پیرایش زبان فارسی خدمت یا خیانت؟
3 مه 2012 20 دیدگاه
«زبان» آنچنان با «انسان» عجین شده است که دشوار میتوان جامعهیی انسانی یا حتا انسانی منفرد، رابیسون کروزئهوار در جزیرهیی دور دست، را بدون «زبان» و «کلمه» و «سخن گفتن» تصور کرد. لحظهیی سعی کنید بدون گفتوگوی درونی «فکر» کنید تا به سادهگی برایتان مسجل شود که زبان تنها وسیلهیی برای ارتباط انسان با انسانی دیگر نیست و وسیلهیی برای ارتباط با خود و وسیلهیی برای فکر کردن نیز هست. بدون زبان، بیهیچ تردیدی، تفکر قوام یافته و پیشرفته میسر نیست. برای همین شاید پر بیراه نباشد اگر بگوییم شلختهگی در «زبان» حاصل و عامل شلختهگی در خرد جمعی و فردی ست. جامعهیی که دچار آشفتهگی فکری و اجتماعی ست دچار آشفتهگی زبانی هم میشود و این معادله دوسویه است.
از این مقدمه میخواهم این نتیجه را بگیرم که پیرایش و مراقبت از زبان اگر خردمندانه، علمی، مدرن و بدون تعصب و بدون پیشفرضهای دینی و ایدئولوژیک و سیاسی و ملیتی… و همراه با توسعه اجتماعی صورت بگیرد میتواند نقش مهمی در سرعت بخشیدن به توسعه فرهنگی، اجتماعی، علمی و سیاسی جامعه داشته باشد اما اگر با پیشفرضهای غیرزبانی و زبانشناسانه و گسسته از جامعه و تاریخ اقدام به این کار کنیم تنها بر آشفتهگی موجود میافزایم و این ملت پاره پاره شده را بیش از پیش دچار گسستهگی و انشقاق میکنیم. در این نوشته تلاش کردهام به قدر وسع خود، که چندان وسیع نیست، به نکاتی اشاره کنم که در نظر نگرفتنشان موجب میشود دوستی با زبان «فارسی» به دشمنی با آن تبدیل شود و نه تنها خدمتی برای پیرایش زبان فارسی نباشد که به عاملی برای ضربه زدن به آن تبدیل شود.
زایش، مرگ و مهاجرت واژهها
واژهها و کلمهها باری تاریخی را به دوش میکشند. مرگ هر واژه، مرگ تاریخ و فرهنگی ست که در آن انباشته شده است. دگردیسی و یا حتا مرگ و به فراموشی سپرده شدن برخی از واژهها اگر حاصل طبیعی رشد و شمزبانی مردمی باشد که با این واژهها زندهگی میکنند و فکر میکنند و تولید اجتماعی را سامان میدهند بیشک مرگی مقدر و گاه فرخنده است زیرا نو شدن و رشد را به همراه دارد و جای باز میکند برای واژههای تازه با باری کهن. زایش واژهها و یا وامگرفتنشان از زبانهای دیگر نیز چنین است. واژهها از زبانی به زبان دیگر میروند شکل و شمایل و لهجهی زبان تازه را به خود میگیرند و زبان مقصد را غنیتر میکنند و تمام اینها در صورتی درست است که واقعی و متناسب با رشد اجتماعی و شم زبانی مردم باشد و روبهآینده داشته باشد نه دل به گذشته سپرده و مسیری روبه عقب را در پیش گیرند.
واژهها ملیت ندارند. خودی و غیرخودی نیستند. وقتی در زبانی جا افتادند، به کوچه و بازار راه یافتند و به مثل سایر درآمدند و ترکیبات مختلف را پذیرفتند و در زبان شاعران و ادیبان و سخنگویان جا خوش کردند جزئی تفکیک ناشدنی از آن زبان میشوند. چیزی شبیه انسانهایی که مهاجرت میکنند و وقتی به شهروندی کشوری پذیرفته شدند از تمام حقوق شهروندی آن برخوردار میشوند. نژادپرستی زبانی واژهها را به «خودی» و «غیرخودی» تبدیل میکند. «سلام» با حضوری افزون بر هزار سال میشود واژهیی غیرخودی که باید رانده شود و «درود» میشود واژهیی خودی! در صورتی که مردمی که به فارسی سخن میگویند و شاعران و نویسندهگان برجستهی زبان فارسی از این دو واژه چه به عنوان مترادف و چه با بار معانی مختلف طی هزار سال گذشته بهره بردهاند. (۱) برای مثل فردوسی میگوید:
مگر با درود و پیام و سلام
دو کشور شود زین سخن شادکام .(۲)
و یا حافظ میسراید:
سلامی چو بوی خوشِ آشنایی
بدان مردمِ دیدهی روشنایی
درودی چو نورِ دلِ پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی(۳)
فرض کنید، فرض محال که محال نیست. دستی از غیب بیاید و مطابق میل سرهنویسان تنها چند واژهی پرکاربرد با ریشهی «عربی» را از زبان فارسی حذف کند و فارسی زبانان دیگر این واژهها را به کار نبرند و نشناسند چه اتفاقی میافتد؟ برای نمونه این سه واژه را که این روزها دشمنان سرسختی پیدا کردهاند در نظر بگیرید: «سلام»، «عشق» و «مبارک» فرض کنید این سه واژه حذف شود؟ چه اتفاقی میافتد؟ دهها واژهی ترکیبی، صدها مثل سایر و تکیه کلام و هزاران بیت شعر و نقل قول از بین میرود. برای لحظهیی تصور کنید. تمام واژههایی که ریشهی عربی دارند، حالا زبانهای دیگر هیچ، را حذف کنیم با حذف آنها بخش بزرگ و جبران ناپذیری از تمام متون هزار سال گذشته غیرقابل دسترسی و فهم میشود و این بهمعنای نابودی زبان فارسی و تمام سنت پس پشتاش است. نسلی داریم که «پارسی» را پاکیزه صحبت میکند اما سعدی و مولوی و حافظ و نظامی و بیدل و نیما و فروغ و شاملو را نمیتواند بخواند و نمیفهمد! مقالات علمی و سیاسی و اجتماعی بسیاری را دیگر نمیتواند بخواند حتا در خواندن شاهنامهی فردوسی هم دچار مشکل میشود.(۴) این نسل میخواهد به کدام ادبیات و متون تاریخی یا حتا معاصر تکیه کند؟ تنها برای نمونهیی بس کوچک ببینید فرزندان خود را میخواهیم از چه ادبیات غنی محروم کنیم:
ز کاووس دادش فروان سلام
از آن پس بگفت آنچ بود از پیام (فردوسی)به هر دم از زبان عشق بر ما
سلامست و سلامست و سلامست (مولوی، دیوان شمس)
به مبارکی و شادی چو نگار من درآید
بنشین نظاره میکن تو عجایب خدا را
برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر من
برسان سلام و خدمت تو عقیق بیبها را (مولوی، دیوان شمس)
به بزم خسرو آن شمع جهانتاب
مبارک باد شیرین را شکر خواب (نظامی، خمسه، خسرو و شیرین)
ماه چنین کس ندید خوش سخن و کش خرام
ماه مبارک طلوع سرو قیامت قیام
گو به سلام من آی با همه تندی و جور
وز من بیدل ستان جان به جواب سلام (سعدی، غزلیات)
خوشا روزی که در مستی گذارم
مبارک باشدم ایام و ساعات
مرا بی خویشتن بهتر که باشم
به قرایی فروشم زهد و طاعات
چو دانی کاین سنایی ترهاتست
مکن بر وی سلامی خواجه هیهات (سنایی)
تا شدم حلقه به گوش در میخانهی عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم (حافظ)آسمان را ز سر افتاد کلاه خورشید
به سلام تو که خورشید کلاه آمدهای
شهریا را حرم عشق مبارک بادت
که در این سایه دولت به پناه آمدهای (شهریار)
نگران با من استاده سحر
صبح ميخواهد از من
كز مبارك دم او ﺁورم
اين قوم به جان باخته را بلكه خبر
در جگرخارى ليكن
از ره اين سفرم مىشكند. (نیما یوشیج)
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود. (فروغ فرخزاد)
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد نتواند
که ره تاريک و لغزان است. (اخوان ثالث)
در مورد «عشق» و «عشقبازی»، «عاشق»، «معشوق»، «معاشقه»، «عشقورزی»، «عاشقانه»، «عشقی» … و «مرغ عشق»، «عشق آباد»، «هفت شهر عشق»… لازم به شرح و بیان نیست حذف همین یک واژه تمام تاریخ ادبیات ایران را مختل و ناخوانا میکند.
زبان گفتار، زبان نوشتار
یکی از مشکلات زبان فارسی فاصلهی زیادی ست که بین زبان گفتار و زبان نوشتار وجود دارد این مسئله آموزش فارسی را چه برای فارسیزبان چه برای کسانی که زبان فارسی را به عنوان زبان دوم خود میخواهند بیاموزند دشوار کرده است. سرهنویسی این فاصله را بیشتر و بیشتر میکند. اگر سرهنویسی در زبان نوشتار رایج شود از آنجا که بعید است به زبان گفتار راه پیدا کند تنها به عمیقتر کردن شکاف موجود کمک میکند.
شکاف دیگری که ایجاد میکند بین روشنفکران و تحصیلکردهها و مردم عادی ست. اگر کسی صبح به بقالی برود و بگوید: «درود، بامدادان فرخنده باد. سرور حسین» بقال که میداند ایشان دبیر ادبیات یا نویسندهیی سرهنویس هستند خواهند گفت: «سلام استاد صبح شما بخیر» و این فاصله و پندگیری متقابل را از بین میبرد. روشنفکران و باسوادان را مریخی و دور از دسترس میکند و این شکاف و گسست طبقاتی و اجتماعی را دامن میزند.
داور نهایی مردماند
فرهنگستانها، رسانهها و روشنفکران و نویسندهگان و شاعران و ادیبان و دانشمندان و فنآوران… بیشک تاثیر بهسزایی در رشد و شکوفایی زبانها دارند اما داور نهایی مردمی هستند که به زبانی سخن میگویند شم زبانی آنان در نهایت برخی واژهها و ترکیبات را میپذیرد و برخی را پس میزند. «یخچال» را میپذیرد اما به تلفن «دورگو» نمیگویند. «شهرداری» را به «بلدیه» ترجیح میدهند اما به «دایره»، «گردکی» نمیگویند. «پفک» را که نامی تجاری ست میپذیرند اما «غلات حجیم شده» را نه. «کوپن» را میپذیرند اما «کالا برگ» را نه. واژهها باید زیست طبیعی خود را داشته باشند. مصنوعی و دیکتهشده نمیتوان زبان را پالایش کرد. برای مردم زبان هدف نیست وسیله است آنچه هدف است خود زندهگی ست. زبان مصنوعی زندهگی مصنوعی را موجب میشود و تنها کسانی که زندهگی و دلمشغولیشان زبان است میتوانند زبانبازی کنند و با زبان فردی و شخصیشان صحبت کنند. بقیه مردم زندهگی میکنند و برای رفع احتیاجات ارتباطی خود از زبان استفاده میکنند. ارتباط را فدای زبان نمیکنند و زبان در خلاء شکل نمیگیرد و رشد یا زوال نمییابد چون ماهی که به آب زنده است زبان نیز در زندهگی جمعی انسانها زنده میماند.
پانویس
۱- این که آیا این دو واژه مترداف هستند یا اصولا واژهی مترادف در زبان وجود دارد یا نه خود بحث دراز دامنی ست که مجالی دیگر را میطلبد.
۲- فردوسی، شاهنامه، بخش چهار، کیقباد.
۳- حافظ. غزل ۴۳۱، حافظِ شاملو.
۴- حداقل ۷۰۶ کلمهی عربی در شاهنامه به کار رفته است. هر چند میزان کمی است اما به هر حال اینگونه نیست که شاهنامه تهی از واژههای عربی باشد. مقالهیی در این باره در ایرانیکا هست: ŠĀH-NĀMA v. ARABIC WORDS
این مطلب برای نخستین بار در مجلهی شهروند تورنتو منتشر شده است و در اینجا بازنشر میشود.



زبانها از هم تاثير مي پذيرند و رشد مي كنند، قدرتمند تر مي شوند.
ولي باور بفرماييد آقا مصطفا من دوستاني بس شگفت انگيز دارم، دوست فارسي زباني دارم كه اگر بهشان به جاي درود، سلام بگم يا به جاي سپاس از تشكر استفاده كنم، تا يك هفته با من قهر ميكند.
تازه يك دوست ترك زباني دارم كه قسم خورده اگر فقط يكبار هم هنگام ايميل زدن و اين جور چيزها دقت نكنم و اسم اولش را با حرف بزرگ ننويسم …Ox دوستي اش را با من يكسره كند.
خلاصه بنده هميشه گرفتارم و مظلوم
ریضای عزیز بس نکو گفتی،
متاسفانه هر دوی این گروه چون تیغههای قیچی مخالف هم در جهت گسست پیوندها به کار میافتد. نمیدانند زبان وسیله است نه هدف هدف خود انسان و زندهگی ست.
خیلی این اشارات ارزشمند و جالب بود. خاطرم هست در دورانی که هنوز دهانم بوی شیر میداد، گاهی برنامه مسابقه هفته تلوزیون ایران را مرحوم «کمالالحق سلامی» که یک استاد ادبیات هم بود اجرا میکرد. بعضی از دوستان من در آن دوران ادعا میکردند که سلامی، در تمام طول برنامه حتی یک کلمه هم غیر فارسی بر زبانش رانده نمی شود و من که آنقدر بزرگ نبودم تا کوچکی این ادعا را درک کنم، به سادگی باورمیکردم و این باور ته ذهن رسوب میکرد و میماند تا حالا که کمی دهانم بوی سیگار گرفته «مصطفای عزیزی»،عزیزی نهیب بزند و آگاهمان سازد که اینکار غیرممکن است.
پیشترها هم یک استاد بزرگواری درباره ارزش های بومی و ملی واژه «سلام» که «درود» فاقد آنها بود، نوشته بودو آن نوشته هم حکم آبی را داشت که بر خوابآلودهای بریزند و از جا بپرد و من پریدم و از فردا دیگر به کسی درود نگفتم که بر اساس یک توهم قبل از آن عادتم شده بود.
من حتی نمیدانستم که واژه «ماهواره» کاملا ایرانی است و آن دستگاهی که به کمک آن امواج را تسخیر چشمها میکنند نام فرنگی دیگری دارد که من هنوز هم نمیدانم چیست. اما ایرانیها «ماهواره» را بهتر از آن میشناسند، اما دورگو و دورنگار و تارنما و اینها خیلی سقیل است.
رویهمرفته نگاه ارزشمند و دلنشینی بود و دریچهای به یک غفلت عمومی چند ساله که البته تازگیها به یک ادعای روشنفکری هم تبدیل شده.
دست مریزاد
علی عزیز،
سپاس از آوردن نام «کمالالحق سلامی». ایشان استاد و دوست بس گرانقدر من بودند در سالهای دور که جوان بودم و با ایشان در ساخت برنامههای رادیویی همکاری میکردم. بس روح لطیف و زیبایی داشتند و سری پر و به زبان فارسی هم عشق میورزید اما بری بود از افراط… یادش بخیر زود از بین ما رفت بس ناهنگام.
خیلی نوشته جالب و مفیدی بود تمام آنچیزی که من مدتها در ذهن خود داشتم ولی به صورت مبهم شما در کمال شیوایی نوشته بودید. خیلی استفاده کردم
استاد،
زبان در حال تکامل است. دینامیک دارد. اگر زبان وسیله است و نه هدف، امروز وسیلهای است که با آن باید هویت خود را از عربی دور کند.
و با جایگزینی سلام و صبح بخیر رابطه ما با شاعران و نویسندگان فرهنگ ایران به هیچ وجه قطع نمیشود.
زبان ما پارسی است اما چون عرب پ ندارد، فارسی مینامیمش.
دوست ناشناس عزیز،
من توضیح دادم چرا «عربیزادیی» افراطی که «سلام» و «عشق» را میخواهد حذف کند رابطه ما را با شاعران و نویسندهگان فرهنگ ایرانی قطع میکند اما متاسفانه شما به جای رد کردن استدلال من تنها حکم صادر کردید که «… هیچ وجه قطع نمیشود.» ضمنا کاربرد جملههای کلیشهیی مانند: «زبان ما پارسی است اما چون عرب پ ندارد، فارسی مینامیمش.» تنها موجب میشود فکر نکنیم. متاسفانه گاه چنین میشود و باوری کلیشهیی مرتب تکرار میشود و مانع از فکر کردن در مورد آن میشود. ما این همه واژه پرکاربرد در فارسی داری که از حروف «پ» و «چ» و «گ» و «ژ» استفاده شده است چرا اینها تغییر نکردن و «پارسی»، «فارسی» شده است؟ ضمنا هشت حرف در زبان عربی است که معادل آوایی در زبان فارسی ندارد و طی این هزار سال هم پیدا معادل پیدا نکردهاند. به هر حال زبان ما اکنون «فارسی» است و در هر جای دنیا وقتی میگویید «پارسی» تصور میکنند در مورد قومی در هند صحبت میکنید.
استاد اینقدر سنگ عربها رو به سینه نزن!!!
نوشته ات کاملا غیر منطقی است باید فرهنگستان زبانی باشد تا واژگان را برابر سازی کند این کار به پویایی زبان یاری می رساند ما اگر فرهنگستان نداشتیم اکنون این جمله را این چنین می گفتیم
دانشجویان دانشکده ی روان شناسی امروز همایش دارند
طلاب فاکولته یونیورسیتی سایکولوژی امروز سمینار دارند
کدام زیباست و با زبان پارسی سازگارتر
رادین گرامی،
در کجای این نوشته داشتن فرهنگستان نفی شده است؟ هر چند برخی از کشورها مانند فرانسه فرهنگستان دارند اما مثلا انگلیسیها ندارند. مثالی که شما آوردید ربطی به بحث من ندارد. توجه شما را به این بخش متن جلب میکنم:
«فرهنگستانها، رسانهها و روشنفکران و نویسندهگان و شاعران و ادیبان و دانشمندان و فنآوران… بیشک تاثیر بهسزایی در رشد و شکوفایی زبانها دارند اما داور نهایی مردمی هستند که به زبانی سخن میگویند شم زبانی آنان در نهایت برخی واژهها و ترکیبات را میپذیرد و برخی را پس میزند. «یخچال» را میپذیرد اما به تلفن «دورگو» نمیگویند. «شهرداری» را به «بلدیه» ترجیح میدهند»
رادین عزیز،
مثال خوبی آوردید: بیشک جملهی «دانشجویان دانشکدهی روانشناسی امروز همایش دارند.» بسیار زیباتر از جملهی «طلاب فاکولته یونیورسیتی سایکولوژی امروز سمینار دارند.» و این کار گسستهگی فرهنگی هم ایجاد نمیکند. چون مقاهیمی که شما از آن یادکردید مفاهیم جدید هستند و در گذشته نبودهاند. بحث اصلی من این است که اینقدر نگاه به گذشته نداشته باشیم وقتی واژهیی مانند «سلام» یا «عشق» جزئی از زبان فارسی شده است و پشتوانهی ادبی هزار ساله هم دارد دیگر پیرایش زبان را با تلاش برای زدودن این واژهها به بیراه نکشانیم که این نقض غرض است.
لعنت ابدی به زبان فارسی و …
—–
دوست گرامی،
چون نظر شما نژادپرستانه بود آن را حذف کردم. لطفا از شعار دادن و نفرتپراکنی قومی بپرهیزید.
چرا نظر من را پاک کردی؟این کار شما بر خلافف آزادی بیان است
Yakamoz گرامی،
پراکندن نفرتنژادی در تمام دنیای متمدن جرم محسوب میشود و به آزادی بیان ربطی ندارد. شما نمیتوانید خواهان مرگ هیچ گروه انسانی یا حتا جانوران بشوید.
این yakamoz از اون پانترکهای معروف بالاترین هست… خوب باهاش برخورد کردید.
بازتاب: راز ماندهگاری زبان فارسی و نقش فردوسی « غوزک پلاتینی
پیشنهاد می کنم این را بخوانید
http://persianlanguage.ir/articles/received_articles/920
دوست گرامی ندانستن شما دلیلی بر نداشتن واژهی پارسی معادل نیست! واژهی پارسی دایره، گردکی نیست و پرهون است. پرگار هم که امروزه ما بکار میبریم همان کوتاه شدهی پرهوننگار است. همچنین ثابت شده است که واژهی عشق هم از زبان پارسی به زبان تازی راه یافته است از ریشهی اوستایی ishka. در ضمن نوشتهی شما یکدست نیست و آشکار نیست از چه دفاع میکنید و با چه مخالف هستید! شما یکجا میگویید دانشگاه و دانشکده واژههای خوبی برای مفاهیم نوین هستند ولی نباید نگاه به گذشته داشت ولی یکجای دیگر جایگزینی بلدیه (که بیتردید واژهای نوین نیست) با شهرداری را نیز درست میدانید. ما باید تا آنجا که میتوانیم زبانمان را از واژههای بیگانه پالایش کنیم. یادمان باشد هنگامی که فرهنگستان نخست برای واژهی طیاره برابر هواپیما را پیشنهاد داد برخی مخالفت کردند. از جمله نویسندهی نامداری همچون صادق هدایت در آنزمان گفته بود چه ساده هستند کسانی که گمان میکنند روزی خواهد رسید که مردم به طیاره هواپیما بگویند! اکنون شما داوری کنید که مردم کدام واژه را بکار میبرند!
آقای باقرزادهی عزیز، تناقضی نیست «شهرداری» پدیدهی نویی ست و واژهی زیبا و درستی است و مردم هم میپسندند. اما دایره را «پرهون» کردن کار نادرستی است زیرا «دایره» واژهیی است که در زبان فارسی پذیرفته شده است و جا افتاده است با زبان هم همخوانی دارد و در شعر بزرگانی چون حافظ نشسته است:
در دایرهی قسمت حکم ازلی این بود
کین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
نظر من ساده است نباید اصراری برای از بین بردن واژههایی که در زبا فارسی جا باز کردهاند و به زبان شعرا و نویسندهگان راه پیدا کردهاند داشت. اما مسلما واژههای جدید اگ معادلهای خوبی در زبان پیدا کنند و سرانجام توسط مردم پذیرفته شود بس نکوست. خلاصه همانطور که در متن نوشتم داور نهایی سخنگویان و مردم عادی کوچه و خیابان هستند که با شم زبانی شان چیزی را میپذیرند و چیزی را نمیپذیرند.
بازتاب: قبض و بسط زبان و واژههای مترادف « غوزک پلاتینی