پاسخ سیدمحمد خاتمی به سیدابراهیم نبوی


بازی مدتی است به هم خورده است و مهره‌ها بر روی زمین پخش اند و دیگر در خانه‌های سیاه و سفید در رفت و آمد نیستند و تنها تکه‌یی شیشه یا استخوان‌اند و «بیدق» و «فرزین» یک مرتبت دارند.

جناب آقای نبوی
نامه‌ی شما را، که حکایت از حُب اصلاح‌طلبی و عمق خردورزی‌تان دارد و با مِهر ممزوج شده است و با عشق محشور، خواندم. سپاس خدای را که هنوز در دل شما جای دارم و محترم می‌شماریدم و موثر برای این شرایطِ بس دشوار می‌دانیدم. از این که شما سبک‌باران ساحل‌ها در این «شب‌های تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل» حال ما را می‌دانید و درک می‌کنید خدا را شاکرم و بُغض که هیچ، «چون بید بر سر ایمان خود می‌لرزم».
و اما بعد. از آن بُغضی که در گلو ماند و آن رای که رای «دوم خرداد» را شکست و بالاتر نشست و حادثه‌ی کم‌نظیری را رقم زد یاد کردید و چه خوب شد که اشکِ نریخته و بغضِ نترکیده و رای آورده و پیروزی بزرگ را یادم آوردید تا به‌صرافت بیفتم با چه ذخیره و سرمایه‌ و عقبه‌یی بر صندلی ریاست برای بار دوم نشستم و سرنوشتم چنان شد که حاصل هشت سال خون دل و اشک چشم و آه سینه را به‌تمامی به دست کسی سپارم که اصل و فرع را یک‌جا به باد دهد و به تعبیر شما «ایران‌سوزان» راه بیاندازد.
تصور کنید همان سال ۱۳۸۰ زیر فشار شما دوستان قرار نمی‌گرفتم و وارد صحنه‌ی انتخابات نمی‌شدم و اعلام می‌کردم: «در شرایط فعلی نمی‌توانم اصلاحات را به عنوان رئیس جمهور پی بگیرم» آیا سرنوشت بهتری در انتظار کشور نبود؟ آیا اصلاحات سرنوشت بهتری از آنچه اکنون دارد پیدا نمی‌کرد؟ به عبارت دیگر چه سرنوشتی بدتر از آنچه اکنون دچارش هستیم قابل تصور بود و اگر ما هم سهمی از این وضعیت داریم پس باید ببینیم کدام عمل ما نادرست بود که ما را به اینجا کشاند و من تصور می‌کنم قدم نادرست را از همان بغض و نامزدی دوباره برداشتم و حاصلش همین شد که می‌بینید. نباید این‌گونه افراط‌گرانه تفریط می‌کردم و با آمدنی، کم‌جان، جان اصلاحات را نمی‌گرفتم.
بگذارید مثالی بزنم. تیرآهنی روی پایی افتاده است و نیرورسانی نیست، ممکن است اگر صبر پیشه کنیم مصدوم بمیرد و یا شانس بیاورد و نیروی کمکی برسد و جان به در برد. اگر اسیر احساسات شویم و زورمان را برآورد درست نکنیم و به قصد بلند کردن تیرآهن دست به‌زیرش بریم تیرآهن از جا کنده، اندکی بالا بیاوریم، اما تاب نگه‌داشتن نداشته باشیم و تیرآهن نیمه رها کنیم بر پای آش و لاش آن‌وقت دیگر فرصت را به تمامی از دست داده‌ایم و باید رخت سیاه بپوشیم در مرگ عزیزی که ما نیز، هر چند نه به نیت شر که به نیت خیر، از این مرگ سهم می‌بریم و مقصریم. در دور دوم ریاست جمهوری چنین شد به تشویق و ترغیب دوستان و ناله‌ی عزیز زیر بار به قصدِ یاری دوباره «یاعلی» گفتم اما افاقه نکرد، چندان پرزور نبودیم که به قدر بیرون کشیده شدن مصدوم تاب آوریم تیرآهن بر پای آش و لاش رها کردیم و فریاد مصدوم بر آسمان رفت و جان‌اش گامی دیگر به سوی مرگ نزدیک‌تر شد.

آقای نبوی عزیز! برادرم!
شما مرا خطاب قرار می‌دهید و باری بر دوشم می‌نهید که از انصاف بدور است، در دوستی‌تان شک نمی‌کنم، اما این نوع دوستی مانند پراندن مگس از روی دوست به سنگ خارا می‌ماند، زیرا اگر نیایم مسبب «ایران‌سوزانی» پنداشته می‌شوم که در راه است و آینده‌گان بر این گمان می‌مانند: «اگر «خاتمی» آمده بود جلوی فاجعه را می‌گرفت» و اگر بیایم و نتوانم، که به هزار و یک دلیل نمی‌توانم، هیزمی می‌شوم در این «ایران‌سوزانِ» در جریان و هر دم شعله‌کشنده.
می‌گویید بیایم، حداکثر این است که «شورای نگهبان» رد صلاحیتم می‌کند و مسئولیت این نیامدن بردوش آنان می‌افتد و از برابر من برداشته می‌شود. اما نمی‌دانید تنها با یک «فرمایش» یا «دستور» از صحنه خارجم نمی‌کنند. نخست بسوده می‌کنند و سپس به صُلابه می‌کشند. یاران و اطرافیانم را تحقیر می‌کنند و به‌زندان می‌اندازند و به خاک مذلت می‌نشانند. بسوده‌گی را تاب می‌آوریم اما آیا سودمند هم هست؟ اگر به «اصلاح» معتقدیم باید بدانیم فقط این که از جان و آبرو مایه بگذاریم مهم نیست، مهم این است که حتی‌المقدور نباید کاری کنیم که «آبروی» بخش دیگر حکومت را ببریم و رسواتر از این که هست کنیم. اگر به بَرسَرماندن و سَر نگون نشدن باور داریم چه سود که بر پرونده‌یِ قطورِ «سری» که چشم ندا و سیمای سهراب و آه مادر ستار را در بردارد و «میر» و «شیخ» در حبس خانه‌گی… تحقیر این حقیر هم افزوده شود. وقتی ماهی از سَر گَندیده باشد جمبیدن دم به چه کار آید؟

آقای نبوی!
من از «سکوت» نمی‌ترسم، که خود مرد «سکوت» و «لبخندم»، از فریادی وحشت دارم که در سینه‌هاست و از خشمی که در رگ‌ها در جریان است و مشت‌هایی که به غیض گره شده است! این تصور که در «جمهوری اسلامی»، «رئیس جمهور» می‌تواند بدون «رهبر» امری را اصلاح کند تصوری بس محال است. امروز این را خارجی‌ها هم فهمیده‌اند و به‌جای این که طبق عرف دیپلماتیک برای رئیس دولت نامه‌ بنویسند برای شخص رهبر می‌نویسند. اصلاح‌طلبان تنها در کنار محافظه‌کاران و سایر جناح‌ها می‌توانند «جمهوری اسلامی» را برسرپانگاه دارند و اصلاح کنند نه در جنگ و تزاحم با یک‌دیگر. چگونه ممکن است «رهبر» مخالف ریاست جمهوری من باشد و من بتوانم بیشتر از آنچه در آن هشت سال کِشتم، و حاصلی نداشت جز آنچه می‌بینید، بکارم و برداشت کنم. اگر شما آمدن مرا به صلاحِ اصلاحات و کشور می‌دانید عوض آن که برای من نامه بنویسید یا ستاد دعوت درست کنید نکوست که نامه برای «رهبر» بنویسید و ستاد درست کنید برای تقاضا از ایشان برای دعوت از این حقیر یا دستِ‌کم نشان دادن گوشه‌ی چشمی که به حضور من عنایت دارند و مخالفت ندارند تا من به سر بیایم بسودای جلوگیری از این سرنگونی امااین خیال بس خام است که من می‌توانم بدون جلب نظر «رهبر» نامزد شوم و نامزدباقی بمانم و انتخاب شوم و دولت اصلاحات درست کنم و هزاران نفر بیایند سرشان را پایین بیاندازند و کار کنند برای ساختن خانه‌یی که پی در توفان دارد و سقف در گردباد.

آقای نبوی!
«ایران» با «جمهوری اسلامی» شروع نشده است و بعید می‌دانم با «جمهوری اسلامی» هم تمام شود هر چند با شما هم عقیده هستم امروز بیش از هر دوره‌یی در تاریخ موجودیت ایران به عنوان کشوری واحد در خطر است اما همان قدر که از دست شما کاری برمی‌آید از دست من هم برمی‌آید «مهره»ها قدرتشان را از در صفحه‌ی بازی بودن و نقش و موقعیتی که دارند می‌گیرند. بازی مدتی است به هم خورده است و مهره‌ها بر روی زمین پخش شده‌اند و دیگر در خانه‌های سیاه و سفید در رفت و آمد نیستند و تنها تکه‌یی شیشه یا استخوان‌اند و «بیدق» و «فرزین» یک مرتبت دارند. نه «شاه» سوار است و نه «پیاده» استوار.
از پس از «جنبش سبز» دوران تازه‌یی شروع شده است با بازیگرانی تازه، در این بازی من دیگر نمی‌توانم آن نقش و منزلتی را که در «بازی اصلاح» داشتم ایفا کنم و حاصل ورودم جز در دست‌وپای بازیگران تازه لولیدن هیچ به همراه ندارد.
به امید آن که ملت بزرگ ایران وضعیت خطیری که در آن هستند را درک کنند و خود بازیگر اصلی صحنه‌یی شوند که هر گاه به دیگران سپرده شود این دیگران اگر فرشته هم باشند نمی‌توانند بهشت را برای‌شان به ارمغان آورند. بود یا نابودی هر ملتی بیش و پیش از آن که حاصل ابتکارات فردی باشد از خرد جمعی ناشی می‌شود به امید آن که ایرانیان از پریشانی و باری‌به‌هرجهتی رهایی یابند و خرد جمعی‌شان آنان را به سوی سعادت و بهروزی رهنمون شود که استحقاقش را دارند و برای‌اش بهترین گوهرهای‌شان را فدیه کرده‌اند.
با احترام

پی‌نوشت: این نامه تخیلی و فرضی است و توسط این‌جانب «مصطفا عزیزی» در بیستم و ششم اسفند ۱۳۹۱ نوشته شده است. این شیوه‌ی نگارش را انتخاب کردم تا بهتر بتوانم منظور خود را بیان کنم امیدوارم موجب سوتفاهم و کدورت کسی نشود.

جستارهای هم‌بسته

هزار و یک‌دلیل برای عدم حضور خاتمی در انتخابات ۹۲

معادله‌های بی‌ريشه (23 ژوئن 2005 توسط  82 دیدگاه)

۹ دی آغازِ پایان


جمهوری اسلامی از آغاز شکل‌گیری‌اش سلاحی در دست داشت که با بهره‌برداری از آن طی سال‌ها توانست مخالفان خود را سرکوب کند. این سلاح هر چند در کنار زندان و شکنجه و اعدام به کار گرفته می‌شد اما از آن موثرتر و قاطع‌تر بود. این سلاح بسیج میلیونی مردم علیه مخالفان است. تمام نظام‌های توتالیتر کم و بیش از این سلاح برای سرکوب مخالفان و حقانیت و مشروعیت به خود دادند بهره می‌برند و «جمهوری اسلامی» که با رنگی از تقدس مذهبی و شعارهای پوپولیستی توانسته بود هم‌واره در بزن‌گاه‌های مختلف تعداد زیادی از طبقات مختلف اجتماعی را به سود خود به خیابان‌هان بکشاند و سرپوشی بگذارد بر روی اتفاقات فجیعی که در زندان‌ها می‌افتد با همین بسیج مردمی توانست سال‌های شصت را تاب بیاورد و سرپوش بگذارد روی خاوران‌ها و اعدام‌های دسته‌جمعی. ماجرای قطع‌نامه و جام زهر و بعد فوت آیت‌الله خمینی هم با همین شیوه پشت سر گذاشته شد! اما جنبش سبز نقطه‌ی پایان این ماجرا بود. بعد از آن گرده‌همایی‌های میلیونی در خیابان‌های تهران هرگز حکومت نتوانست تظاهراتی سامان دهد که از چند ده هزار نفر که عمدتان مستقیما حقوق‌بگیران نظام بودند و از مردم عادی درآنان خبری نبود سامان دهد. وقایع عاشورای ۸۸ هشت و حضور صدها هزار نفر در خیابان‌های تهران که شعارهای سرنگون‌طلبانه می‌داند و نمادهای نظام را هر جا می‌دیدند به زیر می‌کشدند با شوی مسخره ۹ دی پوشاندنی نبود. در واقع ۹ دی تکرار مضحک و حقیرانه‌ی راهپیمایی‌های میلیونی ده شصت بود.
جمهوری اسلامی پس از جنبش سبز دیگر هرگز به نقطه‌ی قبل بازگرداندنی نیست و تلاش برای برگزاری انتخابات یا استفاده از خاتمی و حتا موسوی و کروبی یا هر شخص دیگری یا ایجاد ارتباط با آمریکا و نوشیدن جام زهر و صرف‌نظر از عنی‌سازی و بمب اتم و هیچ چیز دیگری نمی‌تواند وضعیت را به قبل از جنبش سبز باز گرداند. هر نیروی سیاسی هم که در راه تلاش کند تنها آبروی خود را می‌برد. بازگشتی در کار نیست به آینده نگاه کنید.
در این مورد:
پایان سینمایی ۲۲ خرداد

ستاد اعاده حیثیت از یزد بن معاویه!


پس از محمدرضا شاه که طبق اخبار رسیده از آن دنیا این روزها عینک دودی زده است از بس مردم ایران گفته‌اند «نور به قبرش بباره» و بعد از این که حکام فعلی کاری کرده‌اند که ساواکی‌ها و شکنجه‌گران سابق زبان باز کرده‌اند و انصاف می‌طلبند که: آنان بیشتر جنایت کردند یا اینان که با نام حق و عدالت و انسانیت و معنویت و خدا و کوفت و زهر مار بر سر کار آمدند! حالا هواداران یزید پسر معاویه هم جهت احاده‌ی حیثیت از یزید چند روز پیش اطلاعیه‌یی صادر کردند. ما هر چند خودمان از نواده‌گان آن سالار شهیدان هستیم و سید حسینی محسوب می‌شویم ولی جهت امانت‌داری در اطلاعیه ایشان دست نبردیم که خیانت در امانت نشود که خیانت در امانت بسی بدتر از رعایت احترام اجداد است.

اطلاعیه ستاد اعاده‌ی حیثیت از یزید بن معاویه به مناسبت ایام محرم الحرام:
امت شهید پرور ایران آیا وقت آن نرسیده است نسبت به جناب یزید و سایر کارگزاران ایشان تجدید نظر کنید و قبول داشته باشید که ایشان بسی انسانی‌تر از حَکام فعلی کشور خودتان عمل کرده‌اند. همان‌طور که حافظ شیرازی شعر امیرالمومنین یزید را جابه‌جا کرده، سر در دیوان خود گذارده(پانویس ۱) در طول تاریخ بهتان‌ها و اغراق‌های زیادی نسبت به ماجرای کربلا شده است مثلا همه جا از گرمای هوا و تشنه‌گی گفته‌اند اما شاید ندانید که واقعه کربلا در روز ۹ اکتبر ۶۸۰ میلادی یا سه‌شنبه ۲۰ مهر ۵۹ هجری شمسی اتفاق افتاده است یعنی در فصل پاییز که هوا چندان هم گرم نیست و برای اعراب بادیه‌نشین خنک هم هست (سند ۱) (پانویس ۲) اما به هر حال ما براساس نقل و قول خود عاشقانه اهل بیت و سگان ولایت فرض می‌کنیم هرآنچه در باره‌ی عاشورا و ظلم‌های‌اش گفته‌اند درست است آیا با این حال وضعیتی که در این سال‌ها شما در کشور خودتان با آن روبه‌رو هستید بدتر نیست؟ آیا بدتر از آنچه یزید و شمر و حرمله بر یاران و خانواده‌ی حسین بن علی آوردند بر سر شما نیاوردند؟ برای نمونه توجه شما را به موارد زیر جلب می‌کند:
۱- آنان در هزار و چهار صد سال پیش زنده‌گی می‌کردند و تجارب بشری نسبت به حقوق بشر بسیار عقب‌مانده‌تر از حال حاضر بود. برای مثال بستن آب به‌روی دشمن سنتی دیرینه داشت که پدر بزرگ حسین، محمد (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ) که پیامبر رحمت خوانده می‌شود علیه پدر بزرگ یزید، ابوسفیان(ابوحنظله صخر ابن حرب ابن امیه) به کار بست و در جنگ بدر، آب را بر روی لشکریان قریش که برای دفاع از کاروان تجاری و جلوگیری از تاراج آن توسط مسلمانان امده بودند بست.
۲- آنان با مخالفان مسلح خود روبه‌رو بودند که بسیار جنگیدند و تعداد زیادی از سربازان‌شان را کشتند. در صورتی که حکام شما کسانی مانند ستار بهشتی و جمیل سویدی بنی‌طرف را به قتل می‌رسانند که سلاحی جز قلم نداشتند.
۳- فقط افراد مسلحی که در جنگ بودند و در جنگی روبه‌رو می‌جنگیدند کشته می‌شدند و کسانی که نمی‌جنگیدند در امان بودند. مانند برادر سرکرده‌ی مخالفان که چون بیمار بود و نمی‌جنگید مورد تعرض قرار نگرفت. اما حکام شما پدر را به جرم پسر دستگیر می‌کنند(سند ۲ ) و فرزند را به جرم مادر ممنوع الخروج(سند ۳ ).
۴- آنان به زنان و کودکان کاری نداشتند. و زینب بنت علی خواهر سرکرده مخالفان بدون هیچ تعرضی چند روز بعد در کاخ جناب یزید سخنرانی کرد و مورد اذیت و آزار هم قرار نگرفت و توانست در مسجد کوفه مراسم اعزاداری بگیرد. در صورتی که حکام شما دختر را در مراسم عزای پدر کشتند.(سند ۴)
۵- هیچگونه تجاوزی بعد از پیروزی در کربلا گزارش نشده است. در صورتی که در حکومت شما به زنان و مردان دستگیر شده در تظاهراتی صلح‌آمیز تجاوز شد و مورد هتک حرمت بسیار قرار گرفتند.(سند ۵)
۶- ما می‌پذیریم که زیاده روی‌هایی در کربلا صورت گرفت و پس از بازگشت لشکریان و اطلاع از کم و کیف ماجرا خود یزید هم بسیار متاسف شد چنان که در تاریخ طبری آمده است:«بازماندگان امام حسین به خانه یزید رفتند و از زنان خاندان معاویه کس نماند که گریه‌کنان به پیشواز نیامده باشد. سه روز عزای حسین گرفتند و یزید همواره این جمله می‌گفت: خدا عبیدالله بن زیاد را لعنت کند به خدا اگر کار حسین به دست من بود هر چه می‌خواست می‌پذیرفتم حتی با تلف شدن جان یکی از فرزندانم مرگ را از حسین دور می‌کردم ولی خدا چنان مقدر کرده بود. سپس یزید کس نزد زنان فرستاد که از تو چه گرفته‌اند هرکه هرچه گفت دو برابر آن‌را به آن‌ها داد بطوریکه سکنیه (دختر امام حسین) گفت: هیچ کس را که منکر خدا باشد از یزیدبن معاویه بهتر ندیدم. آن‌ها را به همراه محافظی پارسا به مدینه فرستاد.» (تاریخ طبری ، جلد ۷ ، صفحه ۳۰۷۷)» اما در حکومت شما عامل اصلی فجایع کهریزک پست و مقام جدید می‌گیرد و ارتقا پیدا می‌کند.(سند ۶)
۷- مبارزه تن به تن و روبه‌رو بود. در حکومت شما از دیوار خانه‌ی مردم بالا می‌روند و زن را جلوی شوهر و شوهر را جلوی چشم زن مثله می‌کنند و کک امیرالمومنین‌تان هم نمی‌گزد.(سند ۷)
۸- تنها مرگ یک کودک گزارش شده است آن هم به دلیل این که به میدان جنگ آورده شده بود و روی دست گرفته شده بود که احتمال برخورد تصادفی تیر هم هست. اما در حکومت شما شب به خانه‌ی مردم می‌روند پدر را به جرم شاعر بودن می‌کشند و چون پسر در اتاق پدر خوابیده بوده است و قاتلین را می‌بیند کودک ۹ ساله را هم می‌کشند. (سند ۸)
۹- جنازه‌های کشته شده‌گان پس از سه روز توسط قوم بنی‌اسعد دفن شدند و صاحب بارگاه و عزت و احترام‌اند اما مقتولین حکومت شما حتا نمی‌توانند گور داشته باشند و قبرستان‌شان پارک می‌شود و نزدیکانشان اجازه‌ی گریستن بر گور عزیزانشان را هم ندارند. (سند ۹)
۱۰- لذا انتظار می‌رود در مراسم امسال جانب عدالت را رعایت کنید و بدانید کسانی که بر شما حکومت می‌کنند بسیار خطاکارتر و جنایت‌کارتر از یزید ابن معاویه هستند که اگر ایشان در این زمان زنده‌گی می‌کرد بی‌شک حتا آن واقعه شوم هم اتفاق نمی‌افتاد.
ستاد اعاده حثیت از يزيد بن معاوية
الإثنين – ٤ محرم ١٤٣٤

پانویس
۱. ظاهرا شعر یزید این‌گونه بوده است:«انا المسموم ماعندي تریاق ولاراق/ ادر کاسا و ناولها الا یا ایها الساقی» که حافظ برداشته است مصرع دوم را جابه‌جا کرده است و شده است:«الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها /که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها»
۲. امسال ۹ اکتبر دمای کربلا بین ۲۴ درجه سانتی‌گراد تا ۳۵ درجه‌ی سانتی‌گراد در نوسان بوده. که برای اعراب بادیه‌نشین دمای بالایی نیست. (منبع و سند)

انتخابات آمریکا و تاثیر آن بر تحولات سیاسی ایران



دو رویکرد متضاد در توضیح پدیده‌ها وجود دارد که هر دو علی‌رغم متضاد بودنشان واقعیت درستی را بازگو نمی‌کنند. یکی توجه به ظواهر و تحلیل سطحی و دیدن مو و ندیدن پیچشش مو و دیگری پیچیده‌سازی‌های تخیلی و غیرمبتنی بر نشانه‌های واقعی. در تحلیل‌های سیاسی رویکرد نخست به نوعی ساده‌لوحی منجر می‌شود که به جای توجه به کانون‌های قدرت و نشانه‌های واقعی به سخنان و موضع‌گیری سیاستمداران توجه می‌کنند و رویکرد دوم به تئوری توطئه معروف است. اگر سعی کنیم به دام یکی از این دو نوع رویکرد نیفتیم و به واقعیت‌های موجود توجه کنیم آنگاه شاید کاملا خلاف آنچه بسیاری تصور می‌کنند انتخاب باراک اوباما به زیان جمهوری اسلامی است و پربی‌راه نیست اگر کش دادن موضوع مذاکره با آمریکا و عدم پذیرش توقف غنی‌سازی و حتا حمله به هواپیمای بدون سرنشین آمریکا در روزها قبل از انتخابات را به حساب تلاش خامنه‌ای و باند حاکم در جمهوری اسلامی برای رای نیاوردن اوباما و روی کار آمدن جمهوری‌خواهان و رامنی بدانیم همان کاری که سی سال پیش کردند و تحویل کارکنان سفارت آمریکا در تهران را پس از شکست کارتر در انتخابات عملی کردند و عملا موجب روی کار آمدند رونالد ریگان شدند که پاداش خود را با ماجرای مک فارلین و ایران کنترا گرفتند.
مسئله این است که بنظر نمی‌رسد آمریکا در موقعیت حمله‌ی نظامی تمام عیار و اشغال ایران در شرایط فعلی باشد و این موضوع ربطی به حزب حاکم ندارد. البته «جمهوری اسلامی» هم توان ادامه‌ی وضع فعلی و تحریم‌های هر دم فزاینده را ندارد زیرا «جمهوری اسلامی»، «کره شمالی» نیست. «جمهوری اسلامی» از باندهای متعدد قدرت تشکیل شده است که سرمایه‌های جهانی دارند و جزو میلیاردرهای جهانی محسوب می‌شوند و دیگر تفاوت می‌کنند با وضعیتی که در سال ۵۷ به قدرت رسیدند و خرده بورژواهایی کاسب‌کار بودند اکنون علاوه بر سرمایه‌های کلانی که در ایران دارند در سراسر جهان صاحب سرمایه مالی و حتا سرمایه‌های صنعتی هستند. دیر یا زود آنان در برابر موضوع هسته‌یی دست به عقب‌نشینی می‌زنند و ظاهرا تنها می‌خواهند موضوع را تا انتخابات خرداد ماه پیش‌رو کش دهند تا در شرایط بهتری دست به این عقب‌نشینی بزنند و آن‌را حاصل روند دموکراتیک انتخابات در ایران بدانند این که آیا این فرصت را دارند یا ندارند موضوع دیگری است اما مسئله مهم این است که پس از این عقب‌نشینی تازه مسئله حقوق‌بشر موضوع روز می‌شود. جمهوری خواهان و جریان اجتماعی که آنان را بر سر کار می‌آورد دغدغه‌ی کمتری نسبت به حقوق‌بشر دارند. شرایطی که با روی کار آمدن میت رامنی پیش می‌آمد اگر منجر به حمله‌ی محدود نظامی آمریکا یا اسرائیل به ایران می‌شد همان شرایطی است که کاملا مطلوب جمهوری اسلامی بود و اگر کار به مذاکره می‌کشید خیلی راحت می‌توانستند در مذاکرات پنهان مسئله‌ی انرژی هسته‌یی را با بوق و کرنا حل کنند و موضوع حقوق بشر را کم‌رنگ کرده به فراموشی بسپارند کاری که برای اوباما و دموکرات‌ها با توجه به لایه‌های اجتماعی هوادار آنان کار دشوارتری است. هنوز طنین شعار «اوباما اوباما یا با اونا یا با ما» در خیابان‌های تهران شنیده می‌شود.
هر چند پیش‌بینی کردن در مسایل سیاسی بسیار دشوار است اما به نظر می‌رسد در روزها و ماه‌های آینده جمهوری اسلامی دست به عقب در مسایل هسته‌یی خواهد زد و آنوقت اوباما می‌ماند و فشار افکار عمومی برای نقض حقوق بشر و جنبشی که پس از عقب‌نشینی حکومت به هر حال راه خواهد افتاد.
شکاف ایجاد شده بین مردم و حکومت پس از جنبش سبز به حدی عمیق است که با هیچ رفورم و اصلاحی قابل حل نیست. هر چند قبل از جنبش سبز هم اصلاحات نمی‌توانست جمهوری اسلامی را به حکومتی نرمال و متعارف تبدیل کند. ساختار قدرت و نوع حکومت در جمهوری اسلامی به شکلی است که تا وقتی هست همیشه اوضاع همین است، کمی بهتر یا کمی بدتر می‌شود اما هرگز به حکومتی متعارف تبدیل نمی‌شود، برای همین نه راه پیش دارد و نه راه پس. نه می‌تواند ترکیه بشود نه کره‌ی شمالی فقط باید برود به تمامی برود و به نظر می‌رسد روند متعارف شدن رفتن آن را تسریع می‌کند برای همین تلاش جناح حاکم برای جلوگیری از روند اصلاحات و عقب‌نشینی اصلاح‌طلبان در برهه‌های حساس وقتی کل حاکمیت در معرض سقوط قرار می‌گیرد در این چارچوب معنا می‌دهد.
چیزی که در آینده‌ی ایران مهم است نه انتخابات در آمریکا و نه تحولات در داخل حاکمیت که خود مردم ایران هستند به محض این که حکومت بخواهد به سمت متعارف شدن برود بی‌شک جنبش‌های خیابانی شروع می‌شود و حاکمیت اگر قصد سرکوب وحشیانه‌ی جنبش را داشته باشد دوباره مجبور است از ابزارهای سرکوب غیر متعارف استفاده کند و این چیزی است که افکار عمومی جهانیان را تحریک می‌کند و دولت‌ها را مجبور به موضع‌گیری. به همین دلیل کارشکنی برخی از اپوزیسون خارج از کشور در جنبش‌هایی مانند جنبش سبز، با این تصور که اگر اصلاح‌طلبان نبض جنبش را در دست بگیرند کمک به تثبیت جمهوری اسلامی می‌شود و حتا برخی کودکانه و ساده‌لوحانه تصور می‌کنند اگر میرحسین موسوی انتخاب شده بود بر عمر جمهوری اسلامی افزوده می‌شد و گویا خامنه‌ای احمقانه برخلاف منافع جمهوری اسلامی رفتار کرده است، عملا عمر جمهوری اسلامی را بیشتر می‌کند. هرگونه اعتراض مردمی در ایران حتا اگر با سکوت یا در دفاع شکلی از جناحی خاص باشد به سرعت شکل رادیکال و ساختارشکن به خود می‌گیرد و بی‌دلیل نیست که حتا از آب‌پاشی در پارک هم در هراس هستند زیرا این حباب حتا اگر جنبش آب‌پاشی در ایران هم راه بیفتد خواهد ترکید و این بساط فرو خواهد پاشید.

به گناه بی‌گناهی…



http://soundcloud.com/frl-journalist/masih-alinejad-sattar-beheshti
از صبح که خبر را شنیدم همهش دل دل می‌کردم که دروغ است که الان تکذیب می‌کنند که حالا بازجوی احمقی حرفی زده تا خانواده‌یی را تحت فشار قرار دهد اما الان که مصاحبه‌ی مسیح علی‌نژاد با خواهر و مادر ستار بهشتی را شنیدم تنم لرزید. باورش سخت است. جوانی ۳۵ ساله تنها امید مادر پیر در محله‌یی فقیرنشین به جرم فعالیت در فیسبوک و اینترنت باید بازداشت شود و بعد آنقدر شکنجه شود که زیر شکنجه بمیرد! این است سرنوشت ولایتی که فقیهان سایه بر آن انداخته‌اند. فقر، بی‌کاری، بی‌مزدی، تورم فزاینده، ناامنی شغلی، کمبود دارو… همه‌ی این‌ها کم است باید به جرم نوشتن و تنها نوشتن در اینترنت جوان مردم را دست بسته ببرند و خبر مرگش را بیاورند.
و چه مادر و چه خواهری! مصاحبه را حتما بشنوید این‌ها طبقه‌ی متوسط شمال شهری نیستند در رباط کریم زنده‌گی می‌کنند و مادر فریاد می‌زند و به پسرش افتخار می‌کند و می‌گوید مانند اکبر محمدی او را گشتند! این همه آگاهی از کجا تا اعماق خانواده‌های ایرانی رفته است؟ ستارها مردنی نیستند این بهشتی‌ها بی‌شک دوزخی را که والیان جنایت و جهل برای‌شان ساخته‌اند بر سرشان خراب خواهند کرد.
این‌ها را که می‌نویسم باز از ته دل آرزو می‌کنم قبل از این که مطلب را منتشر کنم خبر قتل فجیع ستار بهشتی زیر شکنجه تکذیب شود. هر چقدر این‌ها بیشتر جنایت می‌کنند و زنده‌گی را برای مردم سخت‌تر می‌کنند آینده‌ی همه‌ی ما را تیره و تارتر می‌کنند. نمی‌دانم این همه خشم و نفرت که در جان آدم‌ها انبار می‌شود فردا بر سر چه کسی آوار می‌شود و چه نتایجی به بار می‌آورد. صدای مادر ستار را که می‌شنونم و صدای خواهرش را که افتخار می‌کنند به او منقلب می‌شوم راستی ما چه فاصله‌ی بعیدی داریم از این مردم سخت کوش و رنج کشیده…
نه باور کنیم این همه صداقت و از خودگذشته‌گی سرانجام به بار و بر می‌نشیند و این روزهای شوم و پر از بیم و امید سرانجامی نکو خواهد داشت. کاش حاکمان خشک مغز و سنگ دل حرف‌های این مادر و خواهر را می‌شنیدند شاید اندکی از شرافت انسانی در وجودشان بیدار می‌شد و روح دوزخی خود را نجات می‌دادند و موجبات رنج مردمی را فراهم نمی‌آوردند و خود روز به روز در باتلاق و منجلاب خودساخته‌ی‌شان فرونمی‌رفتند.

وب‌لاک ستار بهشتی:
انتقاد. زنده وپاینده ایرانی وایران جانم فدای ایران
مصاحبه مسیح علی‌نژاد با مادر و خواهر ستار بهشتی.

اکثریت خاموش و آینده‌ی ناروشن.


هستی و بقای هر جمعی را، خواه جمع کوچکی، مانند خانواده‌یی چند نفره، خواه کشوری چند میلیونی، در هنگام اتفاقات مهم و روزهای سرنوشت‌ساز دو خطای متفاوت و متضاد به خطر می‌اندازد یکی تک صدایی و فریاد جمعی و دیگری بی‌صدایی و سکوت.
وقتی جامعه‌یی شروع می‌کند هول حرفی و هدفی یک‌پارچه شدن همواره بیم آن می‌رود که این اتحاد بی‌انتقاد عاقبت شومی در پی داشته باشد این عاقبت شوم را سی و چند سال پیش تجربه کردیم. متحد و یک‌پارچه شدیم و هیچ حرف و انتقادی را تاب نیاوردیم. اگر کسی مثلا می‌گفت بهتر است با «بختیار» کنار بیاییم و روند پیروزی انقلاب کندتر شود و شناخت از نیروها وسیع‌تر گردد و انقلاب بر آگاهی سوار شود نه جهل صدای غالب «خفه شو مزدور» و «شریک در جنایت شاه و ساواک» آن‌چنان فضا را پر می‌کرد که دیگر جایی برای حرفی باقی نمی‌ماند. بدیل این وضعیت تک‌صدایی، سکوت مرگ‌بار است.
وضعیتی که اکنون در آن گرفتار آمده‌ایم سکوت و بی‌عملی و منتظر حوادث نشستن است. این وضعیت نیز فاجعه‌بار است. شاید بتوان پذیرفت که در داخل کشور دیکتاتوری و سرکوب اجازه‌ی اعتراض را نمی‌دهد اما خب در مورد خارج کشور چه می‌توان گفت؟
در تورنتو و حومه حدود ۱۲۰ هزار ایرانی‌تبار زنده‌گی می‌کند اگر تنها ده درصد اینان در فعالیت‌ها سیاسی اجتماعی شرکت می‌کردند ما باید تجمعات چند هزاران نفری می‌داشتیم.
تصور من این است که دلیل سکوت مرگبار فعلی در خارج کشور همان دلایل داخل کشور است یا به عبارت دیگر تنها سرکوب نیست که این سکوت را موجب شده است دلیل اصلی و قوی‌تر چیز دیگری است و آن چیز دیگر نداشتن اطمینان به اپوزیسیونی قدرت‌مند که بتواند جمهوری اسلامی را سرنگون کند و آینده‌ی بهتری را پیش پای مردم بگذارد است.
اما امیدوارم کسانی که این متن را می‌خوانند اندکی درنگ کنند. آیا فکر کرده‌اید سکوت و بی‌عملی چه نتایج وخیمی را در پی‌خواهد داشت؟ تداوم حکومت فعلی موجب نابودی ایران و مرگ و تباهی هر روزه‌ی هزاران انسان است و سرنگونی جمهوری اسلامی با تجاوز خارجی هم صدها هزار کشته به جا خواهد گذاشت و ممکن است منجر به جنگ داخلی قومی و ملی شود و با ایرانی تجزیه شده و دشمنی‌های دامنه‌دار و طولانی مدت روبه‌رو شویم.
اگر ایرانیان بخواهند به این بی‌عملی و انفعال در داخل و خارج ادامه دهند بی‌شک آینده‌ی شوم و هراسناکی انتظارشان را می‌کشد. اشتباه‌ترین کار کاری نکردن است و نادرست‌ترین حرف حرف نزدن است. از هیاهوها نترسید و نظرتان را بگوید و تلاش کنید هم‌فکرانتان را بیابید و با هم مشترک عمل کنید. این همه جوان و میان‌سال ایرانی در خارج از کشور زنده‌گی می‌کند چرا نمی‌توانند جامعه ایرانی را نماینده‌گی کنند.
متاسفانه فعالان سیاسی در خارج از کشور عمدتا همان نسلی هستند که انقلاب کردند و در مناقشات بعد از انقلاب حضور داشتند با دعواها و اختلافات همان موقع در اکثر تجمعات همان‌ها حضور دارند و از نسل چهل سال به پایین که در جریان انقلاب یا به دنیا نیامده بودند یا خردسال بودند و به هر حال در آن کشمشکش‌ها حضور نداشتند خبری نیست یا حضوری کم رنگ دارند. این نسل از چه می‌ترسد که کناره گرفته است چرا به میدان نمی‌آیند؟ چرا تلاش نمی‌کنند در اجتماعاتی مانند کنگره ایرانیان و جاهای دیگر حضور داشته باشند؟ چرا از احزاب سیاسی موجود حمایت نمی‌کنند یا حزب و گروه خود را به‌وجود نمی‌آورند؟ با سکوت و کناره‌گیری چگونه می‌خواهید آینده‌ی خود را بسازید؟
کشورتان که حتا اگر دیگر تابعیت آن را هم نداشته باشید یا تابعیت دوگانه پیدا کرده باشید باز تغییر و تحولاتش تاثیر مستقیمی بر زنده‌گی شما می‌گذارد در روزهای سرنوشت‌سازی به‌سر می‌برد سکوت و خانه‌نشینی شما و واکنش نشان ندادن به تحولات حاصلی جز روزگار بد و بدتر را پشت سر گذاشتن در پی ندارد. شما که در گوشه‌یی از دنیا زنده‌گی می‌کنید که می‌توانید آزادانه‌تر زنده‌گی کنید و حرف خود را بزنید چرا کاری برای سرنوشت خودتان و مردم‌تان انجام نمی‌دهید. مهم نیست چه فکری داشته باشید هر فکر و نظر و ایده‌یی که دارید همان را بروز اجتماعی بدهید. اگر قرار است در داخل ایران سکوت کنیم از ترس چماق و زندان و در اینجا هم سکوت کنیم از ترس تهمت و افترا پس چگونه می‌خواهیم زنده‌گی جمعی خود را سامان دهیم.
آزادی و دموکراسی و زنده‌گی انسانی را‌ کادوپیچی شده از آسمان هدیه نمی‌دهند برای آن باید تلاش کرد و فعال بود اگر در خارج از ایران نتوانید جامعه بزرگی از ایرانیان را تشکیل دهید و سرنوشت خود را به تعداد اندکی که با هم هزار اختلاف دارند بسپارید چگونه می‌خواهید فردا ایران آزاد و مبتی بر خرد جمعی را بنیان‌گذارید؟ شهامت داشته باشید با ترس و بزده‌لی هیچ جامعه‌یی سعادت‌مند نشده است. حرف خود را بزنید حتا اگر حرفی کاملا متفاوت با حرف‌های موجود است به‌زودی خواهید دید هم‌نظران فراوانی پیدا خواهید کرد.
تنها زمانی می‌توان به آینده‌ی ایران امیدوار شد که نسل جدید یا حداقل میان‌سال‌ها صحنه‌گردان فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی جامعه ایرانی در داخل و خارج کشور باشند وگرنه زنده‌گی بر مدار کهنه خواهد گذشت و مطالبات و خواسته‌های نسل جدید توسط نسل گذشته پاسخ داده خواهد شد همان‌طور که در سال پنجاه و هفت پیرمردی مربوط به دوران ژوراسیک سرنوشت کشور را به دست گرفت و رویای نسل جوانی که می‌خواست آزاد و مستقل و مدرن زنده‌گی کند را دزدید و آنان را به قهقرا برد. امروز هم توقع آینده‌ی بهتری نداشته باشید اگر سکوت می‌کنید و سرنوشت خود را به دست تحولاتی خارج از اراده‌ی خود می‌سپارید کاری کنید، همین امروز تصمیم بگیرید کاری کنید، مهم نیست چه کاری فقط سکوت نکنید و حرفی بزنید و کاری بکنید هر چه باشد مهم نفس رفتن است راه که بیفتید خود راه می‌گوید که چگونه باید رفت هیچ اشتباهی بزرگ‌تر از عمل نکردن از ترس اشتباه کردن نیست. یا سرنوشت خود را به دست خودتان بسازید یا دیگران برای‌تان خواهند ساخت به‌گونه‌یی که خود می‌خواهند.

قطع رابطه‌ی دیپلماتیک کانادا با ایران: اشک‌ها و لبخندها


بسته شدن سفارت جمهوری اسلامی در کانادا از طرف دولت کانادا و قطع روابط دیپلماتیک بین دو کشور موجب شادی و اندوه بسیاری از ایرانیان شد. اما من چون بسیاری از دیگر ایرانیان بیش از این که خوشحال یا ناراحت باشم نگران هستم. نگران کشوری که چون گوشت قربانی رها شده و یله در سکوتی مرگبار به سوی آینده‌یی نامعلوم می‌رود. سوالی که در ذهن من چرخ می‌زند این است که چرا سه سال پیش که مردم ایران در خیابان بودند و کلیت نظام حاکم در ایران را نشانه گرفته بودند قدرت‌های بزرگ جهانی به جای حمایت از جنبش مردم ایران پشت سر جمهوری اسلامی قرار گرفتند و گفت‌وگوهای پنج بعلاوه یک را راه‌انداختند و نامه‌نگاری با خامنه‌ای را شروع کردند و درواقع به حکومت قوت قلب دادند تا به سرکوب خود ادامه دهد. چرا در همان زمان این تحریم‌ها و بستن سفارت‌خانه را پی نگرفتند تا مردم در خیابان احساس تنهایی نکند. روزی که مردم در تهران شعار می‌دادند: «اوباما، اوباما، یا با اونا یا با ما» من در تهران در خبایان بودم و انتظار مردم ایران از حمایت از جنبش آنان به خوبی مشهود بودند. آنان نمی‌خواستند که بقیه کشورهای جهان تنها علیه حاکمان جمهوری اسلامی باشند آنان می‌خواستند که کشورها و بقیه مردم جهان به آنان کمک کنند تا خودشان به دست خودشان جمهوری اسلامی را ساقط کنند و حکومتی بر پایه‌های آزادی و برابری انسانی ایجاد کنند. پاسخ سوآل از نظر من روشن است کسی نمی‌خواهد مردم ایران سرنوشت خود را به دست بگیرند آنان می‌خواهند سرنوشت مردم ایران را بدان گونه که می‌پسندند بنویسند.
وقتی ۱۱ سال پیش آمریکا و متحدانش به افغانستان حمله کردند و در حرکتی برق‌آسا این کشور را اشغال نظامی کردند بسیاری در ایران تصور می‌کردند به‌زودی افغانستان مانند یکی از ایالات‌های آمریکا می‌شود و به شوخی و جدی می‌گفتند به‌زودی ما باید به افغانستان برویم برای کار. احترامشان نسبت به افغان‌های ساکن در ایران بیشتر شد و تصور می‌کردند به‌زودی افغانستان گلستان می‌شود. اما چه شد حالا بعد از یازده سال و این همه کشته و ناآرامی باز این افغان‌ها هستند که به جهنم جمهوری اسلامی می‌آیند و باز تحقیر می‌شوند. بعد هم ماجرای عراق اتفاق افتاد و یک میلیون کشته تا کنون که ۹ سال از اشغال عراق می‌گذرد برجای مانده است. یک میلیون! تصورش هم مو بر تن آدمی سیخ می‌کند. آمریکا و متحدانش نشان دادند حتا اگر بخواهند توان اداره‌ی این کشورها را ندارند و نمی‌توانند امنیت و آرامش برقرار کنند آنان تنها توان نظامی اهریمنی دارند که می‌توانند با بمب و موشک ویران کنند اما عاجز از حل مشکلات پیجیده‌ی این کشورها هستند.
موضوع ساده است. سی و سه سال پیش وقتی انقلاب بهمن اتفاق افتاد همه تصور می‌کردند دیکتاتوری شاه اگر سقوط کند ایران کلستان می‌شود و به این سوآل فکر نمی‌کردند که سقوط دیکتاتوری توسط چه کسانی و با چه اهدافی مهم است؟ این که دیکتاتوری را براندازیم و دیکتاتوری خشن‌تری را جایگزین آن کنیم خرد نیست بی‌خردی ست. آن روز این سوآل طرح نشد که چگونه است متحدان رژیم شاه یک‌شبه برای آقای خمینی فرش قرمز پهن کرده‌اند و تمام تریبون‌ها را به دست او داده‌اند تا رهبر بلامنازعه شود و انقلابی مردمی و رادیکال برای آزادی‌های سیاسی را تبدیل به انقلابی برای بازگشت به قرون وسطا کنند. اگر ندای خفیفی به نقد آیت‌الله خمینی برمی‌خواست با امواج تهمت و ناسزای هم‌سوی با رژیم شاه خفه می‌شد. اگر کسی از احتمال قدرت‌گیری روحانیون صحبت می‌کرد به او پوزخند می‌زدند: «که آخوند که نمی‌تواند حکومت کند این‌ها فقط شاه را سرنگون می‌کنند بعد جمهوری می‌شود و مردم قدرت را به‌دست می‌گیرند!» آیا نمی‌خواهیم از اشتباهات گذشته‌ی خود درس بگیریم؟ آیا امروز نباید بدانیم سقوط رژیم‌ها به هر قیمتی و با هر بهایی الزاما چیز خوبی نیست؟ این به معنای دفاع از رژیم نیست به معنای به‌خود آمدن و دانستن این موضوع ساده است که گربه برای رضای خدا موش نمی‌گیرد وقتی ما مردمی پراکنده با خواسته‌های نامشخص هستیم و نمی‌توانیم حول محورهای خاصی دور هم جمع شویم و جمعی متعهد مبارزه‌یی مستمر را پیش بگیریم و لحظه به لحظه حکومت را عقب برانیم تا براندازیم و منحل کنیم هیچ کس در دنیا به دنبال منافع ما نیست و دلش برای ما نمی‌سوزد و حاصل هیچ نیست مگر نابودی و افتادان از چاله‌یی به چاه یا از چاهی به چاهی دیگر.
این که دولت کانادا با چه انگیزی سفارت جمهوری اسلامی را بسته است نکته‌ی کوچکی نیست که بخواهیم به ساده‌گی از آن بگذریم و تنها خوشحال باشیم که دشمن ما جمهوری اسلامی ضربه‌یی خورده است و بعد برداریم نامه‌ی تشکرآمیز هم بنویسم و بفرستیم برای وزارت امور خارجه که ممنون لانه‌ی جاسوسی و ترور را بستید! دولت کانادا ممکن است به انگیزهای مختلف این کار را کرده باشد به دست آوردن دل اسرائیل تضعیف دموکرات‌ها در آمریکا و قدرت‌گیری بیشتر محافظه‌کاران که متحدانه بهتری برای هارپر و حزب حاکمش در کانادا هستند ممکن است دلایل این کار باشد.
صدام هم دشمن جمهوری اسلامی بود اما آیا دوست ما بود؟ مجاهدین خلق با تمام فداکاری و مبارزه‌یی که علیه جمهوری اسلامی کردند و بیشترین قربانی را دادند و بیش از هر گروه و سازمان و حزب دیگری خطر اول جمهوری اسلامی بوده‌اند به دلیل اشتباهی که با همکاری با صدام کردند با تمام توجیهاتی که برای این کار خود کردند اما هنوز توسط بسیاری از مردم ایران برای این عمل بخشیده نشدند. دشمن دشمن ما الزاما دوست ما نیست و این را باید آویزه‌ی گوش خود کنیم.
نتیجه
بسته شدن سفارت جمهوری اسلامی در کانادا یا هر کشور دیگری وقتی خوشحالی دارد که براثر فشار جنبش مردم ایران باشد. اگر چندین هزار نفر از بیش از صد هزار نفر ایرانی که در تورنتو و اوتاوا زنده‌گی می‌کنند روزهای متوالی در جلوی سفارت جمهروی اسلامی تظاهرات می‌کردند و انقلاب و جنبش در ایران در جریان بود و اپوزیسیون متشکل و مشخصی آن را نماینده‌گی می‌کرد و بسته شدن این سفارت خانه به خواست آن اپوزیسیون و با پذیرش آن اپوزیسیون به جای حکومت ایران صورت می‌گرفت بی‌شک یک پیروزی بود و منافع مردم ایران را در بر داشت اما حالا که دولت هارپر بر اثر سیاست‌های خودش و برای اهداف حزبی خودش دارد این کار را می‌کند و دارد عملا از اسرائیل برای حمله به ایران پشتبانی می‌کند جای بسی نگرانی دارد. حمله‌ی محدود اسرائیل به جمهوری اسلامی تنها موجب تقویت آن خواهد شد و مخالفت گسترده جهانی به همراه خواهد آورد و جمهوری اسلامی را از حکومتی منفور به حکومتی مظلوم تغییر چهره می‌دهد. حمله‌ی گسترده و اشغال نظامی ایران هم علاوه بر فاجعه انسانی ممکن است عواقب بسیار وخیمی برای ایران داشته باشد و جنگ‌های داخلی و تجزیه را به همراه بیاورد.
جمهوری اسلامی روزی که چندان دیر نیست سرنگون خواهد شد در این هیچ شکی نیست اما این به معنای سعادت‌مند شدن مردم ایران نیست همیشه وضعیتی بدتر هم وجود دارد تلاش ما نباید صرفا سقوط دیکتاتوری‌ها باشد مهم تلاش برای ساختن کشوری آزاد است و این دانش و فراستی بیش از توان خراب کردن می‌خواهد اگر این دانش و فراست و پشت‌کار و همت وجود نداشته باشد پاشنه‌ی این در همواره بر تباهی می‌چرخد.

خواب‌های بدون خواب‌گزار


گفت می‌شاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
این چنین باشد وفای دوستان
من درین حبس و شما در گلستان (مثنوی مولوی)

چند شب پیش خواب عجیبی دیدم. در این چند روز می‌خواستم در موردش بنویسم اما فراغتی حاصل نمی‌شد، هنوز هم نشده است، اما لحظه‌یی فکرم را رها نمی‌کند گویی چیزی را در درونم خراشیده است و با خود برده است. تا آنجا که از فروید به خاطر دارم اکثر خواب‌ها حاصل اتفاقاتی هستند که در روز قبل افتاده‌اند اما هر چه فکر کردم چه اتفاقی در روز مرا به دیدن این خواب عجیب در شب واداشته است نمی‌دانم. اینقدر که می‌شود خوابی را نقل کرد برای تان نقل می‌کنم.
داشتم در خیابانی در تهران راه می‌رفتم، فکر می‌کنم تهران بود. روز بود. آن‌سوی خیابان علیرضا را دیدم. تعجب کردم. علیرضا که در زندان است اینجا در خیابان چه می‌کند؟ می‌خواستم طرفش بروم، اما تردید داشتم، که دیدم با سر اشاره می‌کند بیا و بعد به کسی که ریش داشت و قیافه‌اش شبیه ماموران اطلاعات بود، و چند قدم آن‌سوتر ایستاده بود، اشاره کرد و من هم او را نگاه کردم که او هم با سر اجازه داد. جلو رفتم علی‌رضا را در آغوش گرفتم و پرسیدم حالش خوب است. می‌دانید که ، وقتی خواب می‌بینیم حرف‌ها زیاد یادمان نمی‌ماند و بعد جایی هستیم یه دفعه از جای دیگری سردرمی‌آوریم ما هم از خیابان یک‌دفعه در اتاقی سردرآوردیم که کامپیوتری در آن بود و علیرضا، در لحظه‌یی که مامور حواسش نبود، چیزی شبیه فلش‌موری یا کاغذی گلوله شده به من داد و من در حالی که ترسیده بودم سعی می‌کردم تا مامور ندیده است آن را در جیبم بگذارم اما آن شی که حالا دیگر کاملا شبیه کاغذی لوله شده بود لحظه به لحظه بزرگ‌تر می‌شد و من نمی‌توانستم آن را در جیبم بگذارم صدای خش و خش در جیب گذاشتنش هم هر لحظه بیشتر می‌شد و من نگران‌تر تا این که بالاخره آن را در جیبم گذاشتم و از خواب بیدار شدم نه این که کاملا بیدار شده باشم در واقع وارد خواب بعدی شدم خوابی هوشیارتر شاید. حالا در مورد خواب دوم هم پایین‌تر خواهم نوشتم.
این که دلم برای علیرضا تنگ شده است که خب درست است. این که اینجا زیاد به او فکر می‌کنم هم حقیقت دارد اما چرا باید درست چند روز پیش خواب او را ببینم این هم خوابی به این عجیب غریبی که تنها خوبی‌اش این بود که علیرضا در خیابان بود و گویا تحت نظر آزاد شده بود؟ برای این که سرچشمه‌ی خوابم را بیابم اتفاقات این روزهای اخیر را مرور کردم و یادم افتاد که چند روز پیش تولد مهسا بود و من همیشه می‌خواستنم چیزی درباره‌ی مهسا و مسعود بنویسم چیزی شبیه آن‌چه شریعتی در مورد حسن و محبوبه نوشت. اما چیزی ننوشتم بسنده کردم به نوشتن پیامی در روی دیوار مهسا در فیسبوک. اما این نمی‌توانست دلیل اصلی خواب من باشد چون مهسا که تازه دوباره به زندان بازگشته است و مسعود هم که در زندان است و برای هواخوری هم بیرون نیامده باید در بین مرخصی رفته‌ها دنبال کسی می‌گشتم که مثل علیرضا دوستش داشته باشم و به‌تازه‌گی آزاد شده بود. به احمد فکر کردم اما از مرخصی احمد هم چند ماهی می‌گذرد و خبر تازه‌یی از او نیست. شاید تحت تاثیر فیلمی که از ملاقات نسرین و فرزندان‌اش دیده بودم قرار داشتم. وقتی فیلم را می‌دیدم همینجور اشک جاری بود و حالم بس دگرگون شده بود اما خب این هم مربوط به چند هفته پیش بود باید چیزی در همین روزها اتفاق افتاده باشد و بعد ناگهان یادم افتاد حسین عزیز به مرخصی آمده است درست روزی که من شبش این خواب رمزآلود را دیده بودم. چندین بار خیز برداشتم که در مورد حسین بنویسم اما دستم به قلم نمی‌رفت نمی‌دانستم چه بنویسم، نکند بی‌خود و بی‌عوض جرمی برای‌اش بتراشم… تنها کاری که از دستم برمی‌آمد این بود که عکس او را دست بگیرم و در اینجا در خیابان‌های تورنتو بایستم و بگویم شرم کنید حسین بی‌گناه است او را آزاد کنید.
و براستی کدام یک از این عزیران بی‌گناه نیستند؟ این‌ها الماس‌هایی تابان در دل این سرزمین نفرین شده‌اند اگر نظم و نسقی در کار بود، حق و باطلی و ترازو و سنجه‌یی، اینان باید به عنوان رشیدترین و پاک‌ترین فرزندان انسانیت مدال بر سینه می‌داشتند و اسوه بودند برای بقیه و جز این انتظار نمی‌رود در سرزمینی که فاسدان و نابه‌کاران و چرک‌چهره‌ها بر سر کارند شریف‌ترین انسان‌ها باید در زندان باشند و یوسف‌وار به جرم زیبایی‌شان غل و زنجیر را تاب آرند و سر تعظیم بر این عجوزه‌ی هزار داماد مسپارند.
شاید بگویید همه هر شب از این خواب‌ها می‌بینیم. خواب‌هایی که گاه رویای شیرینی ست و گاه کابوسی تلخ و آنچه را که عیان است چه حاجت به بیان؟ راستش را بخواهید چیزی که موجب شد امروز ۶ صبح از خواب بیدار شوم و میان این همه مشغله‌های رنگ‌وارنگ و روزمره‌گی‌های بی‌انتها بر سرو روی صفحه کلید بکوبم و این‌ها را بنویسم خواب دوم بود!
وقتی از خواب اول بیدار شدم و وارد خواب دوم شدم با خودم داشتم حرف می‌زدم، و چیزی به این مضمون، می‌گفتم:«چقدر خوب است که تحمل کردم و ایران ماندم و حداقلش این است که ممکن است در خیابان که راه می‌روم علیرضا را ببینم» و در همان خواب ناگهان دلم گرفت و با خود گفتم:«من که تهران نیستم» و از خواب بیدار شدم دیدم در تختی در طبقه‌ی سی و سوم برجی در تورنتو هستم و همه جا را مه گرفته بود و هوا تف کرده بود و خورشید داشت طلوع می‌کرد و ابرهای سمت مغرب را سرخ کرده بود و صورت من خیس بود و دلم جور ناجوری گرفته بود. اگر «آهی» از سینه برنمی‌آمد هوای گره خورده راه بر نفسم چنان بسته بود که بیم نفس‌بریده‌گی می‌رفت. آهی کشیدم و اینبار در بیداری، بیداری؟، گفتم: ای دریغ شما آزادترین مردم جهانید و ما گرفتارترین…
نمی‌دانم چندم تیر است، شاید ۱۸ تیر باشد، همان روزی که حکومت می‌خواست اصلاح کند اما صورت خود را برید و زخمی ناسور بر چهره‌یی که به اندازه‌ی کافی کریه شده بود نقش کرد و برای همیشه از نظر افتاد تا روزی که از پا بیفتد…
اینجا ۷ ژوئیه ساعت هشت و نیم صبح است و باران سختی گرفته است و همینجور می‌زند بر پنجره و دلم کمی آرام گرفته و دیگر نمی‌گرید، دلتنگی‌ام را تکاندم در واژه‌ها، می‌فرستم برای شما، تا شاید روزگارمان تکانی بخورد و جان تازه‌یی بگیرد.

«جمهوری اسلامی‌»یی که نگرفت!


سی و اندی سال است که صبح تا شب، شب تا صبح، در معبر و بر منبر، با صدا و سیما، با وضع و خطابه وعده‌ی بهشتی در زمین و معنویتی در آسمان می‌دادند و از مردمی سخن می‌گفتند که مسلمان‌اند و«شاه»‌شان قرار بود نه سلطانی که با زور فرمان می‌راند و با فلک، رتق و فتق امور می‌کند که «امامی» باشد عصاره‌ی خوبی‌ها که در قلب‌ها مسکن دارد و بر عقل‌ها استوار است و فرمان نمی‌دهد، به غمزه‌یی دل خلقی می‌برد! حاصل چه شد؟ از مسلمانی‌شان ریشی بر صورت مردان و چادری بر سرزنان به جای ماند که نه به اختیار که به زور داغ و درفش نقش شده است بر روی این و موی آن.
می‌گویند این‌ها سی سال است که دارند حکومت می‌کنند و سی سال دیگر هم حکومت خواهند کرد و نمی‌دانند که اینان سی سال که هیچ سه روز هم حکومت نکردند. حکومتی که لحظه‌یی نتواند چماق از سر مردم بردارد حکومت نیست مترسکی است بر سر جالیز! روزی که آمدند بر قلب‌ها آمدند. میلیون‌ها ایرانی با عشق و شوق و آغوشی باز به استقبال‌شان رفتند تا دنیا و آخرت خود آباد کنند بر گور جوانان‌شان در بهشت زهرا ایستادند و زیباترین قول و قرارها را شنیدند. از آبادانی دنیا و کرامت انسانی از کوخ‌نشینانی که وارثین زمین بودند. از سرزمینی که قبرستان‌های‌اش آباد نیست و شهرهای‌اش ویران، از مردمی که با عشق زنده‌گی می‌کنند و نان‌شان را کم یا زیاد بین هم قسمت می‌کنند و قفل افسانه می‌شود و زندان خاطره‌ی دور، دار برچیده می‌شود و درختان سرسبز سر به فلک می‌کشند و برادری و خواهری رسم زمانه می‌شود! اما چه شد؟ آن را عیان است چه حاجت به بیان است!
حکومتی که گر به قد بال زدن پشه‌یی سرنیزه بر دارد سرش بر نیزه می‌رود که حکومت نیست کار هر نابخردی است که سنگ در سینه دارند و شرم بر جبین ندارند و ننگ بر دامن دارد و نام در کارنامه ندارد!
مسئله بر سر این نیست که «جمهوری اسلامی» حکومت نیست چون مردم‌سالار نیست و برخواسته از نظر و تایید اکثریت مردم، مسئله این است که حتا حکومت به معنای دیکتاتوری آن هم نیست. دیکتاتوری‌ها یا بر قلب‌های بی‌عقل حکومت می‌کنند یا بر عقل‌های بی قلب و در هر صورت هر روز داغ و درفش بر سر مردم ندارند. زندانی اگر هست برای جمع معدود از فعالان سیاسی و صاحبان فکر و اندیشه است و اعدامی اگر هست برای مخالفان سازمان یافته و احتمالا مسلح! اما وقتی کار حکومتی به جنگ هر روزه با مردم خود می‌کشد دیگر نمی‌توان به آن دیکتاتوری باثبات و مقتدر گفت. حکومتی که با نیمی از مردم می‌جنگد که موی بپوشانید و با نیمی می‌جنگند که موی بر روی بگذارند، نیمی چارقد به سر کنند و نیمی آویزه، نیاویزند! حکومتی که فساد و تباهی تا مغز استخوان‌اش نفوذ کرده است و قادر به حکومت کردن بر کارگزاران خود نیز نیست، حکومت نیست محکومیتی است برای مردمی که جرمشان این بود که می‌خواستند آزاد و شرافتمند و انسانی زنده‌گی کنند اما به غلط نگاه از زمین که مادرشان بود و آب و نان‌شان را می‌داد برگرفتند و بر آسمان دوختند که جز بلا برای‌شان نازل نمی‌کرد!
مهم نیست که «جمهوری اسلامی» امسال برود یا سال دیگر و این بساط کی برچیده شود، مهم این است که «جمهوری اسلامی» هیچ‌وقت نیامد و مردم ایران به‌جز دوران کوتاهی که حکومت هنوز حکومت نشده و نظام شکل نگرفته بود هرگز این حکومت را به رسمیت نشناختند و سر به اختیار به فرمان‌اش ندادند و گر سری خمی کردند به قاعده‌یی خم کردند که از بدن جدای‌اش نکنند.
رفتن این‌ها حتمی است و شک و شبهی در آن نیست تنها این می‌ماند که چقدر دیگر می‌توانند ویران کنند و با خود ببرند و مردم ایران این بلیه را با چه میزان خسارت از سر می‌گذرانند و این سونامی تا چه حد خسارت به جای می‌گذارد. تلاش برای برچیدن این نظامِ بی‌نظم سراسر دروغ، تلاش برای نجات مردمی و کشوری ست که بر لبه‌ی پرتگاه نابودی تاریخی به سر می‌برند اگر مردم ایران نتواند با اراده و تصمیم و جنبش و سازماندهی و وحدت و هم‌دلی از شر این بلای دامن‌گیر همه، خلاص شوند معلوم نیست چه سرنوشت شومی را باید انتظار بکشند. این‌ها می‌روند اما اگر ما سعادت و زنده‌گی انسانی طلب می‌کنیم باید به دست خودمان بروند تا بتوانیم با دستان خودمان سرنوشت و آینده‌ی‌مان را بسازیم وگرنه ویرانه‌یی برجای خواهد ماند که دیگر هرگز قد راست نمی‌کند شاید در هیچ دوره‌ی در تاریخ ایران مسئولیت فردی و جمعی ما ایرانیان به این اندازه خطیر و سرنوشت‌ساز نبوده است وای بر ما اگر آینده‌گان در موردمان بگویند مردمی پراکنده و پریشان با دستان خویش تیشه به ریشه‌ی سرزمینی زندند و با ندانم‌کاری و غرور و نخوت و حماقت گور خویش کندند و گورکنان خویش را برسرنوشتشان مسلط کردند.

سرنگونی و «جنبش سبز»


سومین ۲۵ خرداد از راه رسید. ۲۵ خرداد همان روزی است که به گفته‌ی منابع رسمی جمهوری اسلامی سه و نیم میلیون نفر در تهران به خیابان آمدند و نسبت به تقلب در انتخابات اعتراض کردند و رای خود را طلب کردند. نخست مردم با سکوت یا شعارهایی غیرساختارشکنانه رای خود را طلب می‌کردند و بعد از ۳۰ خرداد و سرکوب وحشیانه‌ی معترضان، شکل رادیکالی به خود گرفت و رفته رفته شعارهایی مانند:«مرگ بر اصل ولایت فقیه»، «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» با فراوانی زیاد و طنین بلند به شعار اصلی مردم معترض تبدیل شد تا این که در ۶ دی‌ماه ۱۳۸۸ (روز عاشورا) عملا بخشی از تهران صحنه‌ی جنگ و گریز خیابانی شد و حالت مناطق آزاد شده را پیدا کرد. از این تاریخ به‌طور مشخص و عینی آنچه عملا در سکوت ۲۵ خرداد هم قابل مشاهد بود نمود و بروز پیدا کرد مردم ایران کلیت نظام موجود را نمی‌خواهند و اگر از این حق نهایی خود کوتاه آمده به انتخاب «بد» از «بدتر» دست زده بودند می‌خواستند بدون این که هزینه‌ی گزافی بدهند به حداقل‌هایی دست یابند تا شاید فرجی و گشایشی حاصل شود که از این ستون به آن ستون فرج است. اما وقتی شروع به دادن هزینه کردند و رشیدترین جوانان‌شان با سری پر شور از خانه به خیابان رفتند و هرگز باز نگشتند دیگر «خوب» و «مطلوب» را می‌خواستند که وقتی کسی هزینه‌ی گزاف می‌پردازد جنس بنجل نمی‌خرد.
چند روز پیش با شکست فراخوان «شورای سبز امید» و عدم استقبال مردم از این شورا کسانی که از آغاز میانه‌ی خوبی با «جنبش سبز» نداشتند دلیل این عدم استقبال را رادیکال نبودن این شورا دانستند و مقاله‌ها و مطالب گوناگونی در این زمینه منتشر شد. اما نکته‌ی اصلی و فراموش شده این است که مگر این «شورا» یا کسانی مانند «میرحسین موسوی» و «مهدی کروبی» اساسا رادیکال بودند و خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی؟ مگر مردم در سه سال پیش که به خیابان‌ها آمدند میرحسین موسوی و مهدی کروبی و سایر کسانی که جزو سازمان‌دهنده‌گان و یا حداقل حامیان جنبش مردم بودند را نمی‌شناختند؟
فرار از مسئولیت و ندیدن کاستی‌های خود و فرافکنی و کینه‌توزی (روسانتیمان) نسبت به دیگری شاخصه‌ی خردفرهنگی‌مان شده است. همیشه کسی و چیزی را پیدا می‌کنیم تا مقصر قلمداد کنیم و او و آن را عامل شکست بدانیم. چرایی این که پس از عاشورا کم‌کم جنبش به سردی گراید و امروز به نقطه‌ی نزدیک صفر رسیده است برمی‌گردد به چرایی شرکت مردم در انتخابات و رای دادن به کسی که از «بازگشت به دوران طلایی امام» یاد می‌کرد. پاسخ درست به این سوآل درواقع پاسخ به سوآل عدم استقبال از از راهپیمایی سکوت «شورای سبز امید» در روزهای گذشته و به سردی گرایدن جنبش پس از عاشورا هم هست.
این که چرا مردم ایران پس از تجاربی که از دوران موسوم به «اصلاحات» به دست آورده بودند و «اصلاح‌ناپذیر» بودن ساختار قدرت، حتا اگر بپذیریم مدعیان اصلاحات واقعا در پی آن بودند، عیان شده بود، و دیدیم روند اصلاحات نه گامی به پیش که در نهایت، با روی کار آمدن محمود احمدی‌نژاد، پرشی به پس بود، باز به پای صندوق‌های رای رفتند سوآلی است که اپوزیسیون موسوم به برانداز پاسخ روشنی به آن نمی‌دهد. پاسخ ناروشن‌شان این است که مردم ناآگاه هستند و نمی‌فهمند و لایق همین حکومت‌اند. پاسخ واضح‌ترشان نسبت به کسانی که در خارج از کشور رفتند و در انتخابات شرکت کردند این بود که این‌ها مزدور جمهوری اسلامی هستند و لایق ناسزا و تکفیر. هیچ‌ پاسخی به خود اپوزیسیون برنمی‌گردد و یا مردم مقصر و ناآگاه دانسته می‌شوند یا دیگران خائن و سوپاپ اطمینان.
مردم اصولا دنبال حرف‌های زیبا و کسانی که تحقق بهترین مطالبات را اعلام می‌کنند یا انسان‌های شریف و خوبی هستند نمی‌روند. شما وقتی اتومبیلتان خراب می‌شود آن را پیش انسان شریف و دوست‌داشتنی که حتا ممکن است برادر یا خواهرتان هم باشد نمی‌برید پیش تعمیرکار ماهری می‌برید که اطمینان دارید یا حدس می‌زنید که ماشین‌تان را درست و با هزینه‌ی کم تعمیر می‌کند حتا اگر از قیافه‌ی او هم خوشتان نیاید. نکته‌ی مهم این است که مردم ایران تغییر در زنده‌گی خود را می‌خواهند و هرکس این نیرو و اراده را داشته باشد که کوچک‌ترین تغییر را بدهد و هزینه‌ی کمی هم برای این تغییر مطالبه کند در پی او می‌افتند و اگر چند گامی برداشتند و دلشان قرص شد شروع به هزینه دادن هم می‌کنند و آن‌وقت از همه چیزشان می‌گذرند. در دوم خرداد ۱۳۷۶ مردم در خاتمی این اراده و توانایی برای تغییر را دیدند و به او رای دادند طی چهار سال تمام نهادهای انتخابی را به او و هوادارانش سپردند، از مجلس تا شواری شهر، پس از چهار سال و وقایع تلخ و شیرین که اتفاق افتاد دوباره گیرم با ناباوری و دودلی و در آخرین ساعات رای‌گیری به حوزه‌های انتخاباتی هجوم بردند و این بار حتا بیشتر از قبل به او را دادند. اما روند جریانات نشان داد که خاتمی و اصلاح‌طلب‌هایش حتا در حد حداقل‌های مورد نظر مردم هم توان تغییر ندارند و عملا قدرت رهبری و سپاه روز به روز بیشتر می‌شود و اندک فضای باز سیاسی فرهنگی هم که به دلیل حضور خود مردم در صحنه ایجاد شده بود به یغما می‌رود و اصلاح‌طلبان هم هیچ استراتژی و تاکتیک مشخصی ندارند و در انتخابات پراکنده و آشفته حضور دارند. اینجا بود که مایوس شدند و خانه‌نشین و حتا گروهی به احمدی‌نژاد دلبستن که چهره‌ی شناخته نشده‌یی بود و توانسته بود بخشی از مردم فرودست جامعه را هم با خود همراه کند و چنین شد که دولت خاتمی انتخاباتی را برگزار کرد که برنده‌اش احمدی‌نژاد بود.
در دولت چهار ساله‌ی احمدی‌نژاد آنچنان ننگ و ادباری بر سر مردم آمد که حاضر شدند حتا دوباره به خاتمی رای بدهند و وقتی او انصراف داد پشت موسوی و کروبی قرار گرفتن و وقتی موسوی در مناظره‌های تلویزیونی با قدرت جلوی احمدی‌نژاد ظاهر شد فرشته‌ی نجات را در سیمای او دیدند و با حضوری میلیونی بیت آقا و کمپ احمدی‌نژاد را پریشان کردند و پس از کودتای انتخاباتی و تقلب بزرگی که صورت گرفت در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی میرحسین موسوی و مهدی کروبی و مخالفان‌شان به طور میلیونی به خیابان آمدند و حتا وقتی فرمان سرکوب در نماز جمعه توسط علی خامنه‌ای صادر شد باز آماده‌ی پرداخت هزینه بودند و به خیابان آمدند و کشته شدند و شکنجه شدند و مورد تجاوز قرار گرفتند و هم‌چنان ادامه دادند تا روز عاشورا که بخشی از تهران را آزاد کردند و اینجا بود که دیگر با موسوی و کروبی فاصله‌ی زیادی گرفته بودند و می‌دیدند که این‌ها نیز برنامه‌ی برای حرکت رو به جلو ندارند و افق تیر و تار است.
اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم میرحسین موسوی و مهدی کروبی هرگز نگفتند خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی هستند. آن‌ها حتا خود را رهبران جنبش مردم هم خطاب نکردند آنان گفتند در کنار مردم باقی می‌مانند و تا این لحظه باقی مانده‌اند. حتا وقتی مردم به خیابان‌ها آمدند و شعار دادند «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی»، و این به‌روشنی یعنی عبور از «جمهوری اسلامی»، آن‌ها میثاق خود را با مردمی که به خاطر بازپس‌گرفتن رای که به آنان داده بودند از جان مایه گذاشته بودند بازپس‌نگرفتند. گیرم اگر جنبش تغییر رهبری می‌دادند و عملا به سمت سرنگونی حرکت می‌کرد ممکن بود میرحسین و کروبی جلوی مردم بایستند که نمی‌توان قصاص قبل از جنایت کرد. در مقابل اپوزیسیون سرنگونی‌طلب چه کرد؟ چرا مردم وقتی از جمهوری اسلامی عبور کردند به سمت پذیرش اپوزیسیون سرنگونی‌طلب نیامدند؟
اپوزیسیون سرنگونی‌طلب در تمام این مدت به جای این که نشان دهد چه کاری می‌شود کرد گفتند چه کاری نباید کرد. آنان میرحسین موسوی و کروبی را به عنوان جنایت‌کار و خائن معرفی می‌کردند بدون این که نشان دهند چه کسی یا کسانی می‌توانند افق روشنی جلوی پای مردم بگذارند تا مبارزه‌ی‌شان را ادامه بدهند و به سرنگونی جمهوری اسلامی برسند. اکنون این اپوزیسیون طلب‌کار پرمدعا و پرخاشگر بدون این که هیچ افقی برای مبارزات مردم ایران ترسیم کنند هلهله‌ی شادی سر می‌کشند و مرگ «جنبش سبز» را جشن می‌گیرند.
پرسش اصلی این است. آیا اگر در سال ۱۳۷۶ اپوزیسیون نیرومندی وجود می‌داشت که مردم می‌دیدند روزبه‌روز دارند جمهوری اسلامی را پس می‌زنند اساسا در انتخابات شرکت می‌کردند؟ و این پرسش امروز با قوت بیشتری برقرار است. وقتی مردم «جمهوری ایرانی» می‌خواستند چرا اپوزیسیون نتوانست این امید و افق را جلوی چشم مردم بگذارد که می‌تواند حرکت مردم را سازماندهی کند و آنان را تا رسیدن به «جمهوری ایرانی» هدایت و رهبری کند؟ مردم ماجراجو نیستند به‌خصوص مردم مارگیزیده‌یی که یک‌بار حکومتی را ویران کردند بدون این‌که بدانند چه چیزی را می‌خواهند جایگزین آن کنند.
اپوزیسیون سرنگونی‌طلب سال‌به‌سال پیرتر و متفرق‌تر و متفرعن‌تر می‌شود و امروز بسیاری‌شان تنها امیدشان شده است آمریکا و ناتو که بیایند با اشغال نظامی جمهوری اسلامی را منحل کنند و آنان را بر سرکار بیاورند! یا با تحریم‌های کمرشکن مردم ایران را به فقر و بدبختی بیش از این بکشانند.
بدترین شرایط برای مردم کشوری این است که نه وضع موجود برای‌شان قابل تحمل باشد نه افقی و امیدی و راهی برای برون رفت از این وضع موجود را داشته باشند. هر گروه و دسته‌یی در اپوزیسیون در رویای خود می‌بیند که روزی بتوانند چون میرحسین موسوی و مهدی کروبی مردم را به خیابان بیاورند و علیه جمهوری اسلامی و تمامیت آن به مبارزه بخوانند و هنوز که هنوز است پس از این همه کارشان فقط تخریب است. تخریب یک‌دیگر و تخریب هر کسی که بتواند جنبشی در ایران به پا کند. آنان می‌گویند دیگی که برای من نجوشد کله‌ی سگ در آن باشد چه بهتر! وضعیت پراکنده و متشنج و بی‌منطق و هوچی‌گر در اپوزیسیون ایران موجب شده است نتنها مردم ایران و نیروهای آزاد شده در دوران اصلاحات و جنبش سبز به آنان نپیوندند که دولت‌ها و مردم سایر کشورها هم نتوانند به آنان اعتماد کنند و فشارهای خود را بر جمهوری اسلامی افزون‌تر کنند.
اپوزیسیون ایران باید نگاه خود را به تحولات ایران و به مردم ایران تغییر دهد. دست از کینه‌ها و اختلافات تاریخی بردارند و از خودخواهی‌ها خود کم کنند و درست مانند مردم ایران که با عقاید مختلف توانستند در «جنبش سبز» کنار یک‌دیگر در خیابان و زندان و بازداشت‌گاه به هم یاری برسانند جریان متشکل و فراگیری را در خارج از کشور ایجاد کنند تا به جای هرز رفتن نیروهایی که گروه گروه مهاجرت در پیش گرفته‌اند و به خارج آمده‌اند آنان را بتوانند سازمان‌دهی کنند. تنها راه چاره‌ی مردم ایران در این شرایط به وجود آمدن وحدت نسبی در بین اپوزیسیون و تشکیلاتی که بتواند اعتماد بخش وسیعی از مردم را به خود جلب کند و گرنه دیگر نه امیدی به اصلاح است و نه امیدی به انقلابی فراگیر و رادیکال تنها می‌ماند نشستن و چشم امید به ناتو بستن که ممکن است ماجراهایی را در پی داشته باشد که به حقارت جمعی و تجزیه‌ی ایران و ناامنی گسترده بیانجامد. آیا خودخواهی‌های خود را کنار می‌گذاریم و وضعیت بغرنج کنونی را درک می‌کنیم؟

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 8,634 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: