاه‌های متبرک ناشی از همین پدیده است. البته حق دارند مردمی که می‌بینند کسانی از هیچ یک شبه به همه چیز می‌رسند بدون کار و تلاشی خاص و این نه استثنا که قاعده است باید منتظر و متوسل به امر غیرواقع باشند. کشوری که شخصی مانند محمود احمدی‌نژاد در آن می‌تواند همین‌جور الابختکی چون هالویی خوش‌شانس ترقی کند و به ریاست جمهوری برسد کشوری است که اگر بگویند خرس تخم می‌گذارد نباید تعجب کرد در این سرزمین خرس هم ممکن است تخم‌گذار باشد! همان‌گونه که اختلاس‌گران خدمت‌گذار هستند و تیرخلاص‌زننده‌گان مخلصان الهی و خرافات پیشه‌گان عالم و دانشمند.
از گذشته ایران را کشور گل و بلبل خوانده‌اند و شوخ‌طبعی شده است یکی دیگر از خصوصیت فرهنگی ما و شاید از این نظر مثبت باشد که توانسته باشند این همه بلایای و مصیبت‌ها را تاب بیاورند و سر این ماجرای پپسی کولا توی ماه هم کلی طنز و مطایبه کلامی و تصویری و حتا فیلمی هم صورت گرفت. خوش ذوقی برداشته است و فیلمی هم درست کرده است که بس ماهرانه است و پپسی کولا را در ماه نشان می‌دهد!

جوک‌های مختلف هم که سر زبان‌هاست. اما تمام این‌ها جای ترس دارد شاید وقتی مغول هم به ایران حمله کرد همین‌جور در بی‌خیالی به‌سر می‌بردیم یا ۱۴۰۰ سال پیش در هنگام یورش اعراب یا قبل‌تر از آن وقتی یونانی‌ها آمدند و کشور را اشغال کردند. نمی‌دانم دلم شور می‌زند. سرمان بدجور به کار خودمان گرم است حسین رونقی ملکی جوان بیست و چند ساله‌یی که تنها جرم‌اش این است که کامپیوتر خوب می‌داند و فیلترشکن درست کرده است الان مدتی است در زندان است و دارد همینجور جان می‌دهد و اعتصاب غذای خشک کرده است با لبی تشنه در گوشه‌ی سلول است و ما دنبال پپسی کولا در ماه می‌گردیم. نکند که این ظلم‌ها دامنمان را بگیرد و به روزگاری بدتر از این که در آن بسر می‌بریم دچار شویم؟
ایران آزاد و آباد یک‌شبه و بر اثر یک اتفاق محقق نمی‌شود حاصل تلاش هر روزه‌ی تک تک ماست. نه منجی از ته چاه نه مصلحی از پس آسمان هفتم نمی‌تواند ما را از وضعیتی که در آن به‌سر می‌بریم رهایی بخشد تنها راه تلاش هر روزه و مسئولیت‌پذیری تک تک ماست. خوشبختی پوشالی موقتی همیشه بدبختی وحشت‌ناکی را در پی دارد و فرجی ست قبل از شدت.

ای کاش سال ۲۱۱۷ میلادی یا ۱۴۹۶ هجری که دوباره زهره از روبه‌رو خورشید می‌گذرد جهان در وضعیت خوبی باشد و جنگ و فقر و حماقت و دنائت ریشه کن شده باشد و انسان‌ها چنان که زیبنده‌ی سیستم پیجیده و شگفت‌انگیز مغزشان است زنده‌گی کنند نه آن که جهل فرمان براند و فقر استمرار یابد. شدنی است اگر همه‌ی ما بخواهیم و برای رسیدنش تلاش کنیم.

جستارهای وابسته
* دروغ‌پذیری ما و مانده‌گاری حکومت دروغ‌گویان

پیوند به بیرون
* گذر تاریخی ناهید؛ رویدادی که «ما» دیگر هرگز نخواهیم دید

تشعشع موی زنان و ابوالحسن بنی‌صدر


حجاب‌ِ برتر دوستانی که «غوزک پلاتینی» را دنبال می‌کنند می‌دانند در اینجا گاهی به جملات و شایعه‌هایی که در مورد اشخاص وجود دارد می‌پردازم.(یاوه‌های اینترنتی) این‌بار می‌خواهم به موضوع اشعه موی خانم‌ها و ابولحسن بنی‌صدر بپردازم.

پیشینه
انقلاب ۵۷ در ایران دو ‌وجهه کاملا متضاد داشت. از یک سو انقلابی مدرن برای دموکراسی و مبارزه با دیکتاتوری بود از سوی دیگر داری رهبری بود که نگاه به گذشته داشت و دستآوردهای اندک مدرنیته را هم به چالش می‌کشید. این تضاد در شرکت‌کننده در انقلاب و به‌خصوص در ماه‌های پایانی انقلاب و پس از انقلاب هم وجود داشت. نوعی شعور و بی‌شعوری آمیخته به هم در جریان بود. از یک‌سو موی چون شمشیر لای قرآن جست‌وجو می‌کردند و عکس در ماه می‌دیدند از سوی دیگر بحث‌های مهم فلسفی و اجتماعی در جریان بود و دانشجویان و کارگران صنعتی و اقشار روشنفکر جامعه شعارها و برنامه‌هایی برای حقوق دمکراتیک و عدالت اجتماعی و استقلال سیاسی داشتند در این بین طیف‌های مختلف از مارکسیست‌ها و لائیک‌ها و سکولارها تا افراد مذهبی وجود داشت.
از آیت‌الله خمینی تا عقب‌مانده‌ترین اقشار جامعه هیچ کس تصور نمی‌کرد حکومت توسط روحانیون قرار است اداره شود. همه تصورشان این بود که حکومت توسط تکنوگرات‌های اداره خواهد شد. کسی تصور نمی‌کرد آخوندی رئیس جمهور یا مثلا وزیر یا مدیرکل فلان اداره شود.(۱) خود آیت‌الله خمینی قرار بود به قم برود و روحانیون هم تنها در بخش‌های قضایی و مجالس قانون‌گذاری حضور داشته باشند و دولت و حکومت دست تکنوگرات‌های پاک و سالم سپرده شود. در این میان پدیده‌ی نوظهوری به نام بنی‌صدر ظهور کرد.
سیدابولحسن بنی‌صدر ویژه‌گی‌های داشت که یک شبه او را به مشهورترین سیاست‌مدار نوظهور پس از انقلاب تبدیل کرد. او در حالی که پدرش آیت‌الله بود و به هر حال آقازاده محسوب می‌شد اما تحصیل‌کرده و از غرب آمده بود.(۲) شکل و شمایل و سرو وضع‌اش مانند کسانی بود که می‌توانند رئیس دولت و وزیر و صاحب منصب باشند اما در عین حال حرف توده‌های وسیع مردم را می‌زد و مورد تایید آیت‌الله خمینی هم بود به همین دلیل مانند نابغه‌یی جامع‌الاطرف ظهور کرد. در آن سال‌ها شانزده، هفده سالم بودم و خوب به یاد دارم که هر جا بنی‌صدر می‌رفت سوآل‌های عجیب غریبی از او می‌شد و او را حلال تمام مشکلات ایران می‌دانستند از بحث ترافیک تهران گرفته تا مسایل اقتصادی و اجتماعی.

ماجرای تشعشع موی زنان برای جذب مردان
یکی از ماجراهایی که به نام بنی‌صدر در حافظه‌ی بسیاری از ایرانیان مانده است ماجرای اشعه‌‌ی موی زنان برای جذب مردان است. آنقدر این موضوع جا افتاده است که حتا من که ماجرا را مستقیم از تلویزیون دیده بودم هم به اشتباه افتادم و اصل ماجرا را فراموش کرده همین روایت اخیر در ذهنم ماند بود به همین دلیل چند روز پیش در توضیح عنوان، فشار از پایین چانه‌زنی از بالا، که در مورد عکسِ خانمی نیمه عریان، با روسری‌یی به سر، بود، نوشتم:

فکر بد نکنید. منظورم این است که با کفش زرد از پایین فشار وارد می‌کند چون طبق برخی احادیث «کفش زرد» موجب تحریک قوه‌ی جنسی آقایان می‌شود و با پوشیدن روسری، آن‌هم به این تنگی، جلوی انتشار تشعشع موها، که آقای بنی‌صدر زمانی گفته بودند، را می‌گیرد تا راه برای چانه‌زنی باز باشد!

دوستی در قسمت نظرات این عکس توضیح دادند که این گفته از آن بنی‌صدر نیست و وقتی کامنت ایشان را خواندم کاملا ماجرا یادم آمد و بعد با مراجعه به کتابی که تمام ماجرا در آن نقل شده است مسئله برای‌ام روشن شد.
خانم دانشجوی جوانی از آقای بنی‌صدر سوآل کرد:

«من با چند نفر از پسرهای دانشجو در مورد پوشیدن موی سر زن بحث می‌کردم و ﺁن را به عنوان حجاب قبول نداشتم و معتقد بودم که اگر لباسم متناسب باشد و خودم را بپوشم همین حجاب است. «هریک از اینان دلیلی بر پوشاندن سر می‌آورد. و یکی از ﺁنها دلیلی را پیش کشید که می‌گفت: ثابت شده است که موی سر زن اشعه‌ای تولید می‌کند که روی مرد اثر می‌گذارد. به طوری که این باعث می‌شود مرد از حالت عادی خارج شود. حالا از شما می‌خواهم بگوئید این نظریه تا چه اندازه درست است؟»»(بنی‌صدر، ابوالحسن. خانواده در اسلام، مسئله‌ حجاب، سیستم‌های اطلاعاتی. چاپ ششم ۱۳۵۸. صفحه ۹۹)

پس تا اینجا این حقیقت روشن می‌شود که موضوع تشعشع موی خانم‌ها برای جذب آقایان را آقای بنی‌صدر نگفته است هرچند آن را کاملا رد نمی‌کند و ممکن می‌شمارد و در پاسخ می‌گوید:

البته من نخواستم که این مسئله را روی این گونه تأثیرات ببرم و الا چنین چیزی ممکن است. زیرا اگر قرار بود این گونه تأثیرات نباشد که زن و مردم با هم جمع نمی‌شدند. و اصلا بشری به وجود نمی‌آمد. ناچار باید جاذبه‌ها باشند و برهم اثر بگذارند. و این نظریه علمی علی الاصل صحیح است. (همان جا)

امروز که این نوشته را می‌خوانیم معلوم نیست که وقتی آقای بنی‌صدر می‌گوید «این نظریه علمی» منظورش همان موضوع «اشعه» است یا به طور کلی جاذبه‌ی بین زن و مرد را می‌گویید.

در سوآل دیگری از او می‌پرسند:

«سئوال: با وجود مطرح بودن مسئله حجاب، در جامعه و نیز روزنامه‌ها، نظر شما بعنوان یک روشنفکر مسلمان در باره حجاب چیست؟» همان جا، صفحه ۱۰۰)

که در پاسخ می‌گویند:

«همه اینها را که شرح دادم نظر بنده راجع به حجاب بود. اولاً گفتم: «نوع پوشش من و شما نباید براساس رابطه زور باشد. زیرا نوع پوشش را نمی‌توان با زور به جامعه قبولاند.» اصلا ٌعقیده من اینست که نوع پوشش شما بیان کننده این است شما زور بکار می‌برید یا نمی‌برید. اصلا نوع پوششتان ایدئولوژی شما را می‌گوید. و «اگر قرار باشد که لباسی را به زور به کسی بپوشانند، خوب، این همان چیزی است که می‌خواهیم نباشد. زیرا ما می‌خواستیم زور نباشد.»

ثانیاً، برای این که در روابط اجتماعی ما، زور اساس قرار نگیرد، «پوشش باید به زن و مرد امکان بدهد که از روابط تن به تن، بعنوان یک رابطه سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و ایدئولوژیک ﺁزاد بشوند».»(همان‌جا، صفحه‌ی ۱۰۰ و ۱۰۱)

به هر حال به نظر می‌رسد حقیقت چیزی میان حرف دوستداران آقای بنی‌صدر که بک‌سره موضوع پذیرش ایشان را نسبت به این ماجرا نفی می‌کنند و مخالفان ایشان که ماجرای «اشعه موی زنان» را به او نسبت می‌دهند است.
بی‌شک سکوت و مماشت در مقابل حجاب اجباری عواقب بسیار بدی برای میلیون‌ها زن ایرانی به هم‌راه داشت و هنوز دارد یکی از نکات تاریک و تلخ و سیاهی است که اکثریت مردم ایران که در آن سال‌ها زنده‌گی می‌کردند و نسبت به این حجاب اجباری چندان که باید و شاید اعتراض نکردند در مقابل آن مسئول هستند. هر چند باید شرایط آن موقع را هم در نظر گرفت و نمی‌توان با شرایط امروز به داوری در مورد مردم آن سال‌ها پرداخت اما چیزی که می‌تواند برای همه‌ی ما درس باشد این است هرگز دیگر زیر بار دیکتاتوری و زور و اجبار نرویم و هزینه‌های دموکراسی را بپذیرم و برای هیچ چیز حتا «امنیت» و «رفاه» تن به دیکتاتوری ندهیم. که حتا اگر برای مدتی «امنیت» و «رفاه» را هم به دست آوریم به آنچنان دوزخی دچار می‌شویم که تمام خوشی آن دوران کوتاه از دماغمان بیرون می‌آید!

پانویس
۱) مارکسیست‌ها و سوسیالیست‌ها که دنبال تغییر بنیادی در حکومت بودند و با نظام سرمایه‌داری مخالفت می‌کردند نه با تغییر روبنایی، هم که گفتن ندارد چنین تصوری نداشتند.
۲) «دکتر» و «مهندس» عناوینی بودند که نشان از تحصیل‌کرده‌گی در غرب می‌دادند و مسلمانانی که از این عنوان بهره می‌بردند درواقع می‌خواستند نشان دهند اسلام و مدرنیته تقابلی با هم ندارد و می‌شود مسلمان بود اما «دکتر» و «مهندس» بود. اولین نخست وزیر بعد از انقلاب «مهندس بازرگان» بود و اولین رئیس جمهوری «دکتر ابولحسن بنی‌صدر»!

هیاهو بر سر ابوموسی: جنجال به‌پا می‌کنم پس هستم!


تمام شعبده‌بازان برای این که جلوی چشما‌نتان خرگوشی از کلاه بیرون بیاورند یا سکه‌یی روی ساعد غیب کنند و از گوش‌تان بیرون بکشند شگرد ثابتی دارند! مهم نیست دوستی در شبی در مهمانی شعبده‌بازی کند یا دیوید کاپرفیلدی باشد با هزاران بیننده‌ی حاضر و میلیون‌ها بیننده‌ی غایب. شگرد ثابت است. حواس‌ها را به نقطه‌یی پرت می‌کنند و کار خود را در نقطه‌ی دیگر انجام می‌دهند!
سیاستمداران شعبده‌بازانی هستند که نبض مردم را در دست دارند و می‌دانند چگونه حواس‌شان را به نقطه‌یی پرت کنند تا بتوانند در نقطه‌ی دیگر کارشان را انجام دهند. وقتی قرار است جام زهر بنوشند باید نوش‌دارو را نیز کنار دست بگذارند و سر بکشند که زهر کشنده نباشد و حکم شفا پیدا کند برای بیمار رو به قبله.
وقتی در ۲۹ تیر ماه ۱۳۶۷ آیت‌الله خمینی جام زهر را نوشید و قطع‌نامه‌ی ۵۹۸ شورای امنیت را پذیرفت هنوز از آن‌همه جلال و جبروتی که انقلاب به او داده بود چیزی باقی‌مانده بود تا بتواند جام زهرا را تاب آورد. اما طی گذشت ماه‌های بعد معلوم شد روز به روز آن یال و کوپال بیشتر می‌ریزد و شخصی که توانسته بود دل میلیون‌ها مسلمان در منطقه را به خود گرم کند دل‌سردشان کرده است و کاریزمای شکست‌ناپذیری که کاخ‌ها ویران می‌کرد، به نام کوخ‌نشینان، اکنون خود ویرانه‌نشینی زهرخورده است. باید کاری صورت می‌گرفت و شعبده‌یی تا وضعیت تغییر کند!
چند ماه پس از نوشیدن جام زهر فرصتی طلایی جلوی پای آقای خمینی گذاشته شد تا بتواند دوباره در جهان اسلام به عنوان شخصیتی جسور جلوه کند و اثرات زهر نوشیده شده را خنثا کرده به هنگام مرگ شکست‌خورده و رنجور نباشد و چون سرداری در میدان رزم بمیرد. او در ۲۹ بهمن ۱۳۶۷ فتوای قتل سلمان رشدی را صادر کرد تا چهره‌ی شکست‌خورده‌ی خود را به قهرمانی هنوز جنگنده تبدیل کند. گیرم با این کار چهره‌ی خشن و نامعقول از اسلام ارائه داد و منافع ملی مردم ایران را هم به خطر انداخت.
برای این که بتوانید شعبده کنید و جام زهر بنوشید و آب از آب تکان نخورد باید بتوانید حس فراگیری را در جامعه ایجاد کنید و تنها با دو شیوه می‌توان این کار را انجام داد، یا حداقل این دو شیوه رایج‌ترین شیوه‌ها در طول تاریخ بوده‌اند، برانگیختن احساسات دینی مذهبی یا ملی و میهنی.
طی سال‌ها گذشته برای رفع برخی از مشکلات سعی کردند احساسات مذهبی را برانگیزانند. نمایش آتش زدن عکس آقای خمینی در تلویزیون ایران به کار نیامد و بیشتر موجب تشفی قلوب شد تا تهیج‌شان. بعد خواستند پای امام حسین را، که به هر حال مردم ایران علاقه‌ی خاصی به او دارند، به میان بکشند و بگویند مخالفان حکومت در روز عاشورا به امام حسین توهین کرده‌اند که مردم پوزخند زدند و گفتند یزیدیان را بین که علم حسین بر دوش می‌کشند!
تهیج ضدامپریالیستی و ضدآمریکایی هم حداقل دیگر در بین ایرانیان هوادار ندارد. هر چند مردم ایران کم و بیش نسبت به آمریکا و انگلیس بدبین هستند اما احساسات ضدآمریکایی و ضدانگلیسی ندارند و نمی‌خواهند خود را با شاخ گاو دراندازند و البته خود رژیم هم بعد از اشغال سفارت انگلیس فهمید دیگر نمی‌تواند با این نوع شکر خوردن‌ها دعواهای داخلی خود را رفع و رجوع کند و طبیعتا نمی‌خواهد در حالی که پای میز مذاکره نشسته اند احساسات ضدغربی را دامن بزند. پس تنها می‌ماند یک چیز و آن دامن زدن به احساسات ملی‌گرایانه و نژادپرستانه!
با افغان‌ها شروع کردند که فایده نداشت زیرا ایرانیان حس برتری‌جوایان نسبت به افغان‌ها دارند و نسبت به آنان احساس کهتری و تحقیر نمی‌کنند تا بشود احساسات ضدافغان را برانگیخت. احساسات ملی یا دینی را تنها می‌توان در بین مردم تحقیر شده برانگیزاند. کاری که هیتلر و موسولینی در جنگ جهانی دوم کردند و مردم آلمان و ایتالیا را که طی جنگ جهانی اول تحقیر شده بودند علیه دنیایی که تحقیرشان کرده بود شوراندند. آیت‌الله خمینی هم پس از پیروزی انقلاب توانست با هویت‌بخشی به قشر وسیع روستائیان به شهر آمده، که دیگر نه هویت روستائی خود را داشتند و نه شهرنشینان طبقه‌ی متوسط به بالا آنان را شهری به حساب می‌آوردند، طبقه‌ی متوسط و روشنفکران که بار اصلی انقلاب بر دوششان بود را سرکوب کند و حکومت را به تمامی در دست بگیرد.
بسیاری از ایرانیان به طور کاذب هم که شده نسبت به «عرب»ها احساس نوعی کهتری می‌کنند. جدا از موضوع تاریخی حمله‌ی اعراب به ایران و اشغال دائمی آن موضوع این است که در همین سال‌های اخیر عرب‌ها حداقل در پیرامون ایران وضعیت بهتری دارند. ایرانیان به امارات که می‌روند کلاه از سرشان می‌افتد با آن برج و باروهای بلند و دختران تن‌فروش ایرانی که بستر ثروت‌مندان عرب را پر رونق می‌کند. این احساس که‌تری خود را به‌گونه‌ی فرافکنی شده به برتر دیدن خود تبدیل می‌کند. این است که عرب‌ها را «سوسمارخور» و «پابرهنه» می‌نامند.
به‌نظر می‌رسد انگشت گذاشتن روی این حساسیت برخی از ایرانیان بی‌نتیجه نبوده است و به هر حال گروهی از ایرانیان علیه «عرب»‌ها شعار می‌دهند و دولت و مجلسی که خود اشغال‌کننده‌ی ایران محسوب می‌شوند یک‌شبه ملی‌گرا و وطن‌پرست شده طرح استان خلیج فارس به مجلس می‌برند و شروع به عربده‌کشی می‌کنند!
اما واقعیت این است که ایرانی‌ها و عرب‌ها مانند مردمان هر کشور دیگری بیشترین لطمه و آسیب را از خود می‌بینند. دشمن عرب‌ها صدام و بشار اسد و مبارک و شیخ فلان و ملک بهمان است و دشمن ایرانی‌ها هم خود ایرانی‌ها هستند. مردم ایران و مردم ساکن کشورهای مجاور چه ترک و ارمنی، چه افغانی و پاکستانی و عرب اشتراکات فرهنگی بسیاری دارند و دشمن مشترکشان هم دیکتاتوری است که باید با هم کمک کنند تا بر این دیکتاتوری‌ها پیروز شوند. می‌بینی که حکمرانان و حکومت‌ها وقتی پای کمک کردن برای حفظ یک دیگر در میان باشد نژاد و ملیت و این چیزها سرشان نمی‌شود فقط وقتی قرار است جوانان را گوشت دم توپ کنند ناگهان وطن‌پرست و ملی‌گرا می‌شوند.
اکنون درست در روزهایی که شدیدا در بن‌بست قرار گرفته‌اند و نه راه پیش دارند نه راه پس. از سویی شکاف بین حکومت و مردم بس عمیق شده است و از سوی دیگر اوضاع بین‌المللی رژیم هم خوب نیست و در معرض تحریم‌های گسترده قرار دارد. با سفر احمدی‌نژاد به جزیره‌ی ابوموسی جنجال تازه‌یی به راه انداخته‌اند و گروهی از ایرانیان را حول نفرت به عرب‌ها یا شعارهای ملی‌گرایان گرد احمدی‌نژاد و حکومت جمهوری اسلامی گرد می‌آورند و بسیاری هم از همه جا بی‌خبر فقط رگ گردن کلفت می‌کنند و شعار می‌دهند بدون این که بدانند اصولا اماراتی‌ها یا آمریکایی‌ها و دیگران در این مورد چه می‌گویند و چه می‌خواهند.
بر سر حاکمیت جزیره‌ی ابوموسی از قبل از انقلاب مشروطه اختلافاتی وجود داشت تا سرانجام بر اساس تفاهم نامه ۱۹۷۱ میان حاکم شارجه (پیش از تشکیل کشور امارات متحده عربی) و ایران، جزیره‌های تنب بزرگ و کوچک تحت حاکمیت ایران درآمد و جزیره‌ی ابوموسی در حاکمیت ایران اما با اختیاراتی برای حاکم شارجه شناخته شد. در واقع نوعی حاکمیت مشترک بین ایران و شارجه در این جزیره مورد توافق طرفین قرار گرفت. امارات با پرچم امارات در این جزیره پاسگاهی دارد و در اداره‌ی امور داخلی با ایران همکاری می‌کند. سفر احمدی‌نژاد به این جزیره نقض این تفاهم‌نامه است. درست است که تفاهم‌نامه‌ی ۱۹۷۱ بین محمدرضا شاه در ایران و حاکم شارجه بسته شده است اما این تفاهم‌نامه مورد تایید سازمان ملل است و هنگامی که کشور امارات تشکیل می‌شد چند کشور عربی موضوع تعلق این جزیره به امارات را در سازمان ملل می‌خواستند طرح کنند که رد شد. طبیعتا خواست معقول ایرانی‌ها می‌تواند اجرای همین تفاهم‌نامه باشد و پذیرش حاکمیت دوگانه بر این جزایرست که به سود هر دو کشور است و هرگونه زیاده‌خواهی برای ایجاد تشنج و ماجراجویی در وضعیت فعلی به زیان ایران است و ممکن است همین حق حاکمیت مشترک را هم از دست بدهند.
با توضیحات گفته شده می‌خواهم نتیجه بگیرم ما ایرانی‌ها اگر به فکر زنده‌گی سعادت‌مند و به دور از جنجال و جنگ هستیم باید جلوی این افراط‌کاری‌های جنگ‌طلبانه را، این نژادپرستی‌ها و چماق‌کشی‌ها که یک روز به نام دین می‌شود و یک روز به نام ملی‌گرایی و وطن‌پرستی بایستیم. ایران آباد و آزاد با فرهنگ غنی چند هزار ساله و مردمی پیشرفته و مدرن بی‌شک الهام بخش خاوره‌میانه‌یی پیشرفته و آزاد خواهد بود و نیاز به شاخه‌ و شانه‌ کشیدن عربده‌جویی ندارد. متاسفانه رفتارهای رکیک و ماجراجویانه و نژادپرستانه تنها کاهش محبوبیت ایرانیان در منطقه و در جهان است. ایران اگر کشوری آزاد و آباد و دموکراتیک باشد مطئمن باشید همه با علاقه و احترام نام «خلیج فارس» را به کار می‌برند و هیچ مجادله‌یی مقبول نمی‌افتد اما تا وقتی حکومتی ماجراجو برسرکار است و برخی از اعضای اپوزیسیون شووینیست و نژادپرست با بدترین الفاظ و نفرت‌پراکنی می‌خواهد نام «خلیج فارس» را تبلیغ و ترویج کند هیچ به دست نمی‌آوریم مگر شرمنده‌گی تاریخی.

چند عکس از سه جزیره (ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک)
  

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

ترس معقول


سی تا تانک سی تا تانک می‌خواد احمق!

این روزها فقط «احمدی‌نژاد» یا «رهبر» ایران نیستند که در مورد پیشرفت‌های شگرف ایران در مسایل علمی و نظامی داد سخن می‌دهند. بسیاری در آمریکا و اروپا نیز از قدرت نظامی و به‌زودی هسته‌یی شده‌ی ایران سخن می‌گویند و تجهیزات ایران و آمریکا را در کنار هم ردیف می‌کنند به گونه‌یی که گویی حتا در بعضی موارد توان نظامی ایران بالاتر هم هست و بعد به اضافه‌ی روحیه شهادت‌طلبی و دفاع از میهن که در ایرانی‌ها هست و طبیعتا در آمریکایی‌ها نیست. به‌گونه‌یی در مورد «جمهوری اسلامی» حرف می‌زنند که گویا سرنخ تمام وقایع دنیا دست حاکمان تهران است. بعید است فراموش کرده باشید یک دهه پیش که آمریکا می‌خواست به افغانستان و سپس عراق حمله کند در مورد نیروی افسانه‌یی طالبان و سپس صدام چه حکایت‌ها که شایع نکردند. از این که طالبان ممکن است با بمب اتمی‌یی که در چمدانی جا می‌شود به نیویورک حمله کند تا سلاح کشتار جمعی در عراق یا توان عراق برای نابودی تمام چاه‌های نفت حوزه‌ی خلیج فارس و چه و چه. طبیعی است اگر محمدعلی کلی بخواهد توی گوش یکی از بچه‌پروهای دبستانی محله‌ی‌شان بزند باید بگوید او قدرتی شیطانی دارد وگرنه بس مضحک است که قهرمان بوکس جهان کودکی دبستانی را زیر مشت و لگد بگیرد. واقعیت این است که نسبت نیروی نظامی «جمهوری اسلامی» با «ناتو» از بچه‌یی دبستانی با محمدعلی کلی یا مایک تایسون هم کمتر است.
سال‌ها پیش که بوش پدر به خلیج فارس آمد من دانشجوی دانشگاه تهران بودم و ساکن کوی دانشگاه، در خیابان امیرآباد شمالی، یادم می‌آید بحث مفصلی در اناق ما، که همیشه محل بحث و گفت‌وگو بود، در گرفت. بسیاری معتقد بودند که آمریکا به عراق حمله نمی‌کند و من و یکی دیگر از دوستان می‌گفتیم که حتا اگر صدام به غلط کردن هم بیفتد و آن خوراک ناگوار را هم میل کند و جام زهر هم بنوشد باز آمریکا آمده است که گرد و خاکی بکند و حتما به عراق حمله خواهد کرد. ساعت دو و سه نیمه شب بود که بالاخره موفق شدیم بچه‌ها را از اتاق بیرون کنیم و بگیریم بخوابیم. هنوز چشم‌های‌ام سنگین نشده بود که دوستان محکم به در اتاق زدند که: آمریکا به عراق حمله کرد.
چند روز پیش فیلمی از سیداحمد خمینی، در یوتیوپ، دیدم که ظاهرا بخشی از مصاحبه‌ی بلندی ست که در آن سیداحمد به ذکر دو خاطره از آیت‌الله خمینی می‌پردازد که هر دو جالب است. یکی در این باره است که گروهی از فرمانده‌هان نظامی نزد وی آمده بودند و شعار می‌دادند که ما چنین و چنان می‌کنیم، امام حسینی می‌جنگیم، با دست خالی می‌جنگیم و با آرپی‌جی جلوی دشمن می‌ایستیم و از این حرف‌ها و ظهیرنژاد از فرمانده‌هان ارتش گفت: «من همین قدر می‌دانم که سی تا تانک سی تا تانک می‌خواهد.» سید احمد در ادامه نقل می‌کند:«چند روز بعد… داشتم می‌رفتم پیش ایشون دیدم آقا دارن می‌خندند گفتم چرا می‌خندین گفتن: «احمد سی تا تانک سی تا تانک می‌خواد.»» خاطره دیگر باز مربوط به ظهیرنژاد می‌شود و این که ایت‌الله خمینی از یکی از فرمانده‌هان نیروی هوایی سوآل می‌کند چند تا هواپیمای جنگی داریم و او شروع می‌کند به آیه و حدیث خواندن که ظهیرنژاد می‌گوید:«اوه چه خبره ایشون امام هستن عوام که نیستن!» جمع این دو خاطره ما را به جمله‌ی واحدی می‌رساند که بدیهی است اما فراموش می‌شود:«فرق است بین حکومت عوام‌فریب و حکومت عوام!»
آیت‌الله خمینی برخلاف آنچه که ممکن است به‌نظر برسد اصولا آدم اصول‌گرایی نبود او سیاست‌مداری بود مانند همه‌ی سیاست‌مداران دیگر که اصل بنیادین‌شان فتح و حفظ قدرت است و برای رسیدن به آن از انجام هیچ کاری ابا ندارند. او می‌دانست جنگ با صدام، برای محکم شدن پایه‌های جمهوری اسلامی، «نعمت» است اما جنگ با اسرائیل و آمریکا و ناتو جز ویرانی و سقوط چیزی به همراه ندارد و «نکبت است» برای همین حتا وقتی صدام راه باز کرد که بفرمایید بروید با اسرائیل بجنگید گفت: «راه قدس از کربلا» می‌گذرد! آمریکا را شیطان بزرگ می‌خواند اما برای پیروزی بر شیطانکی مانند صدام دست شیطان بزرگ را هم می‌فشرد و کیک مک‌فارلین را هم مزمزه می‌کرد و از اسرائیل هم اسلحه می‌خرید تا در مقابل سی تانک دشمن سی تانک داشته باشد. (ماجرای ایران-کنترا) زمانی که کار جنگی که قرار بود برنده یا بازنده نداشته باشد داشت به جاهای باریک می‌کشید و دیگر توان ادامه‌ی جنگ در هر دو کشور به شدت کاهش پیدا کرده بود، ولی آیت‌الله خمینی هنوز سر موضع بود و می‌خواست جنگ را ادامه دهد، آمریکا فقط با زدن هواپیمای مسافربری ایربایس نشان داد عزمش، در پایان دادن به جنگ، جزم است و از انجا که العاقل یکفیه الاشاره نیاز به الم و اشاره‌ی بیشتری نبود و با همان زدن یک هواپیما کافی بود تا مشخص شود نباید خود را با شاخ گاو درگیر کرد و جام زهر آورده شده و وصیت‌نامه تغییر کرد و آتش بس پذیرفته شده و جنگ تمام شد!
خوبی وب‌لاگ همین است که می‌شود پراکنده حرف زد و زیاد در قید و بند مقاله‌ی جمع و جور نبود و در پایان تمام سرنخ‌ها گره زد و به نتیجه رسید.
مخلص کلام این که «جمهوری اسلامی» دست به قمار خطرناکی زده است. حمله به سفارت انگلیسی باید گوشی را دست آقایان می‌داد که این توبمیری دیگر از آن توبمیری‌ها نیست دیگر زمان آن که بروید سفارت کشوری را بگیرید و در جنگ داخلی و حذف رقیب از آن استفاده کنید سرآمده است، دارد دیر می‌شود همان‌طور که برای صدام دیر شد و وقتی شروع به عقب‌نشینی کرد و حتا اجازه داد ماموران آژانس تا توی کاخ و زیر تحت زن و بچه‌اش را هم بگردند دیر شده بود. چیزی پیدا نکردند اما باز حمله کردند.
برای جنگیدن دو چیز لازم است: پشتیبانی مردمی و تجهیزات نظامی، بدون دومی ممکن است در جنگی پیروز شد اما بدون اولی هرگز هیچ جنگی در تاریخ پیروز نشده است و امروز «جمهوری اسلامی» فاقد هر دو است. از آغاز انقلاب، گنج بزرگ حمایت مردمی پشتوانه‌ی حکومت برآمده از انقلاب بود که حاکمان ایران چون وارثانی ناشی شروع به هزینه‌ی این گنج کردند تا این که در «جنبش سبز» به ورشکسته‌گی کشاندند و دیگر چیزی که از آن گنج باقی نمانده هیچ، به کوهی از نفرت هم تبدیل شده است.
این که تحلیل کنیم آمریکا و ناتو به فلان و بهمان دلیل به ایران حمله نمی‌کنند تنها خاصیتش این است که مقدمات حمله‌ی آنان را فراهم آوریم. کاری که زیرکانه خود آمریکا و ناتو قبلا بارها انجام داده‌اند سیاست خود را به موش مرده‌گی زدن و سر بزنگاه چون ببری خفته از جا کندن و حمله‌ور شدن. اکنون جوری دارند تبلیغ می‌کنند که گویی «جمهوری اسلامی» ابرقدرتی جهانی ست و آمریکا و ناتو ورشکسته‌هایی که توان اشغال نظامی ندارند و همین باعث می‌شود که حاکمان جمهوری اسلامی روزبه‌روز جسورتر شوند و رجز بیشتری بخوانند و تصور کنند هنوز جا دارد ولی روزی چشم باز می‌کنند که دیگر جا ندارد و باید جا بزنند اما دیر شده است و جایی برای جا زدن نمانده است.

جستارهای هم‌بسته
* نیرنگ یا واقعیت وصله‌ی ترور چسبیدنی ست
* چگونه می‌توان جلوی جنگ و قحطی را گرفت؟

پیوند به بیرون

و شب شط علیلی بود



و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند
«کسی راز مرا داند
که از اینرو به آنرویم بگرداند.
»
و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می‌کردیم
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا، یک… دو… سه… دیگر پار
هلا، یک… دو… سه… دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا، یک، دو، سه، زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبک‌تر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان‌تر کرد ما نیز آن‌چنان کردیم
و ساکت ماند
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری، ما خروشیدیم
بخوان!‌ او همچنان خاموش
برای ما بخوان! خیره به ما ساکت نگا می‌کرد
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می‌کرد
فرود آمد، گرفتیمش که پنداری که می‌افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
چه خواندی، هان؟
مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود:
«همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آن‌رویم بگرداند
»
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود. (مهدی اخوان ثالثکتیبه)

می‌گویند: «هیچ عاقلی دوبار از یک سوراخ گزیده نمی‌شود» اما نمی‌دانم این چه حکایتی ست که همه‌ی ما «عاقل» هستیم و «مارگزیده» اما هنوز از همان سوراخ‌یی گزیده می‌شویم که بارها گزیده شده‌ایم. این سوراخ سوراخ اغراق است. حال اغراق مثبت، یا منفی، نسبت به اشخاص یا، دین‌ها و کشورها و تاریخ… خیلی‌ها این را گفته‌اند و می‌گویند و همه می‌دانیم اما فراموش‌مان می‌شود. یک روز کسی را تا ماه بالا می‌بریم و چندی بعد تا دوزخ پایین، یک روز «اسلام» می‌شود راه‌حل تمام مشکلات‌مان و روز دیگر تنها عامل بدبختی و عقب‌مانده‌گی‌مان. روزی آمریکا می‌شود شیطان بزرگ و روز دیگر فرشته‌ی نجات…
بی‌گمان می‌گویید:«این که حرف تازه‌یی نیست، موضوع از چه قراره؟» آهان! ببنید سی و چند سال پیش انقلابی در این کشور صورت گرفته است. انقلابی که تمام دنیا را تحت تاثیر خود قرار داد. اکثریت جامعه‌یی از طبقات مختلف مردم، کارگر و کشاورز و کارمند و خرده‌پای شهری و سرمایه‌داران کوچک و حتا بزرگ، علیه رژیمی شوریدند و تا سرنگونی آن از پای ننشستند. مهم نیست مشروطه‌خواه باشیم یا حتا هوادار محمدرضا شاه و یا حرف‌های رضا پهلوی به دلمان بنشیند مهم این است که تحلیل درستی از ماجرا داشته باشیم. این که تصور کنیم مردمی در ناز و نعمت به‌سر می‌بردند و ناگهان خوشی زد زیر دلشان یا این که یک حکومت به آخوندها بده‌کار بودیم و روشنفکران نادان مردم را فریب دادند و پشت سر خمینی افتادند و یا قدرت‌های خارجی توطئه کردند و چه و چه نشد تحلیل هر چند ممکن است هر کدام این‌ها بخشی از حقیقت هم باشد اما هرگز با توصیف بخشی از «فیل» نمی‌توان «کل» آن را نشان داد و مانند آنان که در تاریکی به فیل دست می‌زدند و هر کدام چیزی می‌گفتند تحلیل‌مان مضحک و توخالی از آب در می‌آید و به قول معروف کسی و ملتی که از گذشته‌ی خود درس نمی‌گیرد محکوم به تکرار آن است.
این که ماجرای انقلاب ایران چه بود خود بحث دراز دامنی است که اگر توان آن را داشته باشم اکنون قصد ورود به آن را ندارم. به هر حال چیزی که مسلم است یک‌جای کار رژیم شاه می‌لنگید که آن انقلاب اتفاق افتاد. رژیمی که از نظر بین‌المللی بسیار باثبات بود در دوران جنگ سرد روابط گسترده‌یی با غرب داشت و روابط خوبی هم با شوروی و چین، زمانی که چین و شوروی با هم درافتاده بودند، از نظر داخلی هم تشکیلات اطلاعاتی قوی و مخوفی داشت و از نظر اقتصادی هم دچار بحران و تورم مهارنشده و بی‌کاری گسترده نبود حتما باید دچار بحران عمیق سرپوش‌گذاشته‌شده‌یی می‌بود که ناگهان چون حبابی ترکید و به‌سرعت برق و باد آنچنان محو شد که پنداری نبوده است.
جمهوری اسلامی هم دوبار دچار شوکی شد که می‌توانست منجر به سرنگونی شود. یک بار بعد از ماجرای دوم خرداد در ۱۸ تیر و یک‌بار بعد از انتخابات ۸۸ و جنبشی که به جنبش سبز مشهور شد. این که چرا سرنگون نشد موضوع بحث ما نیست. مسئله این است که چگونه می‌شود که جامعه‌یی دچار شوک می‌شود و تحولات ناگهانی در آن صورت می‌گیرد.
بی‌شک مسئله از نظر اقتصادی و طبقاتی قابل تحلیل است و برمی‌گردد به حضور سرمایه‌های مالی سرگردان و طبقات اجتماعی بی‌هویت و بدون پایگاه مشخص که به راحتی موضع عوض می‌کنند و از جانبی به جانبی می‌غلتند. از نظر جمعیت‌شناسی هم وقتی هرم جمعیتی جامعه‌یی نوک تیز است و بشدت در قاعده فربه شده است و نسل جوان آن اکثریت جامعه را تشکیل می‌دهند باید انتظار تحولات ناکهانی و بحران‌های اجتماعی یا انقلابات را داشت اما مسئله‌یی که بیشتر می‌خواهم روی آن تاکید کنم مسئله‌ی سیاسی است و آن نفس دیکتاتوری که ثبات ظاهری و پوسیده‌گی داخلی را به همراه می‌آورد.
جامعه‌یی که مردم کنش سیاسی خود را در احزاب بروز و نمود نمی‌دهند لاجرم جامعه‌یی تک‌صدایی و شخص‌پرست می‌شود. همین‌جا این نکته را باید روشن کرد وقتی صحبت از احزاب می‌کنیم یعنی داریم به تشکیلاتی اشاره می‌کنیم که در درون‌اش جدال و گفت‌مان در جریان است و هسته‌های حزبی خط‌مشی و برنامه‌های حزب را تعیین می‌کنند. فرقه‌های شبه مذهبی با رهبرانی قدسی و غیرقابل نقد حزب سیاسی نیستند بازتولید دیکتاتوری در قالب گروه سیاسی یا حزب هستند.
دیکتاتورها اولین کاری که می‌کنند نابودی احزاب و جریان‌های سیاسی ست و دست هر حزب و جریانی را که از قدرت سیاسی کوتاه می‌کنند بخشی از جامعه از دخالت در قدرت سیاسی محروم می‌شود و در نهایت تنها می‌شوند و فرومی‌ریزند. شاه با کمک غرب در سال ۱۳۳۲ بخشی از احزاب را از گردونه‌ی سیاسی خارج کرد و به این روند ادامه داد تا کاملا کشور را تک حزبی کرد و بعد روزی که اعتراضات شروع شد هیچ کس نبود که از او دفاع کند. نخست‌وزیر عوض می‌کرد و به سفیر آمریکا مشکوک بود. نظامی که متکی به یک فرد باشد و احزاب و جریان‌های اجتماعی در آن دخیل نباشند در اوج اقتدار و قدرت چون غورباغه‌یی که خود را باد کرده است تا گاو به‌نظر برسد می‌ترکد و این سرنوشت محتوم تمام دیکتاتورهاست چه فرشته باشند چه ابلیس.
از همه‌ی این حرف‌ها می‌خواهم نتیجه بگیرم تا وقتی که دیکتاتوری‌ها توسط مردمی متشکل در احزاب با ساختاری دموکراتیک سرنگون نشوند دیکتاتوری از سرزمینی رخت بر نمی‌بندد. در زمان شاه هم همه می‌گفتند شاه برود و دیکتاتوری سقوط کند مهم نیست با چه روشی و توسط کی بعد رفراندوم می‌گذاریم و انتخابات، و مردم خودشان تعیین می‌کنند که چه می‌خواهند و کسی نمی‌گفت مردم از کجا بدانند چه می‌خواهند وقتی سال‌ها در دیکتاتوری آموزش سیاسی ندیده‌اند؟ امروز هم تا وقتی دنبال رهبری فرهمند می‌گردیم که تمام راه‌حل‌ها را در آستین دارد «بدتر از گرداننده‌ی سنگ هستیم» مسئله ما امروز داشتن چند حزب سیاسی قدرت‌مند است که بتوانند در قدرت سیاسی مشارکت داشته باشند و به این وسیله اکثریت مردم در ساختار قدرت سیاسی شریک شوند. اگر جامعه‌یی با رهبری فرشته‌خو هم رژیمی را ساقط کند به بهروزی نمی‌رسد زیرا یا آن رهبر تبدیل به دیکتاتور می‌شود، و آش همان آش و کاسه همان کاسه، یا آن‌چنان هرج‌ومرجی می‌شود که همه آرزوی دیکتاتور پیشین را بکنند و در این میان به ابلیسی که بتواند برای‌شان امنیت و آرامش بیاورد رضا خواهند داد. گیرم بعد از مدتی آن ابلیس امنیت و آرامش را هم می‌گیرد و اوضاع بر مدار تباهی می‌گردد.
احزاب و نقد، چه در درون احزاب چه بین آن‌ها، جامعه را به بلوغ می‌رساند. مردمی که تحمل نقد ندارند کمبود عقل دارند و اگر عمل هم‌آهنگ و درستی هم انجام دهند تصادفی ست و دست‌آورد چندانی به همراه ندارد. آینده چیز نامعلومی نیست از همین امروز دیدنی ست اگر چند حزب قدرت‌مند که باور داشته باشند به تنهایی نمی‌توانند قدرت سیاسی را قبضه کنند و در درون خودشان نیز تک‌صدایی حاکم نباشد و فراکسیون‌های مختلف حضور داشته باشند به‌وجود بیاید و به جای شعار، و کلفت‌کردن رگ کردن و بدوبیراه به این و آن گفتن، شعور و نقد و تحلیل‌های رنگارنگ نه تک‌رنگ و سیاه و سفید بنشیند می‌توان به آینده‌ی ایران امید داشت وگرنه همه چیز به شانس و اقبال حواله داده می‌شود و حاصلی ندارد.

جستارهای وابسته
انتخابات بی‌رمق و رای‌های قدرت‌مند

پیوند به بیرون
کتیبه با صدای شاعر و حرف‌های شیرین او

انتخابات بی‌رمق و رای‌های قدرت‌مند



«انتخابات چیست؟» در نگاهی ساده و اولیه انتخابات عبارت از انتخاب افرادی برای مدت محدود برای اداره‌ی بخشی از حکومت است. اما این نگاه بسیار ساده اندیشانه است. گویی «حکومت» و نیروی حاکم موجودیت خود را در انتخابات به دست می‌آورند و نام‌هایی که روی برگه‌های کاغذ نوشته می‌شود حاکمان را تعیین می‌کند. در صورتی که نیروهای حاکم بس صلب‌تر و دارای اینرسی بیشتری از آن هستند که با انتخابات بیایند یا بروند. در واقع «انتخابات» کم و بیش، در تمام حاکمیت‌های مبتی بر انتخابات، تنها جابه‌جایی در بخش‌هایی از «حاکمیت» و «قدرت سیاسی» است.
رای‌هایی که به صندوق انداخته می‌شود وزن برابر و تاثیر یک‌سانی در تغییر و جابه‌جایی قدرت سیاسی حاکم ندارند. هر چند ظاهر ماجرا به این شکل است که رای‌ها شمارش می‌شود و تمام رای‌ها دارای قدرت و توان یک‌سازی هستند اما واقعیت چیز دیگری است. قدرت و توان رای‌ها بسته‌گی به میزان مشارکت رای‌دهنده‌گان در قبل و بعد از انتخابات دارد. کسانی که لایه‌های اجتماعی بخشی از قدرت حاکم را تشکیل می‌دهند بازیگران اصلی صحنه‌ی انتخابات هستند و کسانی که به دلایل مختلف پای صندوق‌ها حاضر می‌شوند و رای می‌دهند اما بعد از رای‌گیری به خانه‌های خود می‌روند و عملا نقشی در حاکمیت ندارند تنها سیاهی‌لشگرهایی هستند که به کار داغ کردن تنور انتخابات و نمایش‌های خیابانی می‌خورند. با وعده و وعید و تبلیغات و یا با شعار انتخاب بین «بد و بدتر» می‌توان جمعیتی را پای صندوق‌های رای آورد و بعد به خانه‌ها فرستاد اما در نهایت توازن قوا در حکومت به سمتی می‌رود که وزن نیروهای واقعی ساخت حکومت تعیین می‌کند. ممکن است انتخابات در توازون قوا اخلال کند و گروه و جناحی با قدرت واقعی و نیروهایی واقعی در صحنه به دلیل حجم حضور کسانی که جزو نیروهای واقعی محسوب نمی‌شوند بخشی از حکومت، که با انتخابات قابل دست‌یابی است، را تصاحب کنند اما در نهایت تنازع داخلی قدرت میزان نقش‌ها و تاثیر درازمدت را تعیین می‌کند.
شهروندان هر کشور را از حیث نسبتشان با «قدرت سیاسی» و حضورشان در انتخابات می‌توان به سه بخش تقسیم کرد. گروه نخست کسانی هستند که هواداران «حکومت» اند و خود یا «نماینده‌گان»‌شان بخشی از قدرت سیاسی و اقتصادی حاکمیت را تشکیل می‌دهند. این‌ها نیروهایی هستند که به طور مستقیم با حکومت در ارتباط هستند و با تمام دعواها و اختلافاتی که دارند این دعواها و اختلافات را تاجایی جلو می‌برند که کل حاکمیت که به هر حال آنان نیز جزیی از آن هستند صدمه نبیند. گروه دوم کسانی هستند که حکومت را به خاطر حکومت بودن‌اش قبول دارند خود نقش فعالی در قدرت سیاسی ندارند و هر چند ممکن است از کسانی که در قدرت سیاسی هستند خوش‌شان بیاید یا بدشان بیاید اما آنان را نماینده خود نمی‌دانند. این‌ها اصولا ترجیح می‌دهند در انتخابات شرکت نکنند یا شرکتی غیرفعال خواهند داشت و به فهرستی که از دوستی آشنایی یا معتمد محلی گرفته‌اند رای می‌دهند و گروه سوم کسانی هستند که مخالف حاکمیت هستند و به هر نحو که بتوانند با آن مبارزه می‌کنند این‌ها اصولا در انتخابات شرکت نمی‌کنند یا اگر شرکت کنند با تئوری انتخاب بین «بد و بدتر» و با سهم‌خواهی از قدرت موجود یا حداقل تضمین امکان رشد و نیروگیری اجتماعی وارد انتخابات می‌شوند.
ایران هم چنین وضعیتی دارد. از سال‌های اول انقلاب که بگذریم، که تحلیل جداگانه‌یی، را می‌طلبد، تا قبل از دوم خرداد ۱۳۷۶ گروه اول نقش تعیین کننده در قدرت سیاسی داشتند و انتخابات عملا بازتابی از قدرت‌های درون حاکمیت بود گیرم با ابزاری مانند شورای نگهبان جناح چپ تضعیف شد اما واقعیت این بود که بیشتر کسانی که به‌القوه نیروهای حامی این جناح محسوب می‌شدند در جنگ کشته شده بودند و بسیاری هم ریزش کرده به گروه دوم و سوم پیوسته بودند. در دوران سازنده‌گی و تعدیل اقتصادی تورم بالا و رفتن حکومت به سمت پس‌گیری امتیازاتی که قشرهایی از مردم با انقلاب به دست آورده بودند موجب ریزش گروه اول به گروه دوم و سوم و یا تغییر نظرشان از حمایت از هاشمی بیشتر به سمت جناح چپ و تاحدودی به سمت جناح راست شده بود. در ماه‌های که به انتخابات دوم خرداد منجر شد. جناح هاشمی سعی کرد نظر رهبری که عملا به جناح راست تعلق داشت را جذب کند و با استثنا قایل شدن در قانون اساسی هاشمی برای چهار سال دیگر به ریاست جمهوری برسد. اما جناح راست قصد داشت با در اختیار گرفتن دولت و به تبع آن پول نفت و بخش وسیعی از اقتصاد کشور و برداشتن آخرین گام برای تبدیل شدن به عضوی از جامعه جهانی که همانا ارتباط برقرار کردن با آمریکا بود خود را تقویت کند و جلوی رشد مهارناپذیر هاشمی و جناح‌اش را بگیرد. هاشمی برای این که نقش خودش را در از میدان به‌در کردن جناح چپ یادآوری کند زمزمه‌های نامزدی میرحسین موسوی را برسرزبان‌ها انداخت. جناح راست که دوران دولت موسوی را در خاطر داشت و بس زخم‌خورده بود از هیچ چیز به این اندازه وحشت نداشتند که او دوباره قدرت مجریه را که اکنون قوی‌تر هم شده بود و وابسته به مجلس نبود به دست آورد. موسوی به هر حال نپذیرفت شاید او این روشن‌بینی را داشت که اکنون منبع اصلی قدرت او دیگر در قید حیات نیست و جانشین او همان کسی است که قبلا در مقام ریاست جمهوری بیشتر موانع را برای‌اش فراهم آورده بود. در این هنگامه محمد خاتمی که از چهره‌های معتدل جناح چپ محسوب می‌شد خود را نامزد انتخابات کرد. جناح راست خطری از جانب او احساس نمی‌کرد چون اگر بنا بود مانند انتخابات قبلی تنها گروه نخست در انتخابات شرکت کنند بخت خاتمی برای برنده شدن در انتخابات بسیار ناچیز بود. رهبری نظام آشکارا نامزد دیگری را مد نظر داشت. محمد خاتمی هم با توقع پیروز انتخابات شدن وارد انتخابات نشد تنها قرار بود در وزن‌کشی قدرت جلوی حذف کامل جناح چپ گرفته شود. اما عملا در طی فرایند مبارزه‌ی انتخاباتی گروه دوم و حتا بخشی از گروه سوم به سود او وارد مبارزه انتخاباتی شدند. در شگفتی کامل خاتمی با رای‌یی که آشکارا نشان می‌داد فراتر از اعضای گروه نخست و بخش منفعل گروه دوم هستند به ریاست جمهوری رسید.(۱) اما چه اتفاقی افتاده بود که توازن قوا در بین شرکت کننده‌گان در انتخابات به هم خورده بود؟ موضوع بر سر نسلی بود که کمیت زیادی داشت و هیچ شناخت و تجربه‌یی از اول انقلاب و مرزبندی‌های نخست نداشت و به خاتمی تنها به عنوان فردی نگاه می‌کرد که بخشی از مطالبات آنان‌ها را در برنامه‌ی خود جا داده است. این گروه جدید چون سرکوب‌های دهه‌ی شصت را تجربه نکرده بود و خاطره‌ مبهم و کودکانه‌یی از دوران جنگ در حافظه داشت. مرعوب قدرت حاکم نبود و مایوس از این که بتواند تغییری در مناسبات قدرت بدهد نشده بود. اما رای آن‌ها تنها زمانی رای‌یی قدرت‌مند محسوب می‌شد که پس از انتخابات تداوم پیدا می‌کرد و این لایه بزرگ اجتماعی عملا به گروه نخست می‌پیوستند و جزو نیروهای موثر در ساخت قدرت می‌شدند. اما این چیزی نبود که خاتمی و جناح راست بخواهد. آنان مانند بازرگان که بعد از انقلاب گفت: بروید خانه‌های‌تان انقلاب تمام شد و ما باران می‌خواستیم اما سیل آمد از رای‌دهنده‌گان می‌خواستند به خانه‌های خود بروند و اجازه دهند اصلاحات با روند چانه‌زنی از بالا و گاه فشار از پایین تداوم پیدا کند. این که جناح اصلاح‌طلب یا حداقل بخش مهمی از آن و خود محمد خاتمی نمی‌خواست این گروه جدید را در قدرت سیاسی سهیم و شریک کند و به عنوان نیروی فعال به خیابان‌ها بیاورد و سازماندهی حزبی کنند به این دلیل بود می‌دانستند مطالبات و خواسته‌های این گروه عظیم آزاد شده تمام ساختار قدرت را در ایران را به هم می‌زند و معادلات جدیدی را وارد می‌کند که در تداومش کل نظام را در معرض خطر قرار می‌دهد و این چیزی نبود که آنها بخواهد چون حذف نظام حذف همه‌ی جناح‌های آن نیز بود.
وقتی جناحی با رای به قدرت برسد اما قدرت رای‌های‌اش را بگیرد و اجازه ندهد رای‌‌دهنده‌گان حضور خود را در صحنه‌ی سیاسی تداوم دهند درواقع دارد زیر پای خود را خالی می‌کنند و این کاری بود که محمد خاتمی و جناح اصلاح‌طلب با خود کردند. و شکست سنگین این جناح در انتخابات دوم شورای شهرها، سومین انتخابات پس از انقلاب، نشان داد بسیاری از نیروهای فعالی که تصور می‌کردند جزو گروه اول محسوب می‌شوند و خواهان نقش در قدرت سیاسی موجود بودند مایوس شده و به گروه دوم و سوم پیوسته‌اند. و انتخابات ریاست جمهوری و شکست کامل اصلاح‌طلب‌ها و روی کار آمدن احمدی‌نژاد صحنه‌ی سیاسی کشور را کاملا تغییر داد.

نتیجه‌گیری
۱۰ خرداد ۱۳۸۸ چند روز مانده به انتخاباتی که جنبش سبز را پدید آورد در مطلبی با عنوان:«رای دادن یا رای ندادن مسئله این نیست.» نوشتم:

اگر می‌خواهیم سرنوشت خود را تعیین کنیم مهم نیست در روز انتخابات چه می‌کنیم مهم این است که فردای انتخابات چه می‌کنیم. ترساندن مردم که اگر رای ندهید فلان و بهمان می‌شود همان شوهای پوپولیستی است که نفس و نیت و اراده‌ی پشت رای‌ها برای‌اش مهم نیست مهم خود رای است و انسان‌ها را وسیله‌یی برای رسیدن به قدرت سیاسی می‌داند. مهم نیست فردای انتخابات چه کسی قدرت را به‌دست می‌گیرد مهم آرای قدرت‌مندی است که در محدودی صندوق نمی‌ماند و مهر خویش را و رنگ خویش را بر تارک تحولات می‌زند.(منبع)

در عمل دیدیم چیزی که اهمیت پیدا کرد نه روز انتخابات که روزهای پس از آن بود. کسانی که رای دادند یا منفعلانه رای ندادند منشا تحولات بعدی نشدند کسانی که، چه رای داده بودند و چه رای نداده بودند، و روز بعد از انتخابات به خیابان آمدند و رای‌های خود را طلب کردند و بر سر آن ایستاده‌گی کردند تحولات بعدی را رقم زدند. در این مطلب هم تلاش کردم این موضوع را نشان دهم که اصولا تغییرات سیاسی با اعمال قدرت میسر است و انتخابات تنها وقتی موجب تغییری می‌شود که رای‌های قدرت‌مند در محدوده‌ی صندوق‌ها باقی نمانند و به عرصه‌ی قدرت سیاسی وارد شوند. در انتخابات پیش رو گروه اول بسیار کوچک شده است و این گروه کوچک تنها قرار است توازن قوا بین جناجی که احمدی‌نژاد نماینده‌گی‌اش می‌کند و جناح راست تعیین کند. اصلاح‌طلب‌ها و کارگزاران دیگر بخش کوچکی از قدرت سیاسی موجود را تشکیل می‌دهند و در بین گروه اول هم پایه‌گاه اندکی دارند در واقع پایه‌گاه آنان که به شدت هم در حال ریزش است در گروه دوم و سوم طبقه‌بندی می‌شود به همین دلیل حتا اگر موانع شرکت‌شان در انتخابات برداشته هم شود حضورشان در انتخابات بی‌معنا ست. تحریم انتخابات به‌خودی خود یک اقدام محسوب نمی‌شود چیزی که اقدام سیاسی محسوب می‌شود تلاش در برهم‌زدن انتخابات و نشان دادند صدای اعتراض است. رای که ندا آقاسطان با چشم‌های‌اش روی آسفالت خیابان داد رای قدرت‌مندی بود که برابری می‌کند با میلیون‌ها رای‌یی که با دست‌های متزلزل نوشته می‌شوند و در صندوق می‌افتد و همان‌جا حبس می‌شوند.
روز انتخابات پیش‌رو روزی ست مانند روزهای دیگر. جنبش و مطالبات مردم ایران برای زنده‌گی بهتر و انسانی‌تر تا وقتی خود را محدود می‌کند به جنگ قدرت و جابه‌جایی در قدرت حاکم تنها دوره‌های یاس و امید را تجربه می‌کند و تنها هنگامی که به قدرت خود پی‌ببرد و به چیزی کمتر از حضور مستقیم در قدرت سیاسی رضایت ندهد موجب تحولات واقعی و عمیق می‌شود.

پانویس
۱) نقش هاشمی رفسنجانی و کارگزاران در این میان جالب است و پرداختن به آن ما را از بحث اصلی دور می‌کند. در فرصتی دیگر حتما به آن خواهم پرداخت.

توهین به ادیان در ادبیات فارسی


مسئله توهین و استهزاء به «ادیان» و به «اسلام» موضوعی است که این‌روزها به دلیل قانون آزمایشی بالاترین داغ شده است. طبق قانون جدید بالاترین از ورود لینک‌هایی که توسط مسئولین بالاترین «توهین‌آمیز» و «هزل‌گونه» تشخیص داده شوند به صفحه‌ی اول خودداری می‌شود. از چند قرن پیش تا کنون، و بعد از زوال قدرت کلیسا، به‌خصوص در صد سال گذشته در دنیای پیشرفته و کشورهای مسیحی انواع طنزهای مختلف از فیلم و کاریکاتور و انیمیشن و کتاب و رمان و… درباره‌ی مسیح ساخته شده است و کلیسا تمام تلاش خود را هنوز هم می‌کند که جلوی انتشار این‌ها را بگیرد اما معمولا شکست می‌خورد و مبارزان آزادی بیان پیروز می‌شوند و می‌توانند آثار خود را منتشر کنند. اما در حکومت‌های اسلامی یا تحت تسلط مسلمانان نقد دین به هر شکل و از جمله در اشکال هنری و طنز و سرگرمی ممنوع است و گاه مجازات‌های خشنی مانند کشته شدن انتظار هنرمندان را می‌کشد که با ماجرای قتل تئو ون گوک فیلم‌ساز هلندی و فتوای آیت الله خمینی برای قتل سلمان رشدی و اقدام به قتل کورت وسترگارد کاریکاتوریست دانمارکی آشنا هستید.
چنین به نظر می‌رسد که همیشه اوضاع چنین بوده است و هرگز در ادبیات فارسی طنز و استهزاء علیه اسلام و یا سایر ادیان وجود نداشته است. در این مطلب کوتاه که با عجله و سردستی هم نوشته شده است نمونه‌وار چند حکایت و طنز نقل می‌کنم تا بدانیم ما با عقب‌گردی تاریخی روبه‌رو هستیم. عقب‌گردی که متاسفانه برخی از روشنفکران که خود را مدافع آزادی بیان هم می‌دانند دارد به آن رسمیت می‌ٰدهند.

* عبید زاکانی. خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی معروف به عبید زاکانی شاعر و نویسندهٔ طنزپرداز فارسی‌زبان قرن هشتم هجری است. او در حدود ششصد سال پیش با زبانی گزنده، توهین‌آمیز و استهزاگر و تند و تیز به جنگ تقدس‌ها و خرافات و باورهای دینی می‌رود. همین‌جور سردستی چند نمونه را می‌آورم: (۱)

مسیحئی زرتشتی را گفت: از کی درکار کشیدن مادران را به ترک گفته‌اید؟ گفت: از آنگاه که ادعای زائیدن خدا کردند!

اعرابی اقتدا به امامی کرد. امام بعد از فاتحه آیة «لاعراب اشد کفرا و نفاقا» [اعراب کافرترینِ مردمند] برخواند. عرب برنجید و سیلی محکم بر گردن امام زد. امام در رکعت دوم بعد از فاتحه آیة « و من الاعراب من آمن بالله والیوم الآخر»
[در اعراب هستند کسانی که به خدا و روز قیامت ایمان آوردند] خواند. اعرابی گفت: «اصلحک الصفعه یا قرنان» [احمق! پس گردنی درستت کرد.]

ترسا بچه‌ای صاحب جمال مسلمان شد. محتسب فرمود که او را ختنه کردند. چون شب در آمد او را بگائید. بامداد پدر از پسر پرسید که مسلمانان را چون یافتی؟ گفت: قومی عجیبند، هر کس که بدیشان در می‌آید روز کیرش می‌برند و شب کونش می‌درند.

* ایرج میرزا (۱۲۵۱ خورشیدی در شهر تبریز – ۲۲ اسفند ۱۳۰۴ خورشیدی در شهر تهران) ملقب به «جلال‌الممالک» و فخرالشعرا، از جمله شاعران برجسته ایرانی در عصر مشروطیت (اواخر دوره قاجار و اوایل دوره پهلوی) بود. او از شاعرانی است که اشعارش در کتاب‌های درسی به کودکان آموزش داده می‌شود و کمتر ایرانی است که شعری از او در حافظه نداشته باشد. با این حال او با تندترین زبان به جنگ خرافات و آموزه‌های غلط دینی و مذهبی می‌رود.
قبلا در مطلبی «جهاد اکبر: ا.ن کردن خ.ر از زبان ایرج میرزا» شعری از او آورده‌ام که «جهاد اکبر» را این‌گونه توصیف می‌کند:(۲)

«الحق که ریدن ما تریاکیان بدبخت
باشد جهاد با نفس یعنی جهاد اکبر»

یا همه‌ی ما شعر او در نقد حجاب را شنیده‌ایم:

در سردر کاروانسرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را
از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که وا شریعتا، خلق
روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق
می‌رفت که مومنین رسیدند
این آب آورد و آن یکی خاک
یک پیچه ز گل بر او بریدند
ناموس به باد رفته‌ای را
با یک دو سه مشت گل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست
رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر درنده می‌جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را
پاچین عفاف می‌دریدند
لب‌های قشنگ خوشگلش را
مانند نبات می‌مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می‌تپیدند
درهای بهشت بسته می‌شد
مردم همه می‌جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا
یکباره به صور می‌دمیدند
طیر از وکرات و وحش از جحر
انجم ز سپهرمی رمیدند
این است که پیش خالق و خلق
طلاب علوم رو سفیدند
با این علما هنوز مردم
از رونق ملک ناامیدند

حالا شعر دیگری از او را که احتمالا شنیده‌اید چون بسیار مشهور است می‌آورم تا ببیند چگونه هنرمندان در هفتاد سال پیش در ایران و در دنیای واقعی می‌توانستند مقدس‌ترین باورهای مذهبی را به استهزاء بگیرند و امروز در فضای مجازی می‌خواهند آن را محدود و سانسور کنند:

زن قحبه چه می‌کشی خودت را
دیگر نشود حسین زنده
کشتند و گذشت و رفت و شد خاک
خاکش علفو علف چرنده
حالا دگر این کتل متل چیست
وین دسته خنده آورنده
آیا تو سکینه ای که گویی
سو استمیرم عمیم گلنده
تو زینب خواهر حسینی
ای نره خر سبیل گنده
خجلت نکشی میان مردم
از این حرکات مثل جنده
تخم چه کسی برید خواهی
با این قمه‌های نابرنده
در جنگ دو سال قبل دیدی
شد چند کرور نفس رنده
از این همه کشته کم نگردید
یک مو ز زهار چرخ کنده
۱۳ قرن پیش اگر شد
۷۲ سر زتن فکنده
حالا تو چرا می کنی ریش
ای درخور صد هزار خنده
کی مرده شود دوباره زنده
با نفرین تو بر کشنده
باور نکی بیا ببندیم
یک شرط به صرفه‌ی برنده
صد روز دگر برو چو امروز
بشکاف سر و بکوب دنده
هی با قمه زن به کله‌ی خویش
کاری که تبر کند به کنده
هی گو که حسین کفن ندارد
هی پاره بکن قبای ژنده
گر زنده نشد عنم به ریشت
گر شد عن تو به ریش بنده

صادق هدایت (تولد ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ در تهران ، مرگ: (خودکشی) ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در پاریس)، نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است. از صادق هدایت بسیار خوانده‌اید و شنیده‌اید من فقط می‌خواهم قسمتی از نمایش‌نامه‌ی «افسانه‌ی آفرینش» او را اینجا نقل کنم پیوند دهم به خود نمایش‌نامه که بروید و بخوانید و ببینید بیش از نیم قرن کجا بودیم و اکنون کجاییم:

خیمه شب بازی در سه پرده

پیر ما گفت خطا بر قلمِ صُنع نرفت
آفرین بر نظرِ پاک خطا پوشش باد
(حافظ)

صورت ها :

خالق‌اف
جبراییل پاشا
میکاییل افندی
ملاّ عزراییل
اسرافیل بیک
مسیو شیطان
بابا آدم
ننه حوّا
حوری ها ، غِلمان ها ، فیل ، شتر مرغ .

پرده اول

مجلس یا شکوهی پیداست که میان آن تخت جواهر نگاری گذاشته شده، روی آن خالق‌اف به شکل پیرمرد لهیده با ریش بلند و موهای سفید، لباس گشاد جواهر دوزی پوشیده، عینک کلفت به چشم زده و به متکای جواهر نگاری یله داده است. یک نفر غلام سیاه بالای سر او چتر نگه داشته. پهلوی او، دختر سفید پوستی بادبزن در دست دارد و خالق‌اف را باد می زند.
دو طرف تخت، چهار پیشخدمت مقرّب خالق‌اف دست راست: جبراییل پاشا و میکاییل افندی. طرف چپ، ملا عزراییل و اسرافیلبیک به شکل سربازهای رومی سپر، زره، کلاه خود، چکمه تا سر زانو، شمشیرهای بلند به کمر دارند و بالهای آنها به پشتشان خوابیده. فقط ملا عزراییل صورتش مثل کاسه سر مرده است، لباده سیاه به دوش انداخته و عوض شمشیر هم داس بلندی در دست دارد.
همه آنها به حالت نظام ایستاده اند. پشت سر آنها، دسته ای حوری، با چارقدهای قالبی وسمه کشیده مجلس را تماشا می کنند و غِلمان ها با نگاه های خریداری آنها را بر انداز می کنند. کنار اتاق، مسیو شیطان با قد بلند، کلاه بوقی، شنل سرخ به دوش انداخته و قدداره به کمرش است. ریش بزی زیر چانه دارد و با ابروهای بالا جسته به مجلس نگاه میکند.
میان مجلس دسته ای حور و پری با لباسهای نازک، سرنا و دنبک و دایره می زنند و می خوانند:
«دل هوس سبزه و صحرا ندارد، ندارد،
«میلی به گل گشت و تماشا ندارد، ندارد…»
یکی از پریان با شلیته، آن میان، قر کمر می آید. ساز که تمام می شود، کج کج جلوی خالق‌اف ‏ رفته زنگ خود را با غمزه جلوی او نگهمی دارد. خالق‌اف ‏ هم دست کرده از کمر شالش پولی در می آورد و در زنگ او می اندازد. مطربها و رامشگران که میخواهند دوباره بنوازند، خالق اف یک مرتبه دست را بلند کرده امر به خاموشی میکند و خودش نیمه تنه بلند می‌شود.
خالق‌اف ‏ (تکه کاغذی از بغل خود در آورده ، می‌خواند):
- همانا به درستی که چنین است و جز این نیست که میخواهم شما را به مطلبی آگاه سازم. (آب دهن خود را فرو میدهد). میدانید که با وجود پیری و ناتوانی چند روز است که دست به کار شده ام. روز اوّل روشنایی، بعد زمینها، آسمانها، آبها، سنگها، کلوخها و غیره را درست کردم … ( قدری تأمل می کند) اینک می خواهم یک یادگار پاینده ای از خود بگذارم و قدرت نمایی بکنم. از این رو مشیت و اراده من بر آن قرار گرفت تا روی این زمینی که در منظومه شمسی و در خانواده خورشید است، یک دسته جانور بیافرینم و پادشاهی «آدم» نام به صورت خودم از گل درست کرده بر آنها بگمارم تا بر همه موجودات فرمانروایی داشته باشد. – (به به و آقرین حضّار) – نه تنها پادشاهی روی زمین را داشته باشد، بلکه می خواهم که همه ملائکه، جنها و پریان و حوران و غلمانان بر وی تعظیم کرده، سر فرود بیاورند و…
مسیو شیطان (حرف خالق‌اف ‏ را بریده می آید به میدان) :
- پس من چه کاره هستم؟ پس من کی هستم؟ (پچ پچ حضّار).
خالق‌اف (رنگ شاه توت شده):
- با من یکی به دو می کنی؟ فضولی نکن. خفه شو.
مسیو شیطان (با لبخند):
- دکی سه! من هرگز به آدم کرنش نمی کنم. من از آتشم، او از گل.
خالق‌اف (به جبراییل پاشا):
- این مردکه را بیانداز بیرون.
مسیو شیطان (دهن کجی می کند):
- حالا که این طور شد، منهم بابا آدم را گول میزنم، حالا میبینی..! (هیاهوی حضّار).
(جبراییل پاشا یخه شیطان را کشیده با پس گردنی او را از اتاق بیرون می اندازد و صدای ونگ مسیو شیطان از بیرون بلند میشود).
خالق‌اف (برآشفته به چهار پیشخدمت مقرب خود میگوید):
- شماها بمانید. باقی همه بیرون بروند. بروند پی کارشان.
(همه حوران و پریان با لوچه آویزان سر بزیر از مجلس بیرون میروند. کمی سکوت).

(۳)

پانویس
۱) عبید زاکانی. تمام حکایت‌های مربوط به عبید از رساله‌ی دلگشا فصل حکایت‌های فارسی است. (دانلود رساله دلگشا)
۲) ایرج میرزا. همه‌ی اشعار از دیوان ایراج میرزا نقل شده است. (دانلود دیوان ایرج میرزا)
۳) متن کامل «افسانه آفرینش» نوشته‌ی صادق هدایت.

و سخنی کوتاه با دوستان بالاترین جناب مهدی یحیی‌نژاد و بالایارهایش: حیف است دوستان روشنفکری مانند شما که سال‌هاست برای بسط آزادی بیان تلاش می‌کنید به سانسورچیان، عبید زاکانی و ایرج میرزا و صادق هدایت تبدیل شوید. «آزادی بیان» مانند هر پدیده‌ی دیگری در جهان خیر مطلق نیست و حتما با خود هزینه و شری به همراه دارد و اما تاریخ بشری نشان می‌دهد «شر» و «هزینه‌»ی محدود کردن «آزادی» چون کوهی سر به فلک کشیده است و در مقابلش هزینه‌ی «آزادی» چون غباری خرد. به بهانه‌ی زدودن غبار کوهی را بر گرده‌هایمان هموار مکنید.

مطالب مرتبط
* بالاترین توهین به هر باوری نیاز به «ولی» داشتن آن است
* بالاترین و عینک دودی برای حفاظت از چشم اسفندیار
* من یک بالاترینی شرمنده هستم
* بالاترین و حساب ویژه برای ادیان

* محمود از نگاه عبید

امام خامنه‌ای در جمکران: مهدی آسوده بخواب که ما بیداریم!


پیام مقام عظمای ولایت٬ امام سیدعلی خامنه‌ای بر سر چاه جمکران در سال روز تولد امام هشتم شیعیان در شهر خواهر گران‌قدرشان قم.

مهدی،

امام عصر،

امام امامان،

امام شیعیان،

امام کائنات،

از جانب من، خدای خدایان٬ امام جمهوری اسلامی،

و از جانب امت من،

یک صلوات بر تو و سه صلوات برای خود می‌فرستیم.

در این لحظه‌ی پرشكوه تاریخ اسلام، من و همه‌ی ذوب شدگان در ولایت، همه‌ی فرزندان ناخلف این دین خودساخته، كه سی و یک سال پیش به‌دست فرزندِ جد تو٬ یکی از فرستادگان نماینده‌ی من در کائنات٬ بنیاد نهاده شد، در برابر چاه تو آمده‌ایم و هر دو پای خود را دو سوی آن گذاشته‌ایم و خاطره‌ی فراموش نشدنی خودمان را پارس می‌کنیم.

همه‌ی ما در این هنگام كه اسلام نو با افتضاحات كهنه پیمانی تازه می‌بندد، خود را بنام قهرمان جاودان تاریخ اسلام، به نام بنیان‌برانداز كهن‌ترین کشور جهان، به نام خون‌ریز بزرگ تاریخ، به نام فرزند شایسته‌ی بهایم نام‌برده و خودمان برای خودمان درود میفرستیم.

مهدی!

ما امروز در برابر چاه ابدی تو گرد آمده‌ایم تا بتو بگوییم:

آسوده بخواب كه ما بیداریم

و برای نگاهبانی میراث پرافتخار فرزند تو خمینی صغیر همواره مانند سگ هار بیدار خواهیم بود.

سوگند یاد می‌كنیم آن پرچم سیاهی را كه، فرزند ناخلف تو، سی و یک سال پیش بر این سرزمین فروکرد هم‌چنان فرو کنیم.

سوگند یاد می‌كنیم كه بزرگی و سربلندی این سرزمین را بعنوان خاک دشمن تلقی کرده و اگر گذشتگان ما نتوانستند آن را نابود کنند ما با اراده‌ای پولادین نابود خواهیم كرد، و این كشور را خوارتر و شکست‌خورده‌تر از همیشه به مجتبی خواهیم سپرد.

سوگند یاد می‌كنیم كه سنت ضد بشری و کج اندیشی را كه فرزند تو خمینی اساس جمهوری اسلامی قرار داد، همواره پارس کنیم و همچنان برای مردم جهان پیام آور دشمنی و دروغ خواهیم بود.

در این سی و یک سال، دین تو و دین من، شاهد سهمگین‌ترین حوادثی شد كه در تاریخ جهان برای دینی روی داده است، و اما با جنایت‌هایی که کردیم از اوین و خاوران تا کهریزک و بهشت‌زهرا هرگز این ملت در برابر قتل و جنایت ما سر تسلیم فرود نیاورد. در یک سال گذشته میکروبی به رنگ سبز از لجن‌زار خودمان سر برافراشت که می‌رفت دودمانمان را به باد دهد اما ما با تجاوز و کهریزک و اعدام و زندان و شکنجه توانستیم خود را واکسینه کنیم و با سر کشیدن خون جوانان، خون تازه‌یی در رگ‌هایمان جریان پیدا کرد.

در طول سی و یک سال، هر وجب از خاك این مرز و بوم با خون دلیران و جانبازان ایران زمین آبیاری کردیم، تا ایران را نابود کنیم و خودمان و مجتبی‌مان زنده و سربلند بماند.

بسیار كسان بدین سرزمین روی آوردند تا آن را از پای در آورند، اما همة آنان رفتند و ایران بر جای ماند و در همة این مدت، علیرغم تیرگی‌ها، این سرزمین فروغ جاودان همچنان تجلی‌گاه اخلاق و كانون ابدی اندیشه باقی ماند.

اكنون ما حیله‌ی دیگر به کار بستیم با این سرزمین نجنگیدیم به لجنش کشیدیم دلقکی را رییس‌جمهورش کردیم و مخبطانی را وزیر و نماینده‌ی مجلس، چنان افتضاحی به پا کردیم تا امروز بتوانیم در اینجا گرد بیایم تا با سربلندی به تو بگوئیم كه:

پس از گذشت چهارده قرن، امروز نیز مانند دوران پر افتخار معتصم عباسی، نام اسلام در سراسر گیتی با نفرت و وحشت بسیار در آمیخته است.

امروز نیز همانند عصر تو، امت اسلام توسط امام جائر و دروغ‌گویی رهبری می‌شود و در صحنه‌ی پرآشوب جهان پیام آور قطع‌دست و سنگسار و تجاوز و پاسداری ثروت‌های بادآورده است.

مشعلی كه فرزند ناخلف تو خمینی برافروخت در طول سی و یک سال هرگز در برابر تندبادهای حوادث خاموش نشد، امروز نیز فروزان‌تر و تابناك‌تر از همیشه برای آتش زدن باقیمانده‌ی این سرزمین مشغول کار است، و شعله‌های سوزان آن هم‌چون دوران طلایی فرزند تو، از مرزهای ایران زمین بسیار فراتر رفته است و عنقریب با به دست آوردن بمب اتمی دنیا را به آتش خواهد کشید.

مهدی!

امام بزرگ

امام امامان

دشمن‌مرد دشمن‌مردان و قهرمان غایب تاریخ اسلام

آسوده بخواب، زیرا كه ما دیگر چیزی باقی نگذاشتیم که تو نابود کنی.

مطالب مرتبط
* چلچراغ رهبری (طنز +۱۸)
* دون‌کیشوت در قم، سانچو در لبنان

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 8,634 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: